ساناز...
ساناز تنهام نذار...
بی انصاف من تحملشو ندارم.
ساناز من دیگه طاقت دوریتو ندارم، بخدا اگه نباشی مرگ رو انتخاب می کنم...
آخرین پست
میتونی عنوان وبلاگت رو حذف کنی.
میتونی آرشیو وبلاگت رو حذف کنی.
میتونی آدرس ایملیت رو حذف کنی.
میتونی راهی واسم نذاری که باهات تماس بگیرم.
میتونی دیگه هرگز باهام تماس نگیری.
اما یه کار رو نمیتونی بکنی... خاطرات ما همیشگی هستند، نمیتونی علاقه مون بهم رو حذف کنی...
هرچقدر میخوای سعی کن، این یکی رو نمیتونی. نمیخوای... نمیخوای، نمیتونی...
* * *
کاش یادت نرود
روی آن نقطه پر رنگ بزرگ
بین بی باوری آدمها
یک نفر می خواهد با تو تنها باشد
نکند کنج هیاهو بروم از یادت...
بدون تاریخ، برای همیشه
چونان بادبادکی ام
بازیچه ی دستان کودکی بازیگوش
نخم را رها کن خدای خویش خواه کوچک !
دلم لک زده بر باد روم ...
اسم تو
همیشه اسم تو بوده، اول و آخر حرفهام
بس که اسم تو رو بردم، بوی تو میده نفسهام
*بدون اغراق، بدون تاریخ، برای همیشه
لاست و عشق
"تنها چیزی که نیاز داریم تا زنده بمونیم، اینه که یه نفر واقعاً عاشقمون باشه و تو منو داری، برای همیشه"
قسمتی از نامه پنلوپه به دزموند
سریال لاست، فصل 2 قسمت 24
تصویر رویایی
زمان دست تو افتاده
تماشا کن
سکوت تو عجب عمقی به شب داده
تمام خونه پر میشه
از این تصویر رویایی
تماشا کن، تماشا کن
چه بیرحمانه زیبایی...
جملات قصار
می توان گل را زیرپا له کرد. اما بوی عطر آن در فضا را نمی توان کشت.
ولتر
پدران خاص
دیروز در تمامی برنامه
های خبری، گزارشی از جنایت هولناک یک مرد اتریشی در مورد دخترش مخابره شد که
هر
انسان نرمال و عاقلی از شنیدن اون شوکه میشد. آقای جوزف فریتزل اهل اتریش به مدل 24 سال
دخترش الیزابت رو در زیرزمین خانه اش حبس کرده بود و از 14 سالگی به او تجاوز می کرد و 7
بار دخترش رو حامله کرد و در مورد مرگ یکی از فرزندان دخترش هم سستی کرد و بطور
غیر مستقیم باعث مرگ نوزاد شد. اونکه میدونست نوزاد جدید دخترش از مشکل تنفسی رنج
میبره، نوزاد رو به بیمارستان نبرد تا در نهایت نوزاد بیچاره جونشو از دست بده...
در طول این 24 سال وی دخترش رو در زیر زمین خونه زندانی و بارها به دخترش تجاوز کرده و هیچ چیزی به همسرش نگفته بود و حتی الیزابت رو مجبور کرده بود که نامه ای بنویسه به این مضمون که از خونه فرار کرده و نمیخواد به خونه برگرده. خبر وحشتناکی هست. آدم از تصور جنایات این پدر اتریشی چندشش میشه. اینکه برای 24 سال آزادی رو از انسانی سلب بکنی و هر روز اون رو مورد آزار و اذیت قرار بدی و در نهایت هم اسم خودت رو بذاری پدر. سرانجام دادگاه دیروز برای آقای فریتزل حکم صادر کرد و اون رو به حبس ابد محکوم کرد.
* * *
گرچه این مورد
خیلی وحشتناک و نادره اما به نظرم از این دست پدرها کم نداریم. پدرهایی که بصورت
جسمی
و فیزیکی به دخترشون تجاوز نمی کنن اما از لحاظ فکری و روانی اونقدر
فرزندانشون رو تحت سلطه و شکنجه قرار میدن که فرقی با تجاوز جسمی نداره.
پدرانی که حتی آزادی انتخاب مسیر زندگی، انتخاب همسر و خیلی موارد دیگه رو به فرزندانشون نمیدن و فرزندشون رو درون فکر محدود خودشون زندانی می کنن و با محدودیت ها و قیدو بندهای بی مورد هر روز روان فرزندشون رو مورد تجاوز قرار میدن. امثال آقای فریتزل کم نیستند، حتی در ایران، حتی دور و بر خودمون... کافیه دقیقتر نگاه کنیم...
واقعاً میشه به چنین انسانهایی گفت پدر؟
"ترانه خانه"
من خواب دیده ام
که "ترانه های بیداری" به میلادی دوباره می رسند
عشق در راه است
من خواب دیده ام
عشق در راه است
و تو را "ضیافت آواز"، چشم به راه است
دیر نخواهد شد
میدانم...میدانی...ضیافت
آواز
میدانم که خواندن را بهتر از همیشه میدانی
"ترانه
خانه" از عطر تو مست است
از اتفاق دوباره
شنیدنِ تو سر از پا نمی شناسد
"ترانه
خانه" شنیدنت را دل دل می کند
من خواب دیده
ام!
من خواب دیده ام
که "ضیافت بیداری" در راه است...
من بیداری آواز
را خواب دیده ام...
* چه شیرین بود و هست. من، تو، ترانه خانه و طعم لبهایمان، لرزش دستان من بر اندام لطیف تو، رد لبهای تو بر روی لبهای من...
زندگي چيست مگر
زندگي زندانست
و در آن
زنده بودن بي عشق بي شوق
زنده بودن تهي از شور و حيات
خيمه شب بازي بس مسخره ايست
در دل يك زندان
آه ، بازيچه شدن
چه غم جانكاهيست .......
هنوز هم اسم تو تنها اسمیه که حرف اولش رو با حروف بزرگ می نویسم...
جیمز بلانت
خواننده ای و چنین ترانه هایی به بازار نیومده بود. من که از شنیدن چنین صدا و موسیقی نابی حسابی به وجد اومدم. جیمز بلانت تا کنون ۳ آلبوم منتشر کرده که از ترانه های زیبای این آلبوم ها میتونم به You're Beautiful وGoodbye My Lover و 1973 و Carry You Home اشاره کنم.
از ویژگی های ممتاز ترانه های بلانت میشه به صدای خاص و زیبا در کنار لحن و ریتم دلنشنش بعلاوه راحتی کلام و پرمعنا بودن لیریک ترانه هاش اشاره کرد. به همه این موارد کلیپ های بسیار زیبا و سنگین رو هم اضافه کنید...
این هم لینک وبسایت شخصی این خواننده
هر كس همانگونه زندگي مي كند كه جهان را مي شناسد.
سارتر
Mr. By the Law
من هر لحظه تو رو تازه و ناب و خواستنی تر پیدا می کنم و عاشقتر میشم و واسم ملموستر میشی.
ذهنمو که میشناسی؟ مدفن خاطرات نیست. کارگاه تولید آینده ی دلخواهمونه!
تا کور شود هر آنکه نتواند دید!
"بار هستی"
"بار هستی" اثر
"میلان کوندرا" حکایت انسانهایی است که همین نزدیکی زندگی می کنند،
حکایت من و شما و خویشان و اقوام مان است. حکایت آدم هایی که به حکم آدم بودنشان
خواه ناخواه ضعیف هستند و خود بهتر از هر کسی بر ضعف و سبکی وجلف بودن خود آگاهند.
بخاطر همین آگاهی از ضعف خویشتن، تنها راهی که برای جلب رضایت خود پیدا می کنند
ضعیف کردن و به پستی کشیدن دیگران است. وقتی همه با هم ضعیف باشیم آیا ضعف ما برای
دیگران جلب توجه خواهد کرد؟ و آیا از این بابت شرمسار خواهیم بود؟ مسلماً خیر.
"بار هستی" داستان انسان هایی است که از روی بزرگ منشی و انتخاب
آگاهانه برای خود تصمیمات حساس و سرنوشت ساز نمی گیرند بلکه تنها از روی ضعف و
سبکی و پستی و تا حدی از روی عادت به پستی در مسیر آینده به جلو میروند، و آنگاه
که ما متوجه این پستی و سبکی ِ زندگی می شویم عمق فاجعه بشری برایمان آشکار می
شود. حتی ترجمه عنوان اصلی کتاب نیز "سبکی تحمل ناپذیر هستی" می باشد که
مترجم برای سهولت در فهم عنوان فارسی، آن را به "بار هستی" تغییر داده
است.
در سرتاسر داستان کوندرا با نگاهی عمیق و نافذ کوچکترین رفتار قهرمانان داستان
را می بیند (دقت کنید که میلان کوندرا داستان را در ذهن خود نساخته، بلکه مانند
ناظری آنرا روایت کرده) و بدون رودربایستی و خجالت نقاط ضعف و کژرفتاری های آنان
را بیان می کند، و چه تلخ است که می بینیم بسیاری از این نکات و ضعف ها و پستی
ها حدیث خود ماست...
مایی که ضعیفیم و برای آسایش خاطر خود، دیگران را ضعیف میخواهیم. حتی اگر این
دیگران، همسر یا فرزند یا دوست صمیمی خود ما باشد...
سال نو
سالی باشه که در اون بهم زور نگیم، به حقوق هم احترام بذاریم و برای فکر و عقیده و خواست دیگران تعیین تکلیف نکنیم.
هیچ کس حق نداره به بهانه تجربه ای که معلوم نیست داشته باشه و یا بکارش بیاد، دیگران رو به خواست خودش مجبور کنه، همونطور که هیچ کسی حق نداره بجای دیگری نفس بکشه کسی هم حق نداره برای دیگران آینده ترسیم کنه.
اگه در قلب آدمها جا داریم نیازی به اجبار برای اثباتش نداریم، اگه در قلب دیگران جا داریم مطمئناً میتونیم اینو در نگاه اونها ببینیم، اگه نمی بینیم میتونیم به گذشته برگردیم و اشکال کارمون رو ببینیم...
میشه در کنار هم از زندگی لذت برد.
بوی باروت می آید...
در خیابان هستم. حس می کنم بوی باروت می آید .
همه جمعیت همصدا جمله قاضی را تکرار می کنند. قاضی برای صدور حکم 10 دقیقه استراحت اعلام می کند و برای تشکر از
مردم بخاطر همراهی با او اجازه پخش ترانه ای را می دهد که تا دیروز غیرمجاز بود.
ترجیع بند ترانه اینچنین است:
نازی تو که یار نداشتی قصد فرار نداشتی
چرا رفتی و بیخبر باز داغ رو دلم گذاشتی؟
ترانه تمام می شود، از چهره مردم میتوان سرخوشی و احساس رضایت از شنیدن ترانه
را خواند.
تمام این مدت به این فکر می کردم که مگر می شود با محکوم کردن اندیشه و خواسته
ی دیگران، همچنان غرورآمیز کتاب "تاریخ تمدن" را ورق زد و به تجربه و
پختگی خود بالید؟ نمی دانم چرا اصرار دارید همه اندیشه ها در گرو نظر شما باشد؟
حتی وقتی کودکی 5 ساله بودم می دانستم که هر آنچه بوی پیروی محض بدهد، تنها شکلی
از حماقت و ساده لوحی است.
دادگاه دوباره تشکیل می شود و حکم من اعلام می شود: "همراهی و پذیرش
خواست عموم مردم تا ابد"، و برای آزادی تعلیقی ِ من از من پاسپورت خواستند، و
من پاسپورت نداشتم. آنها فکر می کردند که من هر شب در کنار خیابان و از داخل
خودروی شخصی ام "سینه و پاچه ی خوش فرم" سفارش می دهم!
آخر می دانید در جامعه ی من زنان و دختران کم کم دارند عادت می کنند تا
موجودیت خویش را با عبارتِ "من موجودی پستاندار هستم" اعلام کنند و
پدرانشان به یمن مسئولیت خطیر و غیرت و تعصب مردانه شان در مراسم خواستگاری ِ
دخترانشان برای آنها "فی" مشخص می کنند! هرچه خوشگلتر باشی یا ثروت و
تحصیلات بیشتری داشته باشی "فی" بالاتر است! و آنوقت من را بی اعتقاد و
نا مطمئن می نامند!!!
دادگاه ادامه می یابد و من همچنان بی توجه به آن غرق در افکارم هستم. چرا
جامعه ی من باید بوی باغ وحش بدهد؟ چرا
اینهمه "مغازه ی بیهوده فروشی" باز شده است؟ چرا تاجرانی که با یک تماس
تلفنی "هزاران مدل پوچی" وارد می کنند و "زورگویی با مارک مصلحت و آینده
نگری" صادر می کنند قدرتمندترند؟ چرا اینهمه کارخانه ی بازیافت
"اراده" احداث شده است؟
حتماً فلسفه ای در پی این است که کسی نپرسد و کسی نفهمد و همه در این ناآگاهی
بمیرند!
روزگاری چنین می اندیشیدم که زندگی شعری است که باید سروده شود و الان مطمئنم
که "زندگی سیلی ای است که باید خورده شود!".
آی مردم بوی باروت می آید...
با الهام از نوشته های "علی شمیسا" سردبیر
ماهنامه "روانشناسی جامعه"
زبان آوری
"گر جاهلی در زبان آوری بر عالمی فائق آید، عجب نیست.
سنگ است که گوهر همی شکند."
"سقوط"

فیلم ارزشمند و ماندگار "سقوط" ساخته "الیور هیرش بیگل"،
کارگردان آلمانی داستان جذاب و پندآموز 12 روز پایانی زندگی بزرگترین پیشوای سیاسی
تاریخ (آدولف هیتلر) در پناهگاه زیرزمینی برلین است که به گونه ای درخشان فروپاشی
کامل خودشیفتگی (نارسی سیزم) پیشوا و سرداران ارشدش را به نمایش می گذارد.
تکاندهنده ترین نمای فیلم، لحظاتی است که همسر "ژوزف گوبلز" یار صمیمی و
وفادار هیتلر پس از خودکشی هیتلر ، کپسول شیش ای سیانور را در دهان تک تک شش کودک
خفته اش می گذارد و با بوسه ای پتو را بر روی صورتشان می کشد! این کار در نهاین نظم
و خونسردی انجام می شود. نظم و دقت و خونسردی ای که تنها از یک روبات وظیفه شناس
یا یک آدم وسواسی مسخ شده می توان انتظار داشت. این سکانس بسیار تکاندهنده تر از
صحنه های سرشار از خونریزی و انفجار است، اما تنها نمای هویدا شدن سرسپردگی آشکار
و کورکورانه سرداران نسبت به پیشوا نیست. "سقوط" سیمای فروپاشی افراد
دچار اختلال شخصیت خود شیفته (نارسی سیستیک) است و چرخش های سریع خلقی و روان پریشی
های گذرای شخصیتی را به زیبایی نشان می دهد.
"سقوط" با فاصله گرفتن از ویژگی های جنایت کارانه و
درنده خویی پیشوای اعظم، کوشش می کند دیگر ویژگی های روانی و خلقی او از جمله هراس
از مرگ او را آشکار و عیان نشان دهد و همین مورد عامل برتری و تمایز سقوط از دیگر
فیلم هایی است که به موضوع جنگ جهانی دوم و جنایتکاری هیتلر می پردازند.
این فیلم به زیبایی نشان می دهد که بربریت و درنده خویی مردان و زنان و
نوجوانان آلمانی یک شبه پدید نیامده و حاصل تناسخ روح شیطان یا دراکولا در هیتلر
نبوده! بلکه پیامد مستقیم اختلال شخصیت او و یارانش و بلکه بسیاری از مردم آلمان بوده است. آدمیان مسخ
شده در معابد ایدئولوژی، بویژه آنگاه که خودبزرگ بین و روان پریش باشند می توانند
جنایت پیشه و سنگدل شوند و دیگران را با تصمیمات آنی خود به ورطه نابودی و هراس
بکشانند.
این چنین است که "سقوط" روابط مودبانه و جنتلمنانه هیتلر با زنان،
عشق فراوان او به کودکان، و دلبستگی شدیدش به موسیقی و مطالعه را نشان می دهد. تا
جایی که باعث خشم "هیتلر ستیزان" آلمان، اروپا و یهودیان شده و این
اعتراض آنان را به دنبال داشته که هیرش بیگل در "سقوط" بر جنبه های
انسانی و جلوه های عاطفی هیتلر بیش از اندازه تاکید داشته است. آنها می گویند
:"هیتلر قلب نداشت و تنها به دنبال قربانی بود.."
اما "سقوط" می گوید که هیتلر خون آشام و هیولا نبود! او همانند همه
ی ما انسان بود اما آنچه تصویری هیولایی از او و امثال او پدید می آورد، همان
اختلال شخصیت است که پیامد محدودیت ها و سرکوفت های جامعه به انسان است. اینچنین
است که کوره های آتش سوزی آشویتس بوجود می آید...
برگرفته از ماهنامه "روانشناسی جامعه" سال چهارم-
شماره 31
متز
میگه هر روز صبح که بیدار میشه تا بره سر کلاسهاش، دختره زنگ خونه رو میزنه و
میاد تو و با ایمان میره تو اتاق و بعد از ظهر که از دانشگاه برمیگرده اون 2 تا
هنوز با هم داخل اتاق هستند.
دختره به ایمان گفته اسمش "ویتارا" است، ایمان هم بهش گفته اسمش
"آرش" هست و دانشجوی ارشد عمرانه...
...
تازگیا متوجه یه چیزی شدم، جدیداً یه تصمیم می گیرم و بعدش سعی می کنم برای
تصمیم ام یه فلسفه ی قانع کننده بسازم، این عادت داره عذابم میده.
بدترش اینه که یه روزی برسه که تصمیمی بگیرم و بعدش حتی نتونم براش یه دلیل و
منطق بتراشم...
...
زندگی در کنار آبهای آزاد همیشه برام لذتبخش بوده. حس می کنی هر وقت که بخوای
میتونی به هر جای این دنیا سرک بکشی و از هرجای دنیا چیزای قشنگشو ببینی.
این چینیها هم خیلی طفلکی هستن! بعضی وقتها دلم برای اون مهندس چینیه که فکر
میکردم 15 سالشه تنگ میشه! حرکات سرش برای رسوندن منظورش خیلی جالب بود. دارم کم
کم متوجه میشم چرا چینی ها هیچوقت ابرقدرت نمیشن!
سرزمین ِمن
سرزمین من دیار ِصفوف بهم فشرده است. صف نانوایی، ازدحام ایستگاه مترو راس ساعت 8 صبح، انتظار تاکسی ساعت 12:30 ظهر، صف پمپ گاز عصر و ترافیک تمام نشدنی کل روز!
سرزمین من آنجاست که مردان خسته از فعالیت (بخوانید دریدن دیگران) روزمره به خانه باز می گردند تا از سرویس شام و پس از شام ِ همسرانشان بهره ببرند. مردان با بدنی پرمو و عرق کرده که نشانه ی مردانگی است شبها با همسران چاق ِ شکم گنده شان همبستر می شوند...از این رهگذر هر شب نطفه ی 5 تا 10 هزار شهروند ِ آتی سرزمین من شکل می گیرد.
سرزمین من انجاست که ساعت 8 شب میلیونها انسان پای تلویزیون می نشینند تا سریال ارزشگرا و معروف شبکه جوان را ببینند، همان میلیونها انسان ساعت 9 تا 12 شب را به بحث پیرامون اهداف اخلاقی و زیبایی ِارزشمند ِسریال مذکور می گذرانند و ساعت 12 شب در خاموشی و مخفیانه تصاویر همآغوشی بازیگر زن سریال مذکور و نامزدش( یا هر کس دیگر) را با ولع تماشا می کنند!!!
سرزمین من آنجاست که ارتباط پسران و دخترانش از خیابانها شکل می گیرد و پسرانش از دختران تنها نامی در تن می خواهند و دخترانش پسران را دسته چک هایی متحرک می بینند که باید با فنون ِ دلبری...
در سرزمین من پدران و مادران از ازدواج فرزندانشان تنها آلبومی پر زرق و برق برای ارائه به آشنایان و دوستان می خواهند.
در سرزمین من معمولاً صندلی سینماها خالیست. البته صندلی های ردیف آخر همیشه پر است چون آنجا تنها جایی است که کسی متوجه کثافت کاری شما و همراهتان نمی شود. در سرزمین من کسی برای تماشای فیلم به سینما نمی رود.
مردم ِ سرزمین من فانوس ِلنگرگاه را با خورشید اشتباه گرفته اند.
سرزمین ِ من سرزمین ِتناقض های مضحک و سردرگمی های مزمن است.
گمشده
...
کاش فرهنگستان ادب پارسی به جای واژه هایی چون "ناموس"، "تعصب" و "غیرت" کلماتی مثل "انسانیت" و "احترام به حقوق دیگران" رو جایگزین می کرد.
اون وقت نصف مشکلاتمون حل می شد.
زندگی یا هر چیز دیگه ای که صداش می کنی...
زندگی انسان مجموعه انبوهی از درک نشده هاست که انسان از معدود ادراک های خودش در طول اون لذت میبره. به نظرم این کامل ترین جمله ای بود که تا حالا تو تونستم در وصف نقصان و زیبایی همزمان زندگی بگم.
12 سال بین اون روزی که رتبه اش 2 تا بهتر از من شد تا هفته قبل که با سرعت 160 کیلومتر به جدول کوبیده شد چطور گذشت؟ اون سریع و موفق بود یا من کند و بی انگیزه؟!
زندگی از اونی که فکرشو می کردم مسخره تره. زندگی کردن حماقتیه که مجبور به انجامش هستیم و حماقت بزرگتر اینکه دیگران رو مجبور کنیم طبق خواست ما زندگی کنند!
یک انسان عادی
چیزی از ما نمی خواهند. تنها این خواسته رو دارند که مانند بقیه رفتار کنیم. نه درست رفتار کنیم و نه معقول باشیم تنها مانند بقیه باشیم. فرزندم تنها مانند همه ی مردم دیگر رفتار کن تا ما بعنوان پدر و مادر در نگاه دیگران معقول و موفق جلوه کنیم.
چرا تو مثل همه ی مردم رفتار نمی کنی؟ دختر فلانی و پسر بهمانی را ببین. مثل بچه ی آدم به دانشگاه می رود، عصر ها با ظاهر جوان پسند در خیابان قدم می زند، مثل بقیه جوانان به جنس مخالف فکر می کند، در خفا نقشه فریب بچه همسایه را می کشد و در ظاهر مانند امامزاده رفتار می کند. یاد بگیر. تو چرا نمیتوانی مانند آنها رفتار کنی؟ چرا با عقاید و نگاه عجیبت میخواهی ما را در بین دیگران انگشت نما کنی؟ اصلاً چرا داخل اتاقت هستی و ساعت ها کتاب میخوانی؟ مگر همه اینطور هستند که تو هستی؟ تو با بقیه چه فرقی داری؟ عادی باش فرزندم. عادی رفتار کن تا ما هم با خیال راحت زندگی کنیم. این آدم های عادی و نرمال در مورد مسایل مادیشون به راحتی دو دوتا چهار تا می کنند اما در مورد مسایل شخصی فرزندانشون تنها به عرف(عرف مضحک و پوچ) تکیه می کنند. جمله معروفی دارند که همیشه تکرار می کنند:" مثل بقیه باش. عادی باش".
* * * *
هیچ چیز به اندازه "دوستت دارم" گفتن های تو نمیتونه به من زندگی بده. وقتی تو یواشکی بهم میگی" برای همیشه دوستت دارم. برای همیشه" زندگی برای لحظه ای در من شکل میگیره ، میل به بودن و خواستن در من اوج میگیره و کم کم از اوج به زیر میاد تا دفعه ی بعدی که این جمله رو ازت بشنوم. در وجود پاک ِ تو و صدای دلنشینت چی هست که اینجور میتونه روزهامو دگرگون کنه؟ چرا اون آدمهای نرمال و معمولی(!!!) نمیتونن این دلنشینی و پاکی رو حس کنند؟چرا ذهن خلاقشون فقط برای شمردن صفرهای جلوی اسکناس ها ساخته شده و نمیتونن خالص ترین احساس انسانی که تو جملاتت هست رو تحمل کنند؟ نمیدونن که به اندازه تمام ریالهای توی حساب بانکیشون من و تو بهم "دوستت دارم" گفتیم و همدیگر رو بوسیدیم؟ و این رو نمیدونند که ما این لحظات رو با هیچ چیزی عوض نمی کنیم؟ چیزی که اونها هرگز نخواهند شنید و هرگز هم درک نمی کنند. اونها عادی هستند. نرمال هستند. معمولی رفتار می کنند و ما غیرعادی هستیم...
بازی وبلاگی
با توجه به اینکه دوست خوبم "ماکان" من رو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده، بهتر دیدم که در این پست دعوتش رو بپذیرم و تو بازی شرکت کنم. بازی به این صورته که هر کسی بهترین پست وبلاگش رو از نظر خودش اعلام میکنه و در ادامه چند نفر از دوستانش رو به این بازی دعوت میکنه.
راستش تو این یک سال و خورده ای که از وبلاگ نویسی من میگذره تغییرات زیادی تو نوع نوشتنم دادم. اگه یادتون باشه در ماه های اول بیشتر به مسایل شخصی خودم توجه می کردم و پست هام اکثراً در برگیرنده اتفاقات زندگی عاطفیم بودند. اما با گذشت زمان کم کم این مسایل رو از وبلاگ جدا کردم و پست های وبلاگم شامل توضیحاتی در مورد کتاب ها و فیلم های مورد علاقه ام شدند. در این بین چند تا پست بودند که خیلی به دلم نشستند اما بیش از همه به پست "اگر من خدا بودم" علاقه دارم. دلیلش هم حسی هست که از خوندن این پست و تصور کردنش بهم دست میده. تصور اینکه روزی این قدرت و توانایی رو داشته باشم که اثراتی در روند کلی زندگی آدمها بگذارم هم برام شیرینه و هم فوق العاده مبهم و وحشتناک. چیزی که بیش از همه برام مهمه مسئولیتی هست که از داشتن قدرت متوجه افکار و اعمال آدم میشه...بگذریم. حرف در این مورد زیاده ، اما به رسم ادب و ادامه بازی من 4 تا از دوستانم رو به بازی دعوت می کنم:
همه جور آجیل
تو این پست میخوام جمله هایی گزینش شده از کتاب هایی که اخیراً خوندم رو بنویسم. شاید این پست پیوستگی و انسجام معمول هر پست رو نداشته باشه اما خوندنش خالی از لطف نیست. من معمولاً زمانی که کتاب میخونم یه دفتر یادداشت و روان نویس کنار دستمه و نکات جالبی رو که میخونم خلاصه نویسی می کنم، این پست هم در برگیرنده چند خطی از اون دفتر یادداشته...
- فکر می کنم این گناهکارانند که راحت می خوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس، بی گناهان نمی توانند حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود، بی گناه نمی شدند.
- هر انسانی همانطور که به هوای پاک نیاز دارد، محتاج وجود بردگان است. حکم راندن یعنی نفس کشیدن. پست ترین فرد در سلسله مراتب اجتماعی باز هم برای خود همسری و یا فرزندی و اگر مجرد باشد سگی دارد. رویهم رفته مهم این است که شخص بتواند خشمگین شود بی آنکه دیگری حق جواب داشته باشد.
- جذابیت چیست؟ شیوه ای برای کسب جواب موافق بدون طرح هیچ سوال صریح.
- در برابر همه چیز می توانم مقاومت کنم، مگر وسوسه عشق.
- مادر مقدس است. زیرا پیش بینی ناپذیرترین موجود کائنات را می زاید. زیرا محمل آینده ای است که در بطن خود نیروی امکانات بیشمار را نهفته دارد. چه اهمیت دارد که خود، یا خدا یا طبیعت خالق ِ این مولود باشد؟
- آنچه اهمیت دارد ایمان داشتن یا ایمان نداشتن نیست، بلکه نکته اساسی شیوه ایمان داشتن یا شیوه ایمان نداشتن است.
- همه ما حق داریم آن باشیم که هستیم بی آنکه همسایه مان بتواند به بهانه اعتقادات شخصی خود ما را از آن باز دارد!
- هر حقیقتی ابتدا باید در میان همه پخش شود. باید مردم را تا آنجا که ممکن است آزاد کرد بدون آنکه ذهنمان مشغول به این باشد که آیا بی درنگ آماده اند که از این آزادی خوب استفاده کنند یا نه. آزادی نعمتی است که فراگرفتن بهره مندی از آن اندک اندک صورت می گیرد و آن هم فقط با بکار گرفتن بی اندازه آن.


پا به هستی گذاشته ایم که بخندیم یا بگرییم؟ این مرگ است که بر ما سایه افکنده یا حیاتی است دوباره؟