صورتک
به لطف مطالعه ی کتاب "شگفتی فلسفی" نوشته ی بانو "ژان هرش" با اندیشمندان تاثیرگذار عالم فلسفه و
تفکرات شخصی آنها آشنا شدم. در این بین "سورن کیرکه گار" فیلسوف دانمارکی با تفکراتش چندین روز ذهنم رو مسحور خودش کرد. کیرکه گار از لحاظ نوع دیدگاه و بینش خود بسیار شبیه "نیچه" است.
پدر سورن همیشه بر صحنه اندیشه های او حاکم و شخصیتی سختگیر، بسیار مالیخولیایی و مستبد بود. بعلت سخت گیری های پدر، سورن از کودکی عادت به پنهان کاری داشت. وی روشی را دوست داشت که بعدها روش "بیان غیر مستقیم" نامیده می شد. یعنی هر چه می خواست بگوید بی پرده نمی گفت بلکه بصورت انحرافی و از دهان یک شخصیت ساختگی بیان می کرد. کیرکه گار خود را اندیشمندی "خصوصی" می شناخت و این را به زبان می آورد و به این ترتیب به ویژگی فردی و شخصی بودن چیزهایی که می نوشت اشاره می کرد. هر تعمیمی در آثار او بی معنا بود.
یکی از اصول مهم تفکر "کیرکه گار" این است که او می گوید:"راستی مستلزم آن است که هر کس مطلقاً و بدون هیچ قید و شرطی، خویشتن ِ خویش باشد و به همین گونه شناخته شود. به عقیده او هیچ چیز وجود ندارد-حتی تاریخ کل جهان- که فرد موظف به تبعیت از آن باشد. پس به عقیده او مهمترین چیز، پیش از هر چیز راست بودن با خویش و شناخت و پذیرش فردیت ِمطلق است. اما چون راستی کامل برای انسان میسر نیست، چرا که تناقض هایی در قلمرو ذهن وجود دارد که هیچکس را از آنها گریزی نیست، پس تنها یک راه برای راست بودن وجود دارد و آن صورتک بر چهره زدن است. آنها که ادعا می کنند گفتارشان راست و طبیعی است دروغگویان یا ساده لوحانی اند که هنوز از مرحله گفتار ِ راست و طبیعی یعنی در واقع ریاکارنه که سپر محافظ آنها در برابر ناامیدی است نگذشته اند. هر کس این راز را دریافته باشد که شناسنده بودن چه معنایی در سرنوشت انسان دارد، دیگر هیچ راست ِ بی پرده ای برایش امکانپذیر نیست و باید از این امر نتیجه گیری کند و به استفاده از صورتک یعنی بیان در پرده (یا سربسته) متوسل شود. و این بیانِ درپرده از دید هیچکس چیزی جز همان که هست یعنی تنها شکل ِ ممکن ِ بیان شناخته نخواهد شد.
به همین علت کیرکه گار در قضیه اعلام عقاید مذهبی بی نهایت سختگیر است. از نظر او بسیار اسان است که اینگونه اعلام عقاید با خودستایی مشتبه شوند. کیرکه گار نسبت به گفتارهای مذهبی نیز به شدت بی اعتماد است. به آنچه خود می گوید و آنچه دیگران می گویند اعتماد ندارد...
پا به هستی گذاشته ایم که بخندیم یا بگرییم؟ این مرگ است که بر ما سایه افکنده یا حیاتی است دوباره؟