همیشه وقتی از یک مرحله می گذرم و هنوز در نیمه راه رسیدن به مرحله بعدی هستم اینجوری میشم. از مبدا جدا میشی و هنوز به مقصد نرسیدی که یاس میاد سراغت. حس خیلی بدیه. ناخوشایندترین حسیه که من تجربه اش کردم. این بار هم که از خانواده خداحافظی کردم تا برم دانشگاه همینطوری شدم. در بین مسیر اونجا که از خونه دور بودم و به دانشگاه نرسیده بودم همون حس تعلیق اومد سراغم. ناخوشایندی این حس دقیقاْ در اسمش نهفته است. اینکه حس می کنی کاملاْ معلقی. در فضا میچرخی بدون اینکه عملاْ به کسی یا چیزی دسترسی داشته باشی. اینجاست که تازه متوجه میشی چقدر به دیگران نیازمندی. زمانی که داخل اتوبوس نشسته بودم و شهرها رو یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتم حس تعلیق رو با تمام وجودم حس کردم. در چنین لحظاتی هست که واقعاْ متوجه میشم چقدر خانواده ام رو دوست دارم و چقدر مدیون محبت های پدر و مادرم هستم و همین جا بود که برای اولین بار در سن ۲۳ سالگی و داخل اتوبوس و از پشت تلفن به پدر و مادرم گفتم که دوستشون دارم...

 اون حس ناخوشایند تعلیق شیرین ترین حس ممکن رو برام به ارمغان آورد...