Triumph of the Will

بلاخره بعد از چند روز کشمکش و درگیری ذهنی با خودم تونستم. برگشتم به همون شرایط قبلی. شدم همون آرمان قبلی با همون انگیزه ، اعتماد به نفس و خواسته های گذشته. تونستم خودم رو از درونِ تمام ضعف ها و سردرگمی های اخیرم بیرون بکشم. همون حس سیری ناپذیر ِ حرکت به جلو و پیشرفت و جاه طلبی رو در خودم زنده کردم.

شدم همون آرمان چند سال ِ پیش بعلاوه یک دید و بینش جدیدتر، بازتر، و البته منطقی تر. دیگه نمیذارم کسی، چیزی یا حسی جلوی راهم رو سد کنه.با اشتیاق به استقبال آزمون های بزرگ میرم، مثل گذشته. مثل همون روزهایی که برای همه اطرافیان مثال ِ یک جوون و دانشجوی موفق بودم. خودم رو برای مقابله با تمام موانع و مشکلات آماده کردم و مطمئنم که نمیذارم هیچ کدومشون تاخیری در راه رسیدن به اهدافم به وجود بیارن.

روزهای گذشته رو در آینده تکرار می کنم ، زیباتر، روشن تر و رنگی تر...

دیروز روز بزرگی بود.

 روز من

           روز  تو

                    روز آینده

                                روز پیروزی اراده

اعتیاد به وبلاگ نویسی

بنابر آزمایش صورت گرفته در این سایت بنده در حدود ۷۷٪ به وبلاگ نویسی معتاد شدم. حالا بیا و درستش کن...!!

 

Mingle2 - Dating Site

آغوش مجانی

اپیزود اول:

یک جای دنیا سیاستمدار کشور 1 در حالی که پشت میزش نشسته برای گسترش دمکراسی و مقابله با تروریسم برگه ای را امضا می کند که عرصه ی زندگی را برای هزاران نفر سخت خواهد کرد، در روزهای آتی هزاران بمب بر سر مردم بیگناه کشور 2 ریخته خواهد شد و هزاران نفر آواره خواهند شد. مردم کشور 2 هرگز رنگ دموکراسی را نخواهند دید، شاید آزادی و دمکراسی در جریان بمبارانها زیر آوار مدفون شده اند.

اپیزود دوم:

در جایی دیگر از دنیا سیاستمدار کشور 3 برای نشان دادن توانایی و قدرت خود در مقابل دیگر سیاستمداران کوتاه نمی آید. او می گوید ما در مقابل تمام فشارها خواهیم ایستاد. راست می گوید، او در مقابل فشارها خواهد ایستاد چون فشاری به او وارد نخواهد شد. مردم عادی هستند که باید روزهای سخت را تحمل کنند. مردم تحمل می کنند و سیاستمدار قدرت خود را به رخ دیگر کشورها می کشد و سند ایستادگی را با افتخار امضا خواهد کرد.

اپیزود سوم:

در جایی از دنیا جوانی برای گسترش حس نوعدوستی و در اقدامی نمادین با پلاکاردی که بر روی آن عبارت "آغوش مجانی" حک شده است در خیابانها قدم می زند و طلب عاطفه و انساندوستی می کند. در ابتدا کسی به او و منظورش توجه نمی کند اما به تدریج مردم در خیابانها او را به آغوش می کشند و این پدیده رواج پیدا می کند. افراد عادی بدون اینکه همدیگر را بشناسند یکدیگر را در آغوش می گیرند. پلیس متوجه این امر شده و از ادامه فعالیت او جلوگیری می کند. جوان و دوستانش عرضحالی می نویسند و از مردم می خواهند با امضای پتیشنی به این عمل پلیس اعتراض کنند و خواستار آزادیِ در آغوش گرفتن در خیابانها بشوند. حدود ده هزار نفر این عریضه را امضا می کنند و آنرا به دادگاه ارسال می کنند.

گاهی اهمیت و برش امضای آن دو سیاستمدار از امضای این ده هزار نفر بیشتر است...

 

 

 

 

"سیری در جهان کافکا"

در طول یک سال گذشته فرصتی دست داد تا 3 اثر ماندگار و تاثیرگذار "فرانتس کافکا" به نام های "مسخ" ،"محاکمه" و "قصر" را مطالعه کنم. در برخورد اول با فضای مبهم و غریب رمانهای کافکا تا حدی سردرگم و مبهوت شدم. ترسیم وضعیت هایی خاص و عجیب همچون "مردی که تبدیل به سوسک می شود" یا "جوانی که صبح از خواب بیدار شده و متوجه می شود که به اتهامی نامشخص محکوم شده است" و یا "مساحی که به قصری دعوت می شود اما کسی از ورود و دعوت به کار او خبری ندارد" در نگاه اول برای خواننده نامفهوم و تا حدی گیج کننده است. اما با پیش رفتن در ماجرای این کتاب ها، نه تنها موقعیت های مذکور غریب و نامانوس نیستند بلکه خواننده به نوعی با قهرمانان داستانهای کافکا احساس نزدیکی می کند و خود را همدرد با آنها می یابد.

 برای درک بهتر این آثار کتاب "سیری در جهان کافکا" نوشته ی "سیاوش جمادی" را تهیه کردم. فصل های اولیه کتاب به بیان رابطه ی بیماری و نبوغ کافکا می پردازد. بی شک یکی از عوامل موثر در تقویت نبوغ جنون آمیز کافکا، بیماری سل می باشد که برای سالهای متمادی کافکا را به خود مشغول کرده بود. سرگرم نشدن به زرق و برق های معمول زندگی ذهن کاوشگر کافکا را بر آن داشت تا با فراغ بال به تفکر درباره هستی و مرگ و هر آنچه بین این دو هست بپردازد. بخش های بعدی کتاب شامل توصیف فضای ذهنی کافکا و بررسی روند فکری موجود در آثار کافکا می باشد.

ادبیات کافکا برخلاف نظر بسیاری از کسانی که حتی زحمت خواندن آثار او را به خود نداده اند ادبات یاس و پوچی نیست. این ادبیات دربرگیرنده نگاه عمیق و واقع گرایانه به زندگی، امید، آزادی و مرگ است. این نگاه هیچ گونه توهم و فریب و سراب را بر نمی تابد. کافکا با دید خاص خود همچون جراحی ماهر بدن بیمار را می درد و بیماری و نقص را به صریح ترین شکل ممکن به ما می نمایاند...

در کلام کافکا هرگز اثری از واکنش یا حساسیت نسبت به اقبال عمومی به اثرش یا تحسین و تقبیح خواننده یا منتقد یافت نمی شود. داستان های کافکا حدیث خود اوست. حقیقت ِ محض است تا آنجا که حدیث من و تو می شود و شاید بخاطر همین واقع گرایی و تلخی ناشی از نمایش حقیقت است که کافکا از دوستش "ماکس برود" می خواهد که پس از مرگش اثارش را نابود کند. کافکا در بخشی از خاطراتش می نویسد:

"از حقیقت وحشت دارم، ولی مگر راه دیگری هم هست؟ وقتی کمکی از دستمان بر نمی آید بهتر است خاموش بمانیم. هیچ پزشکی حق ندارد با یاس خود وضع بیمار را وخیم تر کند. این است که اباطیل مرا باید نابود کرد. من نور نیستم. درمانده ای هستم که راهش را به میان خارها گم کرده است. من کوچه ای بن بستم."

در جهان کافکا از پرتو ملکوت خبری نیست و همین بی ایمانی و نارسایی زبان زمینه ی آثار اوست. اگر چه کافکا از روی فروتنی خود را از درک ِ جهان کسانی که از رستگاری دینی در این عصر دم می زنند عاجز می خواند، اما کنایه نهفته در بیان او نشانگر بی اعتقادی به ادعای پوچ آنهاست.

تقریباً می توان گفت مضمون تمام کشمکش های روحی کافکا تضادی است که از دو نیروی مخالفت حکایت می کند: یکی نیروی خاموش نشدنی و آزمندِ زیستن، که خون آن به مدد پنهان کاری و پنهان مانی می جوشد. و دیگری افشای پنهان کاری، که نیروی زیستن را از درون تخریب می کند. پرسش آن است که چرا چیزی به ما داده اند به نام شور  ِ زندگی که از مواد  متلاشی کننده ی خود ساخته شده؟

"دیوار"

"دیوار" عنوان داستان کوتاهی است از "ژان پل سارتر" نویسنده و متفکر مشهور فرانسوی که یکی از بزرگان مکتب "اگزیستانسیالیسم" به شمار می رود. "دیوار" در سال 1310 توسط "صادق هدایت" به فارسی ترجمه شده است. داستان "دیوار" ماجرای سه اسیر فرانسوی به نام های "ژوان" و "تُم" و "پابلو" است که در اردوگاه نازی ها در انتظار محاکمه به سر می برند. روز محاکمه فرا میرسد و این سه تن به تیرباران محکوم می شوند. نکته قوت داستان توصیف ملموس و دردناک انتظار برای مرگ و گذرانِ آخرین ساعات زندگی است.

 "پابلو" که ماجرا از زبان او روایت می شود در ابتدا نسبت به حکم صادر شده بی تفاوت است و برخلاف "ژوان" و "تُم" نشانه ای از ترس و ضعف از خود بروز نمی دهد. اما زمانی که سحرگاه روز تیرباران فرا می رسد او نیز به لرزه می افتد و به خود می آید. از زندگی و پوچی چندش آور آن متنفر می شود و لذت زنده بودن را به سخره می گیرد. آنجا که به او پیشنهاد می شود که می تواند با لو دادن دوستش "گری" حکم تیربارن خود را لغو کند می گوید: "من ترجیح می دهم که بمیرم تا گری را لو بدهم. برای چه؟ من "گری" را دوست نداشتم، دوستی من و او از مدتها قبل مرده بود- همان وقت که عشق به معشوقه ام و میل به زندگی در من مرده بود- ولی بی شک همیشه او را محترم داشتم. اما این دلیل نمی شد که راضی باشم به جایش بمیرم. زندگی او مانندِ زندگی من ارزشی نداشت، هیچ زندگی ای ارزشی نداشت..."

سحرگاهِ تیرباران فرا می رسد و سربازان وارد سلول می شوند تا این سه تن را به میدان تیرباران برند. اما "ژوان" را به اتاقی می برند تا دوباره مورد بازجویی قرار گیرد. "ژوان" در بازجویی به طرز بچه گانه و مضحکی به سوالات بازجویان پاسخ می دهد و تنها برای تفنن و تمسخر بازجوها پاسخ هایی ارائه می کند. برای او دیگر مرزی بین مرگ و زندگی برقرار نیست، زندگی برای او ارزشی را که تا کنون دارا بود ندارد. دید او نسبت به بازجویان اینگونه است: "این دو نفر با وجود تزیینات و تازیانه و چکمه های زیبایشان باز آدم هایی هستند که می میرند، کمی بعد از من اما نه خیلی بعد از من..."

برای "ژوان" بقا و ادامه زندگی لطفی ندارد و خود را برای قرارگرفتن در برابر جوخه آتش  آماده می کند اما هر چه در میدان تیرباران انتظار می کشد کسی برای اعدام او اقدامی نمی کند...

"Lady L"

"لیدی ال" عنوان کتابی است از "رومن گاری" که درونمایه اصلی آن را رویارویی عشق و ایده آل های عقیدتی تشکیل می دهد.در بین آثار رومن گاری که تا کنون خواندم  این کتاب قطعاً ساده ترین و عامیانه ترین کتاب بود. داستان یک ماجرای عاشقانه در اواخر قرن نوزدهم. دختر جوانی به نام آنت که همانند هر دختر دیگری دلباخته مردی جوان می شود و غرق در نیاز و خواهش بوسه و نوازش و توجه است و پسری به نام آرمان که شدیداً پایبند به اصول و اعتقادات سیاسی و مبارزاتی خود است. او آنارشیست جوانی است که صادقانه زندگی اش را برای بهبود اوضاع جهان فدا می کند.او برای رهایی میلیون ها انسان از چنگال دولت های حاکم و برقراری برابری و برادری تا پای جان تلاش می کند.

 عشق سرنوشت این دو جوان را  بهم پیوند می دهد. عاشق می شوند و دل می بازند اما می باید از بین طلب معشوق و کامیابی احساسی و آرمانخواهی مفرط و پایبندی به عقاید یکی را برگزید. یکی سودای رسیدن به محبوب را در سر می پروراند و دیگری آرزوی نابودی حکومت های خونخوار و مستبد از روی زمین را در ذهن دارد.اما نمی توان در آن واحد سودای پاکسازی دنیا از نابرابری را داشت و خود را وقف مردم کرد و  همزمان تمام و کمال از آن ِ معشوقی بود که سرتا پا خواهش است.اینجاست که باید تلخ ترین انتخاب ممکن صورت بگیرد...

دختر و ازدواج و فک و فامیل!

دیشب تو یکی از سریال های معناگرای شبکه ۳ یه دیالوگ گهربار رد و بدل شد که خیلی جالب بود:

مرد ۱ : حالا دخترتون چند سالش هست؟

مرد ۲ : پونزده بیست سال!

مرد ۱ :خدا و پیغمبرو خوش نمیاد که دختر زیاد تو خونه بمونه!

مرد ۲ :ما که حرفی نداریم. خودش...

مرد ۱ : دختر شما که الحمدالله خواستگار سمجی مثله آقا وحید داره. چرا این دست و اون دست می کنین!!! (آقا وحید برادرزاده ی مرد شماره ۲ هست!)

 

Mad about you

یه آهنگ چقدر میتونه قشنگ باشه؟ این آهنگ داره دیوونم میکنه!

A stone's throw from Jerusalem
I walked a lonely mile in the moonlight
And through a million stars were shining
My heart was lost on a distant planet
That whirls around the April moon
Whirling in an arc of sadness
I'm lost without you
I'm lost without you
Though all my kingdoms turn to sand
And fall into the sea
I'm mad about you
I'm mad about you

And from the dark secluded valleys
I heard the ancient songs of sadness
But every step I thought of you
Every footstep only you
And every star a grain of sand
The leavings of a dried up ocean
Tell me, how much longer?
How much longer?

They say a city in the desert lies
The vanity of an ancient king
But the city lies in broken pieces
Where the wind howls and the vultures sing
These are the works of man
This is the sum of our ambition
It would make a prison of my life
If you became another's wife
With every prison blown to dust
My enemies walk free
I'm mad about you
I'm mad about you

تو ز دیار من آمدی..

تو ز دیار من آمدی
سکوت جانم به هم زدی
شیشهء غم به تلنگری زدی شکست

چو نغمه ای بیش و کم زدی
به دل ریشم تو چنگ زدی
روشنی چشمون تو به دل نشست

هوای من شد هوای تو
صدای من شد صدای تو
تپیدن قلب به خاطرت
کشیدن درد برای تو

تولد

چند دقیقه ای هست که صفحه "پست مطلب جدید" رو باز کردم و میخوام چیزی بنویسم اما هیچی تو ذهنم نمیاد. آخه بدنیا اومدن که فلسفه و توضیح نداره. آدم یه جوری و یه روزی به دنیا میاد. همین. به همین سادگی من ۲۱ خرداد به دنیا اومدم!

"قصر"

تو این پست میخوام راجع به رمان "قصر" اثر "فرانتس کافکا" بنویسم که دیشب تونستم تمومش کنم. قبل از هر چیز باید بگم که این رمان ناتمامه و پایانی نداره! دلیلش هم اینه که کافکا در زمان حیاتش دستنوشته هایی داشته که هیچگاه چاپشون نکرده و پس از مرگش در وصیت نامه اش از دوست نزدیکش "ماکس برود" که ویراستار آثارش هم هست خواسته که این دستنوشته ها رو بسوزونه و هرگز به کسی نشون نده. البته واضحه که ماکس برود هرگز به وصیت دوستش عمل نکرده!

داستان قصر داستان مساح جوانی هست که به دهکده ای وارد میشه تا برای مدتی در اونجا مشغول کار بشه(مساح کسی است که کارش تعیین حد و مرز املاک و مرزبندی بین آنهاست). دعوت از مساح از سوی قصر بزرگ و مجللی صورت گرفته که در بالای دهکده قرار داره و ناظر بر همه امور دهکده است. مساح بعد از ورودش به دهکده و اقامت در میهمانخانه دهکده متوجه چیزهای عجیبی میشه. مثلاْ اینکه اکثر ساکنین دهکده به نحوی در خدمت قصر هستند و دیگه اینکه کسی در مورد دعوت از مساح بابت فعالیتش در دهکده اطلاعی نداره. با دیدن آشفتگی موجود در این زمینه مساح جوان تصمیم میگیره که خودش با مسئولان قصر ارتباط برقرار کنه و ناهماهنگی بوجود آمده رو حل کنه اما متوجه میشه که علیرغم آشفتگی موجود نوعی قوانین خاص و لازم الاجرا وجود داره که عملاْ امکان برقراری ارتباط مستقیم با مسئولان قصر رو غیرممکن میکنه و ادامه داستان به تلاش های مساح جوان برای حل مشکلش و رابطه اون با فریدا منتج میشه. فریدا دختر جوانی است که در میکده دهکده مشغول کاره و گفته میشه معشوقه یکی از مسئولان رده بالای قصره که کلید حل مشکل مساح به دست اونه...چیزی که در سرتاسر داستان بوضوح و زیبایی هر چه تمامتر دیده میشه ارائه تصویری همزمان از ضوابط و قوانین منسجم و لازم الاجرا و در عین حال آشفتگی و هرج و مرج آزار دهنده است! برای ارائه درخواست به یکی از مسئولان باید چندین نامه اداری رد و بدل بشه اما هیچکس نمیدونه که این نامه ها به کجا میرند و آیا اصلاْ به دست مسئولان قصر میرسند یا خیر؟ مانند دیگر اثار کافکا (بخصوص مسخ و محاکمه) فاکتور ابهام و وهم نسبت به آینده و پیچیدگی غیر قابل تغییر اوضاع در این داستان هم وجود داره. در سراسر داستان خواننده به همراه مساح به دنبال اینه که به نحوی از شر ناهماهنگی موجود خلاص بشه اما در این راه به قوانین واضح و مشخصی میرسه که معلوم نیست چه نتیجه ای به بار میارند...

اریش هلر در نقد رمان "قصر" نکات جالبی نوشته: "در این داستان قصری را می بینیم که قصر است و صرفاْ چیزی را نمادین می گرداند که همه قصرها نمادینش می گردانند یعنی: قدرت و اقتدار. تلفن خانه ای که بیش از هر چیز آشفتگی پدید می آورد و دیوانخانه ای که غرق در ظاهرنمایی و پرونده بازی است. سلسله مراتب ناشناخته ای از صاحب منصبان که یافتن مسئول رسیدگی به پرونده خاصی را محال می گرداند. صاحب منصبانی که اضافه کار می کنند و با این همه کار به جایی نمی رسد! دیدارها و گفت و گوها و مصاحبه های بیشماری صورت می گیرد که همیشه از موضوع پرت اند. رمانهای کافکا زندگی را در چنگ چنان نیرویی وصف می کنند که همه دینها تصدیقش کرده اند. باری این نیرو "قانون یزدانی و عنایت یزدانی" نیست. بلکه نیرویی است که بر نخستین شوریده و از دومین فرو افتاده است و در عرصه خودش توانسته هر دو را به حال تعلیق در آورد."

 

"جاده مالهلند"

امروز میخوام در مورد یکی از فیلم های مورد علاقه ام بنویسم. فیلم "جاده مالهلند" اثر کارگردان کهنه کار آمریکایی "دیوید لینچ" و محصول سال ۲۰۰۱ هست. فیلم از لحاظ ساختاری و مفهومی کاملاْ منطبق بر دستاوردهای روانشناختی "فروید" ساخته و پرداخته شده به طوری که اگه با دقت به صحنه های فیلم نگاه کنید هیچ دیالوگ یا نمای اضافه ای پیدا نخواهید کرد. استفاده بجا از مفهوم خودآگاه و ناخودآگاه و تاثیرات این دو بر هم رو در اکثر لحظات فیلم میشه به وضوح دید. در کنار اینها استفاده از فضاهای مناسب و ترکیب رنگ های فوق العاده به نماهای فیلم چنان جذابیتی میده که در بین آثار سالهای اخیر کم نظیره. اگر بخواهیم خیلی دقیق به فیلم نگاه کنیم فیلم به دو نیمه تقسیم میشه که نیمه اول نیمه ی تخیلات دختر جوان و تاثیرات ناخودآگاه بر زندگی اون و نیمه دوم شامل زندگی واقعی و کمبودها و کاستی های اونه. در نیمه اول ما با دختری زیبا و بلوند به نام "بتی"(با بازی نائومی واتس) آشنا میشیم که از کانادا به آمریکا میاد تا شانسش رو برای بازیگری در هالیوود آزمایش کنه و بهمین خاطر به منزل عمه پیرش میره که در مسافرت بسر میبره. در بدو ورود بتی به منزل عمه اش اون با دختری مو مشکی به نام "ریتا"(با بازی لورا هرینگ) مواجه میشه که نمیدونه کیه و از کجا اومده. در طی داستان ما شاهد پیشرفت بتی برای ایفای نقش در یک فیلم هالیوودی هستیم و در این بین می بینیم که بتی با نیت معصومانه و خیرخواهانه ی عجیبی به ریتا کمک می کنه تا بفهمه کیه و از کجا اومده و چرا چیزی از گذشته اش بخاطر نمیاره. در این بین رابطه ای عاشقانه هم بین دو دختر جوان شکل میگیره...

تا اینجای فیلم ماجرای داستان خیلی معمولی و تکراریه تا اینکه بتی و ریتا در جستجوی گذشته ی ریتا به جعبه ای آبی رنگ (معروف به جعبه معمای لینچ) میرسند و از زمانی که جعبه باز میشه داستان فیلم برمیگرده و نیمه ی دوم شروع میشه. در این نیمه می بینیم که در واقع تمام اون موفقیت های سینمایی و کمک رسوندن به ریتا در ذهن بتی اتفاق افتاده بوده و همه اش ناشی از حس حسادت و عجزی بوده که بتی نسبت به ریتا داشته. در حقیقت این ریتا هست که تونسته نقشی در یک فیلم دست و پا کنه و حتی با دلبری تونسته دل کارگردان رو هم بدست بیاره و بتی در این بین دختری تنها و شکست خورده به حساب میاد که بواسطه رابطه ریتا با کارگردان رابطه عاشقانه اش با ریتا رو از دست داده و به بن بست رسیده و در نهایت خودکشی میکنه...نکته جالب برای این فیلم اینه که برای تک تک صحنه ها در نیمه ی اول فیلم نمای متناظری در نیمه دوم وجود داره. یعنی ناخودآگاه بتی از تمام بدبختی ها و شکست هاش نمونه متناظر و موفقی در نیمه اول فیلم ساخته و جالبتر اینکه تمام اون موفقیت های خیالی الهام گرفته از زندگی ریتا هستند.(میتونید برای کنجکاوی بدنبال رمزگشایی صحنه های نیمه اول فیلم از روی صحنه های نیمه دوم باشید)

توصیه می کنم حتماْ "جاده مالهلند" رو ببینید چون واقعا ارزشش رو داره و تو ذهنتون بعنوان یه فیلم خوب باقی میمونه. اما نکته جالب در مورد این فیلم اینه که اگه از خیلی ها در مورد این فیلم بپرسید بهتون میگن که: "فیلم مزخرفیه! چی بود...دو تا دختر همجنسگرا بودند که در تمام فیلم با هم اینور و اونور میرند!!!"

"کشور آخرین ها"

چند ماه قبل کتاب "کشور آخرین ها" اثر "پل استر" نویسنده آمریکایی رو خریده بودم اما تا هفته ی پیش فرصتی برای خوندنش دست نداده بود. ابتدای رمان با ترسیم فضای تاریک و مبهم یک شهر ِ بهم ریخته و بی نظم شروع میشه که خواننده رو برای ادامه دادن ترغیب میکنه. تمام ِ چیزی که ما در کتاب میخونیم نامه ای است که دختر جوانی به نام "آنا بلوم" برای دوستش مینویسه و اوضاع و احوال خودش رو در این شهر عجیب توصیف میکنه. آنا برای پیدا کردن برادرش ویلیام به این شهر پا میذاره، ویلیام خبرنگاری بوده که از طرف روزنامه ای که در اون مشغول کار بوده به اینجا فرستاده میشه تا اوضاع شهر رو گزارش کنه اما بعد از گذشت چند ماه خبری ازش نمیشه. آنا در بدو ورودش به این شهر ِ درهم ریخته و مصیبت زده با مناظر عجیبی روبرو میشه، گویا  به شهری قحطی زده اومده که همه چیز در اون آخرینه. امروز خونه ای سر جاشه و فردا دیگه نیست. خیابانی که دیروز در اون قدم میزدی امروز دیگه وجود نداره. همه چیز در حال تغییر و البته ویرانیه. خیابانها کثیف و پر از دست انداز هستند، غذای مناسب پیدا نمیشه، آدم ها لباس کهنه و ژنده پوشیدند، ساختمانها در حال ریزش و نابودی اند و در گوشه و کنار ِ شهر جسد انسان هایی رو می بینی که از فرط گرسنگی و نا امیدی مردند و بقیه ساکنین شهر هم در انتظار مرگ هستند. آنا با دیدن این مناظر شوکه میشه اما در ادامه به شرایط خو میگیره و کم کم به سراغ هدف اصلیش یعنی پیدا کردن برادرش میره و در این بین حوادث زیادی رو از سر میگذرونه. نمیخوام داستان ِ کتاب رو براتون تعریف کنم تا از مزه بیفته فقط چند خطی از موارد جالبی رو که آنا در نامه اش میگه براتون می نویسم:

"فرقه ای از مردم شهر با بیشترین سرعت ممکن توی خیابانها میدوند. در حال دویدن بازوها را می چرخانند، به هوا مشت می کوبند و فریاد می کشند. دونده ها در گروه های شش، ده یا بیست نفری حرکت می کنند، می دوند و به هیچ دلیلی توقف نمی کنند. آنقدر می دوند که از شدت خستگی از پا می افتند. هدف این است که هر چه زودتر بمیرند. دونده ها می گویند هیچ کس به تنهایی جرات این کار را ندارد. دویدن در کنار یکدیگر باعث می شود هر عضو گروه بوسیله دیگری تحریک شود. دونده ها قبل از اینکه دویدن را شروع کنند از مدتها پیش آموزش می بینند و رفته رفته از مقدار خوراک خود کم می کنند. وقتی یکی از اعضا آماده دویدن به قصد مرگ می شود که هم به نهایت قدرت و هم به نهایت ضعف رسیده است. قدرت روحی دویدن تا ابد را دارد ولی هیچ نیرویی برای بدنش باقی نمانده. این وضع دوگانه نتیجه ی دلخواه(مرگ) را فراهم می کند."

"آنچه به نظرم عجیب می رسد این نیست که همه چیز در حال فروپاشی است بلکه این است که چیزهای بسیاری همچنان باقی مانده است. زمان درازی طول می کشد تا جهانی نابود شود، بسیار بیش از آنچه تصور کنی. درست است که دیگر مدرسه ای باقی نمانده، آخرین فیلم ها را 5 سال پیش نمایش داده اند و شراب چنان کمیاب است که تنها ثروتمندان توانایی خرید آن را دارند. اما آیا منظور ما از زندگی این است؟ بگذار همه چیز فرو بریزد و از میان برود، آن وقت ببینیم چه چیز باقی می ماند. شاید جالبترین پرسش همین باشد. این که ببینیم وقتی که دیگر هیچ چیز باقی نمانده چه پیش می آید و این که آیا می توانیم از آن پس نیز زنده بمانیم؟"

 

"سقوط"

این روزها مشغول خواندن رمان "سقوط" شاهکار بی نظیر "آلبر کامو" هستم. اکثر سخن شناسان معتقدند این کتاب در میان آثار کامو مقامی ممتاز و جداگانه داره تا جایی که "ژان پل سارتر" این آخرین پیام کامو را مشخص ترین کار او دانسته. داستان از اونجا شروع میشه که در یکی از میکده های آمستردام مردی به نام "ژان باتیست کلمانس" از خودش و زندگی اش میگه. او در پاریس وکیلی موفق و نسبتاْ نامدار بوده که به قول خودش تخصص اش در یک چیز بود: دفاع از دعاوی شرافتمندانه که بیشتر شامل دفاع از بیوه زنان و یتیمان می شده.

او با لحن متاثر کننده و قدرت و حرارت کلام چنان عمل می کرد که هم خطابه های دفاعی اش را ستایش می کردند و از آنجا که در دادگاه عدالت نه متهمه و نه قاضی خودش رو از این هر دو برتر و بالاتر می بینه. از طرف دیگر با اعمال ساده و جزیی چون کمک به نابینایان در عبور از خیابان و هل دادن گاری های سنگین در نگاه خودش همچنان بالاتر از همه قرار می گیره. حتی دو سه بار نشان لژیون دونور به او اهدا میشه که رد می کنه. او از انبار و دخمه و غار متنفر و شیفته ی مکان های رفیعه و در نتیجه این بینش خود رو مافوق بشر می دونه. انگار اوست که در این دنیا حرف آخر رو می زنه. اما وقتی جزییات رفتار اون رو می شنویم اوضاع طور دیگریه. اینجاست که پی می بریم این وکیل دعاوی در فرودترین جای اروپا (هلند) منتظر تک تک آدمهاست تا خطابه ی پوچی و سقوط خودش رو ایراد کنه. وکیل دعاوی که گمان می کنه مشرف بر همه ی آدمیان نشسته چون دقیق نگاه میکنه پس از قهقهه ای در پشت سر می بینه که نه بر قله بلکه در پست ترین درجات این جهان قرار داره... در بعضی از لحظات داستان کتاب بسیار شبیه به فضای نوشته های "نیچه" است. اونجا که نیچه مرگ خدا و اخلاق را اعلام می کنه و انسان ها را برای خلق "ابر انسان" به یاری فرا می خونه. اونجا که اگه دقیق به نیک ترین خصایل شناخته شده بشر نگاه کنی نازلترین خواسته های ممکن رو می بینی.

پ.ن: از این دسته آدم ها در این چند وقت اخیر زیاد دیدم.

"زندگی در پیش رو"

گفتم:"آقای هامیل. آقای هامیل!" و جوری گفتم مثل اینکه بخواهم به یادش بیاورم که هنوز کسی هست که دوستش دارد و اسم او را به خاطر می اورد و اصولاْ اسمی روی او هست. مدتی همینطوری پهلویش ماندم تا وقت بگذرد. آقای هامیل غالباْ برایم می گفت که وقت با کاروان شترش آهسته از سوی بیابان می آید و عجله ای هم ندارد. چون بارش ابدیت است. اما چنین تعریفی وقتی واقعاْ شنیدنی است که آن را عملاْ روی صورت آدم پیری ببینیم که هر روز چیزهای بیشتری از او دزدیده می شود. اگر عقیده ی مرا بخواهید می گویم که سراغ وقت را باید از دزدها گرفت. آقای دریس صاحب کافه آمد و نگاهی به ما انداخت. آقای هامیل گاهی تنگش می گیرد و باید قبل از اینکه گندش دربیاید کسی او را به مستراح ببرد. اما نباید فکر کنید که آقای هامیل دیگر نمی تواند خودش را نگاه دارد و بنابراین ارزشی ندارد. من که فکر می کنم پیرها همانقدر باارزش هستند که دیگران. حتی اگر یک ریز تحلیل بروند. آنها هم مثل من و شما احساس دارند و حتی گاهی اوقات بیشتر از ما رنج می برند. چون نمی توانند از خودشان دفاع کنند. اما طبیعت که رذالت دارد بهشان حمله ور می شود و زجر کش شان می کند. میان ما آدم ها این وضع از دل طبیعت هم بدتر است چون خلاص کردن پیرها ممنوع است در حالی که طبیعت آهسته حلق شان را فشار می دهد تا جایی که چشم هایشان از کاسه بیرون می زنند...

متن بالا بخشی از کتاب "زندگی در پیش رو" اثر رومن گاری به ترجمه ی لیلی گلستان است. ماجرای داستان از زبان پسر بچه ای مسلمان به نام "محمد" روایت می شود که در یک پرورشگاه غیرقانونی در پاریس نزد پرستاری مسن و مهربان به نام رزا زندگی می کند. محمد که "مومو" صدایش می کنند هرگز پدر و مادر خود را ندیده و خانم رزا نیز در اینباره چیز زیادی به او نمی گوید. مومو همین را می داند که پدر مشخصی ندارد و مادرش فاحشه بوده و نمی توانسته برای ادامه کارش از او مراقبت کند. مومو پسری است باهوش و کنجکاو که بیشتر از همسن هایش می داند و به خاطر همین شخصیت خاص اش او در پاره ای اوقات ما بین کودک بودن یا انسان بالغ بودن به شک می افتد! در صفحات ابتدایی کتاب مومو می خواهد همه چیز را به سرعت بگوید پس درهم و برهم حرف می زند. می خواهد مثل بزرگترها حرف بزند پس گنده گویی به سبک بچه ها می کند. جمله بندی هایش گاه از لحاظ دستوری غلط است. حرف ها و مثالهایش گاه در کمال خلوص نیست. پرت و عوضی است! و گاه درک نشدنی...

بهشت شما

با شمایم! شما که آیین تان بهترین و کاملترین آیین هاست. شما که دیگران را تنها از روی منطق به آیین تان فرا می خوانید. مگر نه اینکه آیین شما از هر برهان و منطق انسانی کاراتر است؟ مگر نه اینکه در آیین شما هیچ اجباری در کار نیست؟ چشمان من در اشتباهند یا قدرت شما؟ در آیین شما در انظار عمومی دختری را شهره ی خاص و عام می کنند تا ارشاد شود؟ در منطق شما آمده که با محتسب و داروغه (اگر باشند!!!) انسان ها را به زور به بهشت برانید؟ اگر من بهشت شما را نخواهم چه؟ همنسلان من اگر منطقی برّاتر از منطق شما داشته باشند چه می کنید؟ از کجا که بهشت من از بهشت شما نیکوتر نباشد؟ اصلاْ بهشت شما کجاست؟ شما کدامین بهشت را وعده می دهید؟ گمان نمی کنم آدرس بهشت هیچ آیین آسمانی به مشخصات بهشت شما بخورد...

پیامبر شما اگر می خواست نمی توانست گروهی از اصحابش را مامور بررسی حجاب زنان کند؟ نمی خواست یا نمی توانست؟ شما از پیام آورتان تواناترید؟ پیامبر شما برای روانه کردن مردم به بهشت دستورالعمل و بخشنامه صادر می کرد؟ جریمه می کرد؟ زشت روترین و زشت خوترینان را مامور هدایت مردم به آرمانشهر می کنید؟ از کجا که این زشت روترینان خود فرستادگان شیطان نباشند؟ نگاه تلخ آنان هزاران بار بوی نفرت و انزجار می دهد. من در نگاه این زشت رو ترینان هیچ بارقه ی آسمانی ای نمی بینم. شما می بینید؟

مطرود

امروز مشغول خوندن آرشیو وبلاگ مطرود بودم. لحن خاص و جالبی داره. واقعاْ از خوندن بعضی پست هاش لذت بردم. چند تاشو اینجا میارم:

  • "هر انقلابی تا وقتی انقلابیست که پیروز نشده باشد". این حرف را یک روز چه‏‏گوارا در کوهستان‏های بولیوی به من گفت، وقتی که از او پرسیدم چرا هیچ انقلابی را تا پایان همراهی نمی‏کند.
  • مردم می‏میرند به همین سادگی و تو هرگز نمی‏توانی باور کنی کسی را که دوست داری یک روز از دست می‏دهی.
    برای همین است که من خودخواهی می‏کنم و دوست دارم زودتر از او بمیرم.
    به کسی نگوئید امّا از تنها ماندن می‏ترسم.
  • عشق با اصول ریاضی و فلسفه قابل تعریف نیست، عشق تنها با قانون عشق تعریف می‏شود.
    عشق از نظر من هم‏آغوشی زن فاحشه‏ی همسایه‏ام با شوهر مریضش بود، صبح‏ها که خسته از آغوش شهوت مردان زن‏دار می‏آمد.
  • آدم‏ها هر روز می‏‏میرند، ظرف می‏شورن، زمین می‏شورن و وقتی لحظه‏ی رفتن می‏رسه از خودشون می‏پرسن که زندگی همش همین بود؟( برگرفته از متن فیلمنامه ی "محبوب میلیون دلاری")
  • وقتی فکر می‏کنی جواب همه‏ی مجهولات رو می‏دونی، می‏بینی که پرسش‏ها می‏تونه تغییر کنه.
    When you think you have all the answers to the questions in your life, the questions change
  •  یادت می‏آید تو همیشه دنبال فلسفه‏ی والنتاین بودی و ریشه‏ی شرقی‏اش را می‏خواستی، من امّا همیشه ساده‏تر از فلسفه‏هایت بودم.
    من تنها دنبال فرصت کوچکی بودم که به تو ابراز عشق کنم، شرقی و غربی‏اش برایم فرقی نداشت...


چرت می گوییم!!!(با لحن مظفر خان)

"عرف" معمولاْ به مجموعه ای از باورهای مردم یک سرزمین گفته می شود که بصورت قوانین نانوشته در زندگی مردم آن سرزمین اعمال می شود.(تصویر روبرو نمایی از عرف است!) طبیعی است در چنین بحثی مکان آن سرزمین از اهمیت چندانی برخوردار نمی باشد. مثلاْ این سرزمین می تواند عربستان سعودی باشد یا لاس وگاس باشد. البته همه ی ما مطلع هستیم که حدود ۴۰٪ درآمد لاس وگاس از مالیات بر قمار تامین می شود که بخش اعظم این درآمد نیز هزینه خدمات آموزشی در دانشگاه ها می شود. یعنی درآمد ناشی از یک فعالیت بی ناموسی را صرف امر تحقیقات دانشگاهی می کنند!( چه می کنند!!! به قول عادل فردوسی پور!!!) اما بنده شخصاْ درباره این دانشگاه ها اطلاعی ندارم.

تنها شناخت من از دانشگاه های استکبار مربوط به دانشگاه UCLA است که چند ماه قبل حراست آن یک جوان دانشجوی ایرانی رو مورد ضرب و شتم قرار داده بود. البته استفاده از خشونت مورد تایید من نیست اما در مواردی هم مفید می باشد. مثلاْ فرض کنید فرزند ۵ ساله شما در یک مهمانی خانوادگی یک دشنام ناموسی پر مایه را که به عمه ها بر میگردد به زبان بیاورد... آیا در چنین موردی نباید با استفاده از برخورد فیزیکی فرزندتان را تادیب کنید؟ و به او بگویید که وقتی به عمه ی خودش فحش می دهد در حقیقت به خواهر شما توهین کرده!!! البته در فرهنگ ایرانی اسلامی ما اینگونه باب شده که مردان در تمام امور زندگی خواهر خود دخالت کنند. اعم از اینکه کجا بودی و چرا بودی و با کی بودی و اصلاْ چرا بیرون رفتی و .... البته با توجه به وضع موجود جامعه هر عقل سلیمی حکم  می کند که انسان مراقب آمد و شد اعضای خانواده خود باشد. شما بهتر از بنده می دانید که محیط جامعه پر است از خفاش شب و کرکس و گرگ و ...  گفتم گرگ به یاد یک فیلم سینمایی به نام " آمریکایی گرگ نما در پاریس" افتادم که بسیار مهیج و زیبا بود و بازیگر زنی در آن ایفای نقش می کرد که واقعاْ خانوم بود..از اون خانوم ها!!! (تصویری که مشاهده می کنید همان خانوم است) بحث خانوم شد یادم آمد که از خانوم های زندانی یادی کنم که در تجمع ۸ مارس( روز جهانی زن) دستگیر شدند و مدتها دور از خانواده خود در زندان بسر می برند. زندان خیلی جای بدی است. من خودم بارها در برنامه های تلویزیون دیده و شنیده ام که اعلام شده زندان جای بدی است اما نمی دانم چرا مسئولین امر زنان مردم را دستگیر می کنند و به این جای بد می فرستند؟

 آن از طرح خانه های عفاف شان که البته دیگر باید تبدیل به "شهرک عفاف" شود تا پاسخگوی نیاز جوانان باشد و این هم از زندان فرستادنشان. آنوقت ۱۵ سرباز غریبه و متجاوز را به بهترین هتل ها روانه می کنند و کت و شلوار دامادی(خدا نصیب شما بکند ان شاالله!!) تنشان می کنند و با کلی سوغات می فرستند بروند به دیار اجنبی و کفار!

البته ناگفته نماند که دید ما در مورد اجنبی ها و فرهنگ استکباریشان از "عرف" ما ناشی می شود که در ابتدای متنم ذکر کردم...

تعلیق

همیشه وقتی از یک مرحله می گذرم و هنوز در نیمه راه رسیدن به مرحله بعدی هستم اینجوری میشم. از مبدا جدا میشی و هنوز به مقصد نرسیدی که یاس میاد سراغت. حس خیلی بدیه. ناخوشایندترین حسیه که من تجربه اش کردم. این بار هم که از خانواده خداحافظی کردم تا برم دانشگاه همینطوری شدم. در بین مسیر اونجا که از خونه دور بودم و به دانشگاه نرسیده بودم همون حس تعلیق اومد سراغم. ناخوشایندی این حس دقیقاْ در اسمش نهفته است. اینکه حس می کنی کاملاْ معلقی. در فضا میچرخی بدون اینکه عملاْ به کسی یا چیزی دسترسی داشته باشی. اینجاست که تازه متوجه میشی چقدر به دیگران نیازمندی. زمانی که داخل اتوبوس نشسته بودم و شهرها رو یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتم حس تعلیق رو با تمام وجودم حس کردم. در چنین لحظاتی هست که واقعاْ متوجه میشم چقدر خانواده ام رو دوست دارم و چقدر مدیون محبت های پدر و مادرم هستم و همین جا بود که برای اولین بار در سن ۲۳ سالگی و داخل اتوبوس و از پشت تلفن به پدر و مادرم گفتم که دوستشون دارم...

 اون حس ناخوشایند تعلیق شیرین ترین حس ممکن رو برام به ارمغان آورد...

انسان خورشتی و انسان هدفمند

چند وقتیه که در جزییات زندگی اطرافیانم دقیق شدم. دوستان و آشنایان و بستگانم رو زیر نظر گرفتم. نکته ای که بیشتر ذهنم رو مشغول کرده بود این بود که چقدر از زندگی این افراد حاصل انتخاب و تلاش خودشون هست و آیا اصلاً برای رسیدن به نقطه ی فعلی زندگیشون هدف داشته اند ؟ چیزی که من برداشت کردم این بود که اصولاً ما دو نوع زندگی داریم. یکی زندگی خورشتی و دیگری زندگی انتخابی(هدفمند). در زندگی خورشتی، شخص هیچ گونه معیاری برای انتخاب روش ِ زندگی خودش نداره و در نتیجه همین سردرگمی در انتخاب مسیر زندگی، از سیستم هر چه پیش آید خوش آید استفاده می کنه. اما در زندگی انتخابی(هدفمند) انسان بر اساس آگاهی و شناخت از خواسته ها و شرایط اطرافش آینده خودش رو ترسیم میکنه. تمایز اساسی بین انسان هدفمند و انسان خورشتی در اینه که انسان هدفمند دارای یکسری معیار و ایده آل برای زندگیه در حالیکه انسان خورشتی توان تشخیص و انتخاب درست رو نداره. بذارید این قضیه رو با چند مثال براتون روشن کنم. مثلاً بحث ورود به دانشگاه رو در نظر بگیرید. انسان خورشتی دلش میخواد که هرجور شده بره دانشگاه ، اصلاً براش فرقی نمیکنه که چه رشته و چه دانشگاهی قبول بشه. برای اون تنها ورود به دانشگاه مهمه. اما انسان هدفمند براساس استعداد و شرایطش برای خودش هدفی رو مشخص میکنه و میگه که من در نظر دارم در فلان دانشگاه و فلان رشته قبول بشم. طبیعیه که بسیار احتمال داره که انسان خورشتی بعد از گذشت یکی دو سال از دانشگاه و رشته تحصیلی خودش ابراز نارضایتی بکنه و از تحصیل دلسرد بشه. اما انسان هدفمند چون بر اساس خواسته ها و ایده آل های خودش درست انتخاب کرده به هدف خودش رسیده و دلیلی برای پشیمونی نداره.

 همین مساله رو در مورد ازدواج و انتخاب همسر هم میشه دید. انسان خورشتی یه دفعه میخواد ازدواج کنه. براش مهم نیست که با چه کسی و چه شرایطی ازدواج کنه. نکته اساسی برای اون اینه که ازدواج کنه و طبیعیه که برای چنین انسانی این دختر(یا پسر) با اون دختر(یا پسر) فرقی نداره. خوب هر چی این داره اونهم داره دیگه! اما انسان هدفمند با توجه به سلایق و خواسته هاش طرف مورد علاقه اش رو از بین صدها گزینه مورد نظر انتخاب میکنه. برای اون نکته ی مهم اینه که با اون شخص مورد نظرش ازدواج کنه. برای چنین آدمی طرف مورد علاقه اش با بقیه فرق داره. البته یه نکته ای باقی میمونه و اونهم اینه که منظور از انسان هدفمند انسانی هست که بطور منطقی و متعادل تصمیم میگیره، نه هر انسانی که صرفاً انتخاب میکنه! بطور مثال در مورد دانشگاه ممکنه شخصی بگه که من تنها میخوام دانشگاه علی آباد کتول قبول بشم! یا اینکه کسی بگه من دوست دارم ازدواج کنم و برای این  کار معیار هم دارم معیار من تحصیلات یا زیباییه... در این مورد شخص بر اساس علاقه اش دست به انتخاب زده اما چنین انتخابی تنها به یک یا دو جنبه از علایق ِ شخص منحصر شده و واضحه که انتخاب پایدار و معقولی نیست. یک شرط اساسی برای دست زدن به انتخاب درست و منطقی این هست که انتخاب جامع و مانع باشه و در زمان انتخاب تمام جوانب سنجیده شده باشه. حالا خودمونیم شما خورشتی هستید یا هدفمند؟

صورتک

به لطف مطالعه ی کتاب "شگفتی فلسفی" نوشته ی بانو "ژان هرش" با اندیشمندان تاثیرگذار عالم فلسفه و تفکرات شخصی آنها آشنا شدم. در این بین "سورن کیرکه گار" فیلسوف دانمارکی با تفکراتش چندین روز ذهنم رو مسحور خودش کرد. کیرکه گار از لحاظ نوع دیدگاه و بینش خود بسیار شبیه "نیچه" است.

 پدر سورن همیشه بر صحنه اندیشه های او حاکم و شخصیتی سختگیر، بسیار مالیخولیایی و مستبد بود. بعلت سخت گیری های پدر، سورن از کودکی عادت به پنهان کاری داشت. وی روشی را دوست داشت که بعدها روش "بیان غیر مستقیم" نامیده می شد. یعنی هر چه می خواست بگوید بی پرده نمی گفت بلکه بصورت انحرافی و از دهان یک شخصیت ساختگی بیان می کرد. کیرکه گار خود را اندیشمندی "خصوصی" می شناخت و این را به زبان می آورد و به این ترتیب به ویژگی فردی و شخصی بودن چیزهایی که می نوشت اشاره می کرد. هر تعمیمی در آثار او بی معنا بود.

یکی از اصول مهم تفکر "کیرکه گار" این است که او می گوید:"راستی مستلزم آن است که هر کس مطلقاً و بدون هیچ قید و شرطی، خویشتن ِ خویش باشد و به همین گونه شناخته شود. به عقیده او هیچ چیز وجود ندارد-حتی تاریخ کل جهان- که فرد موظف به تبعیت از آن باشد. پس به عقیده او مهمترین چیز، پیش از هر چیز راست بودن با خویش و شناخت و پذیرش فردیت ِمطلق است. اما چون راستی کامل برای انسان میسر نیست، چرا که تناقض هایی در قلمرو ذهن وجود دارد که هیچکس را از آنها گریزی نیست، پس تنها یک راه برای راست بودن وجود دارد و آن صورتک بر چهره زدن است. آنها که ادعا می کنند گفتارشان راست و طبیعی است دروغگویان یا ساده لوحانی اند که هنوز از مرحله گفتار ِ راست و طبیعی یعنی در واقع ریاکارنه که سپر محافظ آنها در برابر ناامیدی است نگذشته اند. هر کس این راز را دریافته باشد که شناسنده بودن چه معنایی در سرنوشت انسان دارد، دیگر هیچ راست ِ بی پرده ای برایش امکانپذیر نیست و باید از این امر نتیجه گیری کند و به استفاده از صورتک یعنی بیان در پرده (یا سربسته) متوسل شود. و این بیانِ درپرده از دید هیچکس چیزی جز همان که هست یعنی تنها شکل ِ ممکن ِ بیان شناخته نخواهد شد.

به همین علت کیرکه گار در قضیه اعلام عقاید مذهبی بی نهایت سختگیر است. از نظر او بسیار اسان است که اینگونه اعلام عقاید با خودستایی مشتبه شوند. کیرکه گار نسبت به گفتارهای مذهبی نیز به شدت بی اعتماد است. به آنچه خود می گوید و آنچه دیگران می گویند اعتماد ندارد...

ضیافت

همه چیز مهیا شده بود. خانه ای غرق در خاموشی. نوای گوشخراش موسیقی متال و یک شات از آن زهرماری. یک شاهرگ و یک تیغ.

میزبان میدانست که در ضیافت تیغ و شاهرگ همیشه تیغ است که حرف آخر را می زند...

طلوع ِ من

وقتی که دلتنگ میشم و همراه ِ تنهایی میرم، داغ ِ دلم تازه میشه

زمزمه های خوندنم وسوسه های موندنم، با تو هم اندازه میشه

قد ِ هزار تا پنجره، تنهایی آواز میخونم

دارم با کی حرف میزنم؟ نمیدونم ،نمیدونم...

این روزها دنیا واسه من از خونه مون کوچیکتره

کاش میتونستم بخونم قد ِ هزار تا پنجره

طلوع ِ من، طلوع ِ من، وقتی غروب پر بزنه موقع ِ رفتن منه

طلوع ِ من، طلوع ِ من، وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه...

 

 

ماهی قرمز کوچولو

ماهی ِقرمز ِ کوچیک ِسفره ی هفت سین ِمن چه بی تابی می کنه. تند تند نفس میکشه و از اینور ِ تنگ به اونور میره. طفلی نمیدونه به حکم ِجبر ِزمانه باید چند روز بعد از تحویل سال بمیره.

سال نو مبارک.

 

فلش موب

چندی قبل در وبلاگ عصیان(نیما اکبرپور) مطلبی در توضیح حرکت "فلش موب" خوندم که برام خیلی جالب بود. فلش موب نوع جدیدی از اعتراض است که در آن گروهی از مردم به طور ناگهانی در یک مکان عمومی گردهم می آیند و برای زمان کوتاهی حرکتی غیرعادی را انجام می دهند و سپس به سرعت متفرق می شوند. همچنین این حرکت می تواند توسط تعداد زیادی از مردم که کار بخصوصی را در مکان های مختلف ولی بصورت همزمان انجام می دهند رخ دهد . از مشخصات بارز «فلاش موب» انجام حرکات نمادين بدون سر دادن شعار است.

به دلیل عجیب بودن این حرکت ،بازتاب خبری آن می تواند موجب جلب توجه اذهان عمومی به موضوع مورد نظر شده و سبب شود که شرکت کنندگان به هدف خود برسند. یکی از نمونه های موفق فلش موب در ناآرامی های سال 2005 فرانسه اتفاق افتاد که توسط تلفن های همراه طرح ریزی شد. در یکی دیگر از نمونه های موفق فلش موب در تورنتو مردم برای چند دقیقه در خیابان جمع شده و همدیگر رو با بالشت می زدند یا در نمونه ای دیگر در نیوکاسل شرکت کنندگان برای لحظاتی مانند مجسمه خشک شدند و سپس با حرکتی شبیه قطار بازی خودمان به حرکت افتادند. بخاطر جدید بودن فلش موب و سرعت عمل مورد نیاز ، معمولاً هماهنگی و گسترش آن توسط اینترنت و تلفن همراه صورت می گیرد. حتی برای طرح ریزی این حرکت در نقاط مختلف دنیا، وب سایت فلش موب ساخته شده است. نوع طراحی و اجرای این حرکت برای من خیلی جالب بود. بهمین خاطر مدتی در جستجوی نمونه های آن در کشورهای غربی بودم. کلیپی که پایین نمایش داده می شود تصاویری از یک نمونه موفق فلش موب است که در نیوکاسل اجرا شده است.

همونطور که دیدید حرکت از ابتدا تا انتها بصورت بسیار منظم و هماهنگ اجرا شد و همه شرکت کنندگان با توجه به اهمیت موضوع و لزوم اجرای درست آن با دیگران همکاری کردند و کل ماجرا به خوبی به پایان رسید. در ایران نیز قرار بود که روز 30 دی ماه در اعتراض به افزایش تعرفه های تلفن همراه حرکتی صورت گیرد. به این صورت که همه ی دارندگان تلفت همراه برای مدت یک روز کامل گوشی های خود را خاموش کنند. نتیجه چه شد؟ گروهی از مردم اس ام اس دعوت به این همکاری را برای هم فرستادند اما در عمل هیچکس چنین کاری نکرد و قضیه ناتمام رها شد. این روزها هم بحث فیلم 300 و توهین به ایرانیان داغ است و در وبلاگستان همه جا بحث انجام حرکتی هماهنگ برای اعتراض به پخش این فیلم است. اما تا چه حد در این زمینه موفق خواهیم بود؟ به نظر شخص من در فرهنگ یک ایرانی انجام کار گروهی و هماهنگ به این صورت جایی ندارد. ما همیشه دنبال این هستیم که خودمان را نشان بدهیم. یکه تاز ِ میدان باشیم و همه ی چشم ها را طرف خودمان جلب کنیم. بهمین خاطر اکثر اوقات مصالح عمومی را فدای نفع شخصی خودمان می کنیم. یا در بهترین حالت می گوییم: "اصلاً به من چه؟ بقیه حتماً کاری خواهند کرد.."

به نظر شما اینطور نیست؟ آیا ما تغییر کردیم؟ آیا مفهوم کار گروهی و نتیجه گیری دسته جمعی وارد ذهن ما شده؟ کمی منتظر بمانید تا ببینیم...

 

 

روزنه

تو روزنه ی نوري درخانه ظلمت پوش
ديباچه ی آوازي بر متن شب خاموش
 
چيزي به من از باران، چيزي به من از پرواز
چيزي به من از گريه، چيزي به من از آواز
مي‌بخشي و مي‌خوابي در بستري از اعجاز
مي‌مانم و مي‌رويم درسنگر يک آغوش
بر متن شب خاموش

شب، حوصله مي سوزد وقتي که تو درخوابي
ظلمت همه دنياست وقتي تو نمي‌تابي
تنديسه ی تنهايي در خوابي و زيبايي
مهتابي و بر پيکر دوري و همينجايي
در خانه ظلمت پوش

چيزي به من از باران، چيزي به من از پرواز
چيزي به من از گريه، چيزي به من از آواز
مي‌بخشي و مي‌خوابي در بستري از اعجاز
مي‌مانم و مي‌رويم درسنگر يک آغوش
بر متن شب خاموش

تو روزنه ی نوري درخانه ظلمت پوش
ديباچه آوازي بر متن شب خاموش

مولن روژ

امروز يكباره به ياد فيلم موزيكال و زيباي"مولن روژ "با هنرنمایی کم نظير"نيكول كيدمن "و "ايوان مك گرگور "افتادم. فيلم رو دو سال پيش ديدم. داستان كلي فيلم خيلي عادي و تا حدی تكراري بنظر ميرسه. يك ترانه سرای ساده و معمولي (با بازي ايوان مك گرگور) دلباخته ِخواننده و رقاص يكي از بهترين سالن هاي رقص پاريس ميشه. اين خانم ِ جوان( با بازي نيكول كيدمن) در ظاهر آدم شاد و خوشبختي به نظر میرسه. یک خواننده و رقاص محبوب که هزاران مرد دلباخته ی اون هستند. حتي يكي از ثروتمندترين مردان فرانسه آرزوي اينو داره كه شبي رو با اون سپري كنه... اما وقتي من و شما بعنوان بيننده از طريق جوان ترانه نويس به زندگي خصوصي اين خانم جوان سرك مي كشيم متوجه ميشيم كه اوضاع به شكلي كه از بيرون به نظر ميرسه بر وفق ِمراد ِخانم خواننده نيست.

زن ِجوان براي اينكه كارش رو در مولن روژ حفظ كنه مجبوره گوش به فرمان صاحب سالن باشه و طبق خواست اون زندگي كنه. حتي جايي در فيلم مي بينيم كنت ِثروتمند به صاحب ِسالن پيشنهاد ميده كه اگه بتونه زن جوان رو براي خودش داشته باشه كمك ِمالي هنگفتي به مولن روژ ميكنه و صاحب سالن هم خواننده رو تحت فشار ميذاره كه به اين كار تن بده. و از اينجاست كه كم كم رابطه ي عاشقانه ي ترانه نويس و خواننده شروع ميشه و كشمكشي بين كنت(نماد قدرت) و ترانه نويس(نماد احساس) بوجود مياد كه هسته اصلي داستان رو شكل ميده. بيشتر از اين ماجراي فيلم رو تعريف نمي كنم تا فيلم براتون جذابيت داشته باشه. اما يادتون باشه اين فيلم عاشقانه با بقيه فيلم هاي عاشقانه فرق داره!

لينكي كه بالا گذاشتم يه كليپ ۳ دقيقه اي از يكي از ترانه هاي فيلم هست. پيشنهاد مي كنم تا آخرش رو با صدا نگاه كنين.(كافيه روي دكمه Play كليك كنيد و كمي صبور باشيد تا كليپ كاملاً لود بشه)

 

راه من

متن زير بخش هایی از گفتار سوم كتاب "چنین گفت زرتشت" اثر "نیچه" است:

به راستي دوست نمي دارم آناني را كه هر چيزي را نيك مي دانند و اين جهان را بهترين جهان مي خوانند من اينان را "به همه چيز رضا" مي نامم. بهترين چشايي نه از آن ِ به همه چيز رضايي است كه هر چيز را تواند چشيد. من آن زبان ها و معده هاي سركش ِ گزيننده را پاس مي دارم كه "من" و "آري" و "نه" گفتن آموخته اند. هر چيزي را جويدن و گواردن طبع سليم خوكانه است! هميشه آري گفتن كار خر است و آنكس كه جان خران دارد!

ذوق ِ من زردِ تند و سرخِِِ ِآتشي را مي پسندد. ذوق ام خون را با همه ي رنگ ها مي آميزد. هر كس كه خانه خويش را دوغابِ سفيد زند، روان ِ دوغاب خورده ي خود را بر من فاش مي كند.

من نگون بخت مي نامم آناني را كه بيش از يك راه در پيش ندارند كه يا بايد جانورِ ِشرير شوند يا رام كننده شرير ِ جانوران. و نيز نگون بخت مي نامم آناني را كه هميشه بايد چشم به راه باشند. چنين كساني با ذوق من ناسازگارند. به راستي من نيز چشم به راه ماندن را آموخته ام اما تنها چشم به راه خويش ماندن را. و بالاتر از همه ايستادن و راه رفتن و دويدن و جهيدن و بالا رفتن و رقصيدن را. باري اينست آموزه ي من. آن كه ميخواهد روزي پريدن آموزد نخست مي بايد ايستادن و دويدن و بالا رفتن و رقصيدن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نميكنند.

من از بسي راه ها و روش ها به حقيقت خويش رسيده ام. و هميشه راه را به اكراه پرسيده ام. زيرا اين كار هميشه با ذوق من ناسازگار است. خوش تر داشته ام از خود راه ها بپرسم و جويا شوم. رفتنم همه جويش بوده است و پرسش. و به راستي براي چنين پرسش ها پاسخ نيز مي بايد آموخت. باري اين ذوق من است. ذوقي كه نه خوب است و نه بد ، بلكه ذوق من است. ذوقي كه از آن ديگر نه شرم دارم و نهانش مي دارم.

به آناني كه راه را از من پرسيده اند چنين پاسخ داده ام:" اكنون اين راه من است. راه شما كدام است؟" زيرا راه مطلق در كار نيست.

 چنين گفت زرتشت.

Hot links

تو این پست یه سری لینک های توپ میذارم که حالشو ببرین:

عکس های هدیه تهرانی و شوهر امریکایی اش

عکس های خصوصی نیکی کریمی در جزیره کیش

دستگیری عوامل پخش فیلم های خصوصی بازیگران زن 

یکی از نمایندگان مجلس در حین ارتکاب به جرم


 

خوب فکر می کنم به اندازه کافی از کاری که کردم کفری شدید. البته بهتون حق میدم از من و وبلاگم بعید بود که بخوام از زندگی خصوصی دیگران و حریم خانوادگیشون چیزی بنویسم یا لینک عکس بازیگری رو بذارم( که البته این کار رو هم نکردم!! و تمام لینک های بالا لینک بیوگرافی نویسندگان مورد علاقه ام هستند) اما از نوشتن این پست تنها یه هدف داشتم. میخواستم بهتون ثابت کنم که تمام مشکلات از خود ماست. خود ما هستیم که مشتاقیم در زندگی خصوصی دیگران سرک کشیده و وارد حریم شخصی اونها بشیم.بر فرض اينكه كسي از زندگي خصوصي اين اشخاص چيزي فهميده باشه و گیرم من واقعاْ لینک این عکس های بالا رو در متنم قرار می دادم شما واقعاْ میخواستید ببینید؟ و اگر میخواستید ببینید در مورد کارتون فکر کرده بودید؟ بهتر نیست کمی در مورد خودمون و اعمالمون فکر کنیم و همونطور كه در جامعه خودمون رو بسيار پاك و اخلاقگرا نشون ميديم در نهان هم واقعاً به گفته ها و افكارمون پايبند باشيم؟ کمی فکر کنید..


مرخصی

یه پروژه هایی تو ذهنمه که برای بررسی و پرداختشون نیاز دارم چند روزی با خودم خلوت کنم. یه جورایی خودمو ریفرش میکنم و تکلیفمو با خودم و افکارم مشخص میکنم و برمیگردم. حس می کنم برام لازمه که چند روزی آزاد باشم و به چند تا کارم برسم و پرانرژی و سرحال دوباره شروع کنم. در ضمن این مرخصی چند روزه ی من مربوط به هیچ حادثه یا واقعه خاصی نیست و لازم نیست کسی چیزی به دل بگیره.