جملات قصار
می توان گل را زیرپا له کرد. اما بوی عطر آن در فضا را نمی توان کشت.
ولتر
می توان گل را زیرپا له کرد. اما بوی عطر آن در فضا را نمی توان کشت.
ولتر
سرزمین من دیار ِصفوف بهم فشرده است. صف نانوایی، ازدحام ایستگاه مترو راس ساعت 8 صبح، انتظار تاکسی ساعت 12:30 ظهر، صف پمپ گاز عصر و ترافیک تمام نشدنی کل روز!
سرزمین من آنجاست که مردان خسته از فعالیت (بخوانید دریدن دیگران) روزمره به خانه باز می گردند تا از سرویس شام و پس از شام ِ همسرانشان بهره ببرند. مردان با بدنی پرمو و عرق کرده که نشانه ی مردانگی است شبها با همسران چاق ِ شکم گنده شان همبستر می شوند...از این رهگذر هر شب نطفه ی 5 تا 10 هزار شهروند ِ آتی سرزمین من شکل می گیرد.
سرزمین من انجاست که ساعت 8 شب میلیونها انسان پای تلویزیون می نشینند تا سریال ارزشگرا و معروف شبکه جوان را ببینند، همان میلیونها انسان ساعت 9 تا 12 شب را به بحث پیرامون اهداف اخلاقی و زیبایی ِارزشمند ِسریال مذکور می گذرانند و ساعت 12 شب در خاموشی و مخفیانه تصاویر همآغوشی بازیگر زن سریال مذکور و نامزدش( یا هر کس دیگر) را با ولع تماشا می کنند!!!
سرزمین من آنجاست که ارتباط پسران و دخترانش از خیابانها شکل می گیرد و پسرانش از دختران تنها نامی در تن می خواهند و دخترانش پسران را دسته چک هایی متحرک می بینند که باید با فنون ِ دلبری...
در سرزمین من پدران و مادران از ازدواج فرزندانشان تنها آلبومی پر زرق و برق برای ارائه به آشنایان و دوستان می خواهند.
در سرزمین من معمولاً صندلی سینماها خالیست. البته صندلی های ردیف آخر همیشه پر است چون آنجا تنها جایی است که کسی متوجه کثافت کاری شما و همراهتان نمی شود. در سرزمین من کسی برای تماشای فیلم به سینما نمی رود.
مردم ِ سرزمین من فانوس ِلنگرگاه را با خورشید اشتباه گرفته اند.
سرزمین ِ من سرزمین ِتناقض های مضحک و سردرگمی های مزمن است.
مرد ۱ : حالا دخترتون چند سالش هست؟
مرد ۲ : پونزده بیست سال!
مرد ۱ :خدا و پیغمبرو خوش نمیاد که دختر زیاد تو خونه بمونه!
مرد ۲ :ما که حرفی نداریم. خودش...
مرد ۱ : دختر شما که الحمدالله خواستگار سمجی مثله آقا وحید داره. چرا این دست و اون دست می کنین!!! (آقا وحید برادرزاده ی مرد شماره ۲ هست!)
زندگی مردم آن سرزمین اعمال می شود.(تصویر روبرو نمایی از عرف است!) طبیعی است در چنین بحثی مکان آن سرزمین از اهمیت چندانی برخوردار نمی باشد. مثلاْ این سرزمین می تواند عربستان سعودی باشد یا لاس وگاس باشد. البته همه ی ما مطلع هستیم که حدود ۴۰٪ درآمد لاس وگاس از مالیات بر قمار تامین می شود که بخش اعظم این درآمد نیز هزینه خدمات آموزشی در دانشگاه ها می شود. یعنی درآمد ناشی از یک فعالیت بی ناموسی را صرف امر تحقیقات دانشگاهی می کنند!( چه می کنند!!! به قول عادل فردوسی پور!!!) اما بنده شخصاْ درباره این دانشگاه ها اطلاعی ندارم.
تنها شناخت من از دانشگاه های استکبار مربوط به دانشگاه UCLA است که چند ماه قبل حراست آن یک جوان دانشجوی ایرانی رو مورد ضرب و شتم قرار داده بود. البته استفاده از خشونت مورد تایید من نیست اما در مواردی هم مفید می باشد. مثلاْ فرض کنید فرزند ۵ ساله شما در یک مهمانی خانوادگی یک دشنام ناموسی پر مایه را که به عمه ها بر میگردد به زبان بیاورد... آیا در چنین موردی نباید با استفاده از برخورد فیزیکی فرزندتان را تادیب کنید؟ و به او بگویید که وقتی به عمه ی خودش فحش می دهد در
حقیقت به خواهر شما توهین کرده!!! البته در فرهنگ ایرانی اسلامی ما اینگونه باب شده که مردان در تمام امور زندگی خواهر خود دخالت کنند. اعم از اینکه کجا بودی و چرا بودی و با کی بودی و اصلاْ چرا بیرون رفتی و .... البته با توجه به وضع موجود جامعه هر عقل سلیمی حکم می کند که انسان مراقب آمد و شد اعضای خانواده خود باشد. شما بهتر از بنده می دانید که محیط جامعه پر است از خفاش شب و کرکس و گرگ و ... گفتم گرگ به یاد یک فیلم سینمایی به نام " آمریکایی گرگ نما در پاریس" افتادم که بسیار مهیج و زیبا بود و بازیگر زنی در آن ایفای نقش می کرد که واقعاْ خانوم بود..از اون خانوم ها!!! (تصویری که مشاهده می کنید همان خانوم است) بحث خانوم شد یادم آمد که از خانوم های زندانی یادی کنم که در تجمع ۸ مارس( روز جهانی زن) دستگیر شدند و مدتها دور از خانواده خود در زندان بسر می برند. زندان خیلی جای بدی است. من خودم بارها در برنامه های تلویزیون دیده و شنیده ام که اعلام شده زندان جای بدی است اما نمی دانم چرا مسئولین امر زنان مردم را دستگیر می کنند و به این جای بد می فرستند؟
آن از طرح خانه های عفاف شان که البته دیگر باید تبدیل به "شهرک عفاف" شود تا پاسخگوی نیاز جوانان باشد و این هم از زندان فرستادنشان. آنوقت ۱۵ سرباز غریبه و متجاوز را به بهترین هتل ها روانه می کنند و کت و شلوار دامادی(خدا نصیب شما بکند ان شاالله!!) تنشان می کنند و با کلی سوغات می فرستند بروند به دیار اجنبی و کفار!
البته ناگفته نماند که دید ما در مورد اجنبی ها و فرهنگ استکباریشان از "عرف" ما ناشی می شود که در ابتدای متنم ذکر کردم...
میزبان میدانست که در ضیافت تیغ و شاهرگ همیشه تیغ است که حرف آخر را می زند...
هنوز نتونستم به این سوال جواب بدم که آیا حالات عاطفی درون ما معلول رخدادهای جهان پیرامون ماست یا برعکس رخدادهای محیط اطراف بازتاب حالات درونی ما؟
نمیدونم چرا این جمله ی "جسد هنوز نفس می کشید" اینقدر برام جالبه؟
ایکاش تو زندگی یه روزایی مثل روز "حذف و اضافه" در دانشگاه ها وجود داشت. اونوقت میرفتم سراغ کارنامه اعمالم. تمام کارهای بیهوده و آزار دهنده خودم رو حذف می کردم و کارهای خوبی رو که میخواستم اما انجام ندادم رو اضافه میکردم. جهت اطمینان هم از نسخه نهایی کارنامه ام یک پرینت می گرفتم تا بعداْ حرفی باقی نمونه!!!
واقعاْ به این نکته رسیدم که در زندگی دردهایی وجود داره که مثل خوره به جون آدم میفته و دهن آدمو سرویس می کنه.
بگی و بعدش هم ۵ نفر رو به بازی دعوت کنی تا این بازی ادامه پیدا کنه. نگار خانوم لطف کرده و منو به بازی دعوت کرده گرچه یکمی(خیلی!!!) دیره و ۹ روز از زمان شب یلدا گذشته ولی خوب بخاطر جذابیت بازی میشه زمان رو نادیده گرفت. حالا من باید ۵ خصوصیت اخلاقی خودمو بگم؟
۱- در دوران کودکی به دو تا کارتون علاقه زیادی داشتم. یکی "داستانهای دانی" که تاریخچه ی اکتشافات علمی رو به زبون بچگانه میگفت و دیگری "خانواده دکتر ارنست". یادمه تو یه قسمت از کارتون دکتر ارنست و بچه ها وارد یه غار میشدن و یه اسکلت پیدا میکردن. بعد از دیدن این صحنه من تا ۱ ماه جرات نداشتم شبها برم توالت!!!
۲- تا سال پیش دانشگاهی همیشه شاگرد اول کلاس و مدرسه بودم بدترین معدلم ۷۷/۱۸ بود. خیلی درسخون و بچه مثبت بودم و در تمام مدت تحصیلم ۱ بار تنبیه شدم اونهم بخاطر اشتباه مبصر کلاس بود که منو با یکی اشتباه گرفته بود و فکر میکرد من تو کوریدور سوت میزدم!!!
۳- سال اول در کنکور سراسری رتبه ام شد ۱۹۰۰۰ و سال دوم با تلاش زیاد رتبه ام به ۱۷۰۰ رسید. یکی از عوامل موفقیتم تو کنکور علاوه بر تلاش زیاد و ترس از سربازی (!!!)و بیکاری آشنایی با دختری بود که مثل فرشته ها بهم انگیزه میداد که درس بخونم. بعد از اعلام نتایج کنکور من اسم دانشگاهمو بهش گفتم و اونم بهم گفت که هفته ی بعد مراسم نامزدیشه. برای هم آرزوی خوشبختی کردیم و بعدش هرگز همدیگه رو ندیدیم.
۴- با خیلی از آداب و رسوم و عادات فرهنگی ایرانیها مشکل دارم. از تعارف و غیبت بدم میاد و دلم میخواد با صراحت با طرف مقابلم صحبت کنم. از اینکه همه چیز رو سیاه و سفید ببینم حالم بد میشه و کاملاْ به نسبیت در اخلاق اعتقاد دارم.
۵- بخاطر یه سری مسائل عاطفی بهترین زمان برای قبولی در آزمون کارشناسی ارشد و رفتن از ایران رو از دست دادم. تا عمر دارم باعث و بانیشو نمی بخشم ولی امیدوارم که سال آینده بتونم موفق بشم.
این هم ۵ نکته خصوصی من. حالا من هم سارا خانوم و شرمین جان و آقای بیگانه و مولود خانوم و میچ رو به این بازی دعوت می کنم.
میشینه. یه صحنه ای از فیلم هیچوقت از ذهنم بیرون نمیره. شخصیت بد داستان در حالی که یه هفت تیر تو دستش داره یه بیل رو به سمت شخصیت زشت پرتاب میکنه و میگه:
"آدم ها دو دسته اند: یه دسته اونهایی که هفت تیر پر دستشونه و یه دسته اونایی که با بیل زمین رو میکنن. تو جز اونهایی هستی که زمینو میکنن!!!"
به نظر من هم آدم ها دو دسته اند: یه دسته اونهایی که فکر می کنند خیلی زرنگ اند و یه دسته اونهایی که به دادگاه شکایت می کنند و حقشون رو می گیرند. تو جز اونهایی هستی که فکر می کنند خیلی زرنگ اند!!!
دنیای لعنتی به رو میزنه هیچ کس به معشوقت. کسی که عاشقانه و لجن تحمیل رابطه داری و دارد. از دوستت باش چون چیزی جز نهاد عشق دوستش اعتماد ایجاد و نفرت نکن نیست. از هر گونه پول که زندگی کن بصورت غیرانتخابی حتی به تو شده بپرهیز. در این که پر از خودت باش نکبت است حرف اول خانواده و آخر و حتی رو میشه تفرقه با خرید.تنها و برای خودت گریزان.
راستش من هم مثل خيلی هاي ديگه اصلاً به قضيه "تناسخ" اعتقاد نداشتم. اصلاً نمي تونستم باور كنم كه كسي بعد از مرگ در يك كالبد جديد و شخصيت متفاوت دوباره به زندگي برگرده...تا اينكه اين جريان پيش اومد:
بذارين از اول بهتون بگم من يه مهندس نفت بودم و محل كارم معمولاً بر روي دكل هاي نفتي بود كه عموماً تو نواحي بيابوني و دورافتاده هست. شيفت كاري من 14 روز به 14 روز تغيير ميكنه يعني 14 روز كار تو بيابون و بعدش 14 روز استراحت. بخاطر همين دوري دراز مدت از جامعه و مردم بعد از مدتي خيلي آدم گوشه گيري شدم و اصلاً نمي تونستم با ديگران ارتباط برقرار كنم. كم كم به مرز 32 سالگي رسيدم ولي نه عاشق كسي شده بودم و نه كسي عاشقم ميشد. من هم فقط به رويا و خيال پناه ميبردم و توي خيالم عاشق جنيفر لوپز شده بودم!!! ما توي اين رويا عاشق هم بوديم و همديگرو تا حد جنون دوست داشتيم...بارها شده بود كه توي رويا از خواب بيدار مي شدم و ميديدم كه همه اش يه خواب بوده و در واقعيت من هرگز دستم به جنيفر لوپز نمي رسيد. تنها دلخوشيم ديدن كليپ هاي جذابش بود كه همشون رو 1000 بار ديده بودم. تا اينكه اون اتفاق افتاد... يك روز روي دكل مشغول انجام عمليات حفاري يك چاه نفت بوديم كه ناگهان دكل فوران كرد و منفجر شد و همه چيز نابود شد. من و تمام كارمندان و خدمه دكل مرديم... آره من مردم...بدون اينكه از زندگيم لذت برده باشم! بدون اينكه احساس خوشبختي كنم.
ساعتي پس از مرگم روحم رو به بخشي منتقل كردن و بعد از 2 ساعت معطلي منو بردن به يه بخش ديگه و اونجا من رو به يه خرگوش تبديل كردند. آره من خرگوش شدم!!! اصلاً راضي نبودم. من تو زندگي اولم كه يه آدم بودم و مهندس هم شده بودم هيچ لذتي از زندگي نبرده بودم چه برسه به الآن كه خرگوش شده بودم!!!
سريعاً من رو به دنيا فرستادن و در يكي از مزارع ذرت ايالت پنسيلوانياي آمريكا به دنيا اومدم. صاحب مزرعه آدم خوش قلبي بود و خيلي به حيوانات ميرسيد. براي من اسم هم انتخاب كردند. اسمم رو گذاشتند "جسيكا" در حالي كه من از نظر فيزيولوژيك پسر محسوب ميشدم ولي براي من يه اسم دخترونه گذاشتن و چندين بار خواستم با مدرك بهشون ثابت كنم كه من پسرم ولي نشد! بعد از مدتي اونها من رو به يه آقاي خيلي ثروتمند در لس آنجلس فروختند. اين آقاي متشخص صاحب يه استوديوي تبليغاتي بزرگ بود و خيلي هم به من علاقه داشت. بعد از مدتي اون آقا تصميم گرفت كه از من در تبليغات مواد بهداشتي مثل خميردندان و مسواك و شامپو استفاده كنه..چون پوست و دندان من بسيار سفيد و درخشنده بود. از من توي تبليغ چند تا شركت استفاده كردند تا اينكه قرار شد در تبليغ يكي از همين خميردندانها از من و جنيفر لوپز همزمان استفاده بشه. به اين صورت كه جنيفر منو بغل كنه و دندونهامو به دوربين نشون بده.همين طور هم شد و من به همراه جنيفر لوپز تو تبليغ همكاري كرديم..جنيفر منو خيلي دوست داشت و مدام منو ميبوسيد و يه روز از مدير استوديو خواست كه منو از اون بخره و در نهايت منو به قيمت 22000$ خريد. حالا من به عشق اصليم رسيده بودم.. واي خدايا باورم نميشد منو جنيفر لوپز با هم توي يه خونه زندگي كنيم.خيلي زيبا و رويايي بود... جنيفر هر روز بعد از كار روزانه اش كه معمولاً كار در لوكيشن فيلم هاي معروف هاليوودي بود خسته و مونده ميومد و يه دوشي ميگرفت و كمي با من بازي ميكرد و بعدش تو بغل من به خواب ميرفت...البته در اين بين به ورزش و تناسب اندامش هم توجه خاص داشت. خودش ميگفت نون تو تناسب اندامه ولي من هرگز نفهميدم منظورش چيه!!!
حالا ديگه من كنار عشق زندگيم بودم. من روز و شبم رو با جنيفر ميگذروندم با هم به خونه هاي قشنگي ميرفتيم كه خيلي سرسبز و قشنگ بود.و شبها با هم غذا ميخورديم... البته من معمولاً هويج ميخوردم ولي جنيفر چيزاي ديگه اي ميخورد و البته به همراهش يه مايع قرمزي هم ميخورد كه خيلي خوشرنگ بود و بعد از خوردنش كلي خوشحال ميشد. بعد منو ميگرفت تو بغلش و به تماشاي تلويزيون مي نشست.معمولاً يه شبكه خاص رو نگاه مي كرد كه اسمشو نميدونم ولي فقط چند بار ديدم كه اون شبكه فيلمهاي بي ناموسي نشون ميده!!! هر چند خوشم نميومد كه جنيفر از اين فيلمها نگاه كنه ولي نميتونستم بهش چيزي بگم به هر حال اون صاحب من بود و حق نداشتم بهش حرفي بزنم...
همين كه كنار جنيفر بودم برام كافي بود...
آره اينجوري بود كه من به تناسخ ايمان آوردم و از طرفداراي سر سختش شدم. شما چي به تناسخ اعتقاد دارين؟