هر كس همانگونه زندگي مي كند كه جهان را مي شناسد.
                                                                          سارتر

"سقوط"


فیلم ارزشمند و ماندگار "سقوط" ساخته "الیور هیرش بیگل"، کارگردان آلمانی داستان جذاب و پندآموز 12 روز پایانی زندگی بزرگترین پیشوای سیاسی تاریخ (آدولف هیتلر) در پناهگاه زیرزمینی برلین است که به گونه ای درخشان فروپاشی کامل خودشیفتگی (نارسی سیزم) پیشوا و سرداران ارشدش را به نمایش می گذارد. تکاندهنده ترین نمای فیلم، لحظاتی است که همسر "ژوزف گوبلز" یار صمیمی و وفادار هیتلر پس از خودکشی هیتلر ، کپسول شیش ای سیانور را در دهان تک تک شش کودک خفته اش می گذارد و با بوسه ای پتو را بر روی صورتشان می کشد! این کار در نهاین نظم و خونسردی انجام می شود. نظم و دقت و خونسردی ای که تنها از یک روبات وظیفه شناس یا یک آدم وسواسی مسخ شده می توان انتظار داشت. این سکانس بسیار تکاندهنده تر از صحنه های سرشار از خونریزی و انفجار است، اما تنها نمای هویدا شدن سرسپردگی آشکار و کورکورانه سرداران نسبت به پیشوا نیست. "سقوط" سیمای فروپاشی افراد دچار اختلال شخصیت خود شیفته (نارسی سیستیک) است و چرخش های سریع خلقی و روان پریشی های گذرای شخصیتی را به زیبایی نشان می دهد.

 "سقوط" با فاصله گرفتن از ویژگی های جنایت کارانه و درنده خویی پیشوای اعظم، کوشش می کند دیگر ویژگی های روانی و خلقی او از جمله هراس از مرگ او را آشکار و عیان نشان دهد و همین مورد عامل برتری و تمایز سقوط از دیگر فیلم هایی است که به موضوع جنگ جهانی دوم و جنایتکاری هیتلر می پردازند. "سقوط" ویژگی اختلال شخصیت خودشیفته چون احساس خودبزرگ بینی و مهم پنداشتن خود، احساس داشتن قدرت و ذکاوت نامحدود، احساس استثنایی و برگزیده بودن، احساس نیاز به مورد تحسین و تمجید افراطی قرار گرفتن را در هیتلر و افسران برجسته اش به شیوه ای درخشان نشان می دهد.

این فیلم به زیبایی نشان می دهد که بربریت و درنده خویی مردان و زنان و نوجوانان آلمانی یک شبه پدید نیامده و حاصل تناسخ روح شیطان یا دراکولا در هیتلر نبوده! بلکه پیامد مستقیم اختلال شخصیت او و یارانش و بلکه بسیاری از مردم آلمان بوده است. آدمیان مسخ شده در معابد ایدئولوژی، بویژه آنگاه که خودبزرگ بین و روان پریش باشند می توانند جنایت پیشه و سنگدل شوند و دیگران را با تصمیمات آنی خود به ورطه نابودی و هراس بکشانند.

این چنین است که "سقوط" روابط مودبانه و جنتلمنانه هیتلر با زنان، عشق فراوان او به کودکان، و دلبستگی شدیدش به موسیقی و مطالعه را نشان می دهد. تا جایی که باعث خشم "هیتلر ستیزان" آلمان، اروپا و یهودیان شده و این اعتراض آنان را به دنبال داشته که هیرش بیگل در "سقوط" بر جنبه های انسانی و جلوه های عاطفی هیتلر بیش از اندازه تاکید داشته است. آنها می گویند :"هیتلر قلب نداشت و تنها به دنبال قربانی بود.."

اما "سقوط" می گوید که هیتلر خون آشام و هیولا نبود! او همانند همه ی ما انسان بود اما آنچه تصویری هیولایی از او و امثال او پدید می آورد، همان اختلال شخصیت است که پیامد محدودیت ها و سرکوفت های جامعه به انسان است. اینچنین است که کوره های آتش سوزی آشویتس بوجود می آید...

برگرفته از ماهنامه "روانشناسی جامعه" سال چهارم- شماره 31


آغوش مجانی

اپیزود اول:

یک جای دنیا سیاستمدار کشور 1 در حالی که پشت میزش نشسته برای گسترش دمکراسی و مقابله با تروریسم برگه ای را امضا می کند که عرصه ی زندگی را برای هزاران نفر سخت خواهد کرد، در روزهای آتی هزاران بمب بر سر مردم بیگناه کشور 2 ریخته خواهد شد و هزاران نفر آواره خواهند شد. مردم کشور 2 هرگز رنگ دموکراسی را نخواهند دید، شاید آزادی و دمکراسی در جریان بمبارانها زیر آوار مدفون شده اند.

اپیزود دوم:

در جایی دیگر از دنیا سیاستمدار کشور 3 برای نشان دادن توانایی و قدرت خود در مقابل دیگر سیاستمداران کوتاه نمی آید. او می گوید ما در مقابل تمام فشارها خواهیم ایستاد. راست می گوید، او در مقابل فشارها خواهد ایستاد چون فشاری به او وارد نخواهد شد. مردم عادی هستند که باید روزهای سخت را تحمل کنند. مردم تحمل می کنند و سیاستمدار قدرت خود را به رخ دیگر کشورها می کشد و سند ایستادگی را با افتخار امضا خواهد کرد.

اپیزود سوم:

در جایی از دنیا جوانی برای گسترش حس نوعدوستی و در اقدامی نمادین با پلاکاردی که بر روی آن عبارت "آغوش مجانی" حک شده است در خیابانها قدم می زند و طلب عاطفه و انساندوستی می کند. در ابتدا کسی به او و منظورش توجه نمی کند اما به تدریج مردم در خیابانها او را به آغوش می کشند و این پدیده رواج پیدا می کند. افراد عادی بدون اینکه همدیگر را بشناسند یکدیگر را در آغوش می گیرند. پلیس متوجه این امر شده و از ادامه فعالیت او جلوگیری می کند. جوان و دوستانش عرضحالی می نویسند و از مردم می خواهند با امضای پتیشنی به این عمل پلیس اعتراض کنند و خواستار آزادیِ در آغوش گرفتن در خیابانها بشوند. حدود ده هزار نفر این عریضه را امضا می کنند و آنرا به دادگاه ارسال می کنند.

گاهی اهمیت و برش امضای آن دو سیاستمدار از امضای این ده هزار نفر بیشتر است...

 

 

 

 

بهشت شما

با شمایم! شما که آیین تان بهترین و کاملترین آیین هاست. شما که دیگران را تنها از روی منطق به آیین تان فرا می خوانید. مگر نه اینکه آیین شما از هر برهان و منطق انسانی کاراتر است؟ مگر نه اینکه در آیین شما هیچ اجباری در کار نیست؟ چشمان من در اشتباهند یا قدرت شما؟ در آیین شما در انظار عمومی دختری را شهره ی خاص و عام می کنند تا ارشاد شود؟ در منطق شما آمده که با محتسب و داروغه (اگر باشند!!!) انسان ها را به زور به بهشت برانید؟ اگر من بهشت شما را نخواهم چه؟ همنسلان من اگر منطقی برّاتر از منطق شما داشته باشند چه می کنید؟ از کجا که بهشت من از بهشت شما نیکوتر نباشد؟ اصلاْ بهشت شما کجاست؟ شما کدامین بهشت را وعده می دهید؟ گمان نمی کنم آدرس بهشت هیچ آیین آسمانی به مشخصات بهشت شما بخورد...

پیامبر شما اگر می خواست نمی توانست گروهی از اصحابش را مامور بررسی حجاب زنان کند؟ نمی خواست یا نمی توانست؟ شما از پیام آورتان تواناترید؟ پیامبر شما برای روانه کردن مردم به بهشت دستورالعمل و بخشنامه صادر می کرد؟ جریمه می کرد؟ زشت روترین و زشت خوترینان را مامور هدایت مردم به آرمانشهر می کنید؟ از کجا که این زشت روترینان خود فرستادگان شیطان نباشند؟ نگاه تلخ آنان هزاران بار بوی نفرت و انزجار می دهد. من در نگاه این زشت رو ترینان هیچ بارقه ی آسمانی ای نمی بینم. شما می بینید؟

انسان خورشتی و انسان هدفمند

چند وقتیه که در جزییات زندگی اطرافیانم دقیق شدم. دوستان و آشنایان و بستگانم رو زیر نظر گرفتم. نکته ای که بیشتر ذهنم رو مشغول کرده بود این بود که چقدر از زندگی این افراد حاصل انتخاب و تلاش خودشون هست و آیا اصلاً برای رسیدن به نقطه ی فعلی زندگیشون هدف داشته اند ؟ چیزی که من برداشت کردم این بود که اصولاً ما دو نوع زندگی داریم. یکی زندگی خورشتی و دیگری زندگی انتخابی(هدفمند). در زندگی خورشتی، شخص هیچ گونه معیاری برای انتخاب روش ِ زندگی خودش نداره و در نتیجه همین سردرگمی در انتخاب مسیر زندگی، از سیستم هر چه پیش آید خوش آید استفاده می کنه. اما در زندگی انتخابی(هدفمند) انسان بر اساس آگاهی و شناخت از خواسته ها و شرایط اطرافش آینده خودش رو ترسیم میکنه. تمایز اساسی بین انسان هدفمند و انسان خورشتی در اینه که انسان هدفمند دارای یکسری معیار و ایده آل برای زندگیه در حالیکه انسان خورشتی توان تشخیص و انتخاب درست رو نداره. بذارید این قضیه رو با چند مثال براتون روشن کنم. مثلاً بحث ورود به دانشگاه رو در نظر بگیرید. انسان خورشتی دلش میخواد که هرجور شده بره دانشگاه ، اصلاً براش فرقی نمیکنه که چه رشته و چه دانشگاهی قبول بشه. برای اون تنها ورود به دانشگاه مهمه. اما انسان هدفمند براساس استعداد و شرایطش برای خودش هدفی رو مشخص میکنه و میگه که من در نظر دارم در فلان دانشگاه و فلان رشته قبول بشم. طبیعیه که بسیار احتمال داره که انسان خورشتی بعد از گذشت یکی دو سال از دانشگاه و رشته تحصیلی خودش ابراز نارضایتی بکنه و از تحصیل دلسرد بشه. اما انسان هدفمند چون بر اساس خواسته ها و ایده آل های خودش درست انتخاب کرده به هدف خودش رسیده و دلیلی برای پشیمونی نداره.

 همین مساله رو در مورد ازدواج و انتخاب همسر هم میشه دید. انسان خورشتی یه دفعه میخواد ازدواج کنه. براش مهم نیست که با چه کسی و چه شرایطی ازدواج کنه. نکته اساسی برای اون اینه که ازدواج کنه و طبیعیه که برای چنین انسانی این دختر(یا پسر) با اون دختر(یا پسر) فرقی نداره. خوب هر چی این داره اونهم داره دیگه! اما انسان هدفمند با توجه به سلایق و خواسته هاش طرف مورد علاقه اش رو از بین صدها گزینه مورد نظر انتخاب میکنه. برای اون نکته ی مهم اینه که با اون شخص مورد نظرش ازدواج کنه. برای چنین آدمی طرف مورد علاقه اش با بقیه فرق داره. البته یه نکته ای باقی میمونه و اونهم اینه که منظور از انسان هدفمند انسانی هست که بطور منطقی و متعادل تصمیم میگیره، نه هر انسانی که صرفاً انتخاب میکنه! بطور مثال در مورد دانشگاه ممکنه شخصی بگه که من تنها میخوام دانشگاه علی آباد کتول قبول بشم! یا اینکه کسی بگه من دوست دارم ازدواج کنم و برای این  کار معیار هم دارم معیار من تحصیلات یا زیباییه... در این مورد شخص بر اساس علاقه اش دست به انتخاب زده اما چنین انتخابی تنها به یک یا دو جنبه از علایق ِ شخص منحصر شده و واضحه که انتخاب پایدار و معقولی نیست. یک شرط اساسی برای دست زدن به انتخاب درست و منطقی این هست که انتخاب جامع و مانع باشه و در زمان انتخاب تمام جوانب سنجیده شده باشه. حالا خودمونیم شما خورشتی هستید یا هدفمند؟

صورتک

به لطف مطالعه ی کتاب "شگفتی فلسفی" نوشته ی بانو "ژان هرش" با اندیشمندان تاثیرگذار عالم فلسفه و تفکرات شخصی آنها آشنا شدم. در این بین "سورن کیرکه گار" فیلسوف دانمارکی با تفکراتش چندین روز ذهنم رو مسحور خودش کرد. کیرکه گار از لحاظ نوع دیدگاه و بینش خود بسیار شبیه "نیچه" است.

 پدر سورن همیشه بر صحنه اندیشه های او حاکم و شخصیتی سختگیر، بسیار مالیخولیایی و مستبد بود. بعلت سخت گیری های پدر، سورن از کودکی عادت به پنهان کاری داشت. وی روشی را دوست داشت که بعدها روش "بیان غیر مستقیم" نامیده می شد. یعنی هر چه می خواست بگوید بی پرده نمی گفت بلکه بصورت انحرافی و از دهان یک شخصیت ساختگی بیان می کرد. کیرکه گار خود را اندیشمندی "خصوصی" می شناخت و این را به زبان می آورد و به این ترتیب به ویژگی فردی و شخصی بودن چیزهایی که می نوشت اشاره می کرد. هر تعمیمی در آثار او بی معنا بود.

یکی از اصول مهم تفکر "کیرکه گار" این است که او می گوید:"راستی مستلزم آن است که هر کس مطلقاً و بدون هیچ قید و شرطی، خویشتن ِ خویش باشد و به همین گونه شناخته شود. به عقیده او هیچ چیز وجود ندارد-حتی تاریخ کل جهان- که فرد موظف به تبعیت از آن باشد. پس به عقیده او مهمترین چیز، پیش از هر چیز راست بودن با خویش و شناخت و پذیرش فردیت ِمطلق است. اما چون راستی کامل برای انسان میسر نیست، چرا که تناقض هایی در قلمرو ذهن وجود دارد که هیچکس را از آنها گریزی نیست، پس تنها یک راه برای راست بودن وجود دارد و آن صورتک بر چهره زدن است. آنها که ادعا می کنند گفتارشان راست و طبیعی است دروغگویان یا ساده لوحانی اند که هنوز از مرحله گفتار ِ راست و طبیعی یعنی در واقع ریاکارنه که سپر محافظ آنها در برابر ناامیدی است نگذشته اند. هر کس این راز را دریافته باشد که شناسنده بودن چه معنایی در سرنوشت انسان دارد، دیگر هیچ راست ِ بی پرده ای برایش امکانپذیر نیست و باید از این امر نتیجه گیری کند و به استفاده از صورتک یعنی بیان در پرده (یا سربسته) متوسل شود. و این بیانِ درپرده از دید هیچکس چیزی جز همان که هست یعنی تنها شکل ِ ممکن ِ بیان شناخته نخواهد شد.

به همین علت کیرکه گار در قضیه اعلام عقاید مذهبی بی نهایت سختگیر است. از نظر او بسیار اسان است که اینگونه اعلام عقاید با خودستایی مشتبه شوند. کیرکه گار نسبت به گفتارهای مذهبی نیز به شدت بی اعتماد است. به آنچه خود می گوید و آنچه دیگران می گویند اعتماد ندارد...

Hot links

تو این پست یه سری لینک های توپ میذارم که حالشو ببرین:

عکس های هدیه تهرانی و شوهر امریکایی اش

عکس های خصوصی نیکی کریمی در جزیره کیش

دستگیری عوامل پخش فیلم های خصوصی بازیگران زن 

یکی از نمایندگان مجلس در حین ارتکاب به جرم


 

خوب فکر می کنم به اندازه کافی از کاری که کردم کفری شدید. البته بهتون حق میدم از من و وبلاگم بعید بود که بخوام از زندگی خصوصی دیگران و حریم خانوادگیشون چیزی بنویسم یا لینک عکس بازیگری رو بذارم( که البته این کار رو هم نکردم!! و تمام لینک های بالا لینک بیوگرافی نویسندگان مورد علاقه ام هستند) اما از نوشتن این پست تنها یه هدف داشتم. میخواستم بهتون ثابت کنم که تمام مشکلات از خود ماست. خود ما هستیم که مشتاقیم در زندگی خصوصی دیگران سرک کشیده و وارد حریم شخصی اونها بشیم.بر فرض اينكه كسي از زندگي خصوصي اين اشخاص چيزي فهميده باشه و گیرم من واقعاْ لینک این عکس های بالا رو در متنم قرار می دادم شما واقعاْ میخواستید ببینید؟ و اگر میخواستید ببینید در مورد کارتون فکر کرده بودید؟ بهتر نیست کمی در مورد خودمون و اعمالمون فکر کنیم و همونطور كه در جامعه خودمون رو بسيار پاك و اخلاقگرا نشون ميديم در نهان هم واقعاً به گفته ها و افكارمون پايبند باشيم؟ کمی فکر کنید..


Where is The Peace Army

 

 

conscience

چقدر بده که ما انسانها چیزی به نام "وجدان" داریم. نشستی یه گوشه و با خودت خلوت کردی که یه دفعه غرق در افکارت میشی. سوار بر ماشین زمان برمیگردی به گذشته و تک تک افکار و اعمالت رو موشکافی میکنی. وجدانت به بهترین شکل ممکن و بطرز کاملاً عادلانه و منطقی در موردت قضاوت میکنه. لا مصب به هیچ شکلی هم نمیشه از دستش در رفت. حتی گاهی میخوای با ایجاد مشغله و هزار ماجرای جدید خودت رو به اون راه بزنی و وجدانت رو یه جورایی دست بسر کنی. اما در اولین فرصت ممکن وجدانت برمیگرده و محکمه ی همیشگی اش رو برپا میکنه. هیچ راه گریزی نیست. انسان میتونه از همه فرار کنه جز خودش. قضاوت هر کسی در مورد اعمالش(البته در درونش و برای خودش) بهترین مرجع برای شناخت اون فرده..

خدا جونم میدونم که موقع خلقت جهان میخواستی با جاگذاری وجدان در قلب انسان بهش کمک کنی. اما علیرغم نیت خیرت باید بگم یجورایی این نعمتت مایه عذابه. به خدا داره اذیتمون میکنه. یه فکری براش بکن. حداقل این رو به "لیست نقایص جهان آفرینش" اضافه کن. امیدوارم در ورژن بعدی عالم این نقیصه برطرف بشه!! (البته خدا جون زیاد به دل نگیر. منو که میشناسی هر کاری بکنی من ازت شاکیم...)

 انسان برای ساختن بهشت موعودش به فرشته نیاز نداره. تنها هم میشه بهشت ساخت. کافیه که با وجدانت رو راست باشی...

Friedrich Nietzche

قبل از هر چیز لازم میدونم بگم اگه برای خوندن این متن حوصله ندارید یا میخواهید کامنت تبلیغاتی بگذارید بهتره که همین الآن این صفحه رو ببندید و وقتتون رو تلف نکنید. چون در این متن روی سخنم با کسی است که خودش خوب منظورم رو میفهمه و این آخرین متنی است که خطاب به او می نویسم. دیروز فرصتی دست داد که بخش هایی از کتاب "چنین گفت زرتشت" اثر بیاد ماندنی "فردریش نیچه" رو مطالعه کنم. در این بین به حکایتی برخوردم که جالب بود و خلاصه ای از اون رو اینجا ذکر می کنم.

زرتشت وصف فرزانه ای را شنید که از خواب و فضیلت نیکو سخن می گفت. پس به سراغ او رفت و پای کرسی اش نشست. فرزانه چنین گفت: حرمت و شرم در پیشگاه خواب. این است سرآمد کارها! از بدخوابان و شب زنده داران بپرهیزید. خفتن هنر کوچکی نیست. برای آن سراسر روز بیدار می باید بود. روزانه می باید ده بار بر خود چیره شوید. زیرا این کار خوب خسته می کند و برای روان همچون افیون است.  روزانه می باید ده حقیقت بیابید وگرنه شبانگاه نیز در جستجوی حقیقت خواهید بود و روانتان گرسنه خواهد بود. کمتر کسی می داند که برای خوب خفتن فضیلت ها را باید تمام داشت. شهادت دروغ بدهم؟ زنا کنم؟ در کنیز همسایه طمع ببندم؟ این ها هیچیک با خواب خوش سازگار نیست. و آنکس که فضیلت ها را تمام دارد نیز باید یک نکته را بداند و آن به هنگام خواباندن فضیلت هاست. خواب خوش صلح با خدا و شیطان همسایه را می طلبد.  روز بر فضیلتمند چنین می گذرد. و با فرارسیدن شب هرگز خواب را به خود نمی خوانم. خواب آن خداوندگار فضیلت ها خوش ندارد که فراخوانده شود. می اندیشم که سراسر روز در چه کار بوده ام و چه اندیشیده ام و شکیبا چون گاو نشخوارکنان از خود می پرسم: و اما ده چیرگی من چه بوده است؟ همچنان که در اینها فرو میروم و در گاهواره خویش تاب میخورم ناگاه خواب برمن چیره می شود.

زرتشت چون سخنان فرزانه را شنید در دل بخندید و گفت: این فرزانه با چهل اندیشه اش در چشم من ابلهی است نیکبخت آنکه همسایه دیوار به دیوار این فرزانه است. چنین خوابی واگیر است حتی از خلال دیواری ستبر. این است فرزانگی او: بیدار باش تا خوب بخوابی! و به راستی اگر زندگی را معنایی نمی بود و بر من بود که به بی معنایی زندگی تن در دهم. مرا نیز تن در دادنی ترین بی معنایی همین بود. اکنون بر من آشکار شد که انسان آنگاه به دنبال واعظان فضیلت می رفت از همه بیش به دنبال چه می رفت. به دنبال خواب خوش و فضیلت های خواب آور! خوشا این خواب آلودگان. زیرا به زودی از هوش خواهند رفت!

چنین گفت زرتشت.

Mehran Modiri

مهران مدیری یکی از کسانی هست که برنامه هایش مورد قبول من بوده و هست. کسی که کارهایش هم از لحاظ پسند عامه مردم و هم از دید جامعه شناسانه درخور توجه است. با نگاهی به روند فعالیت های او و گروهش و توجه به نوآوری هایی که او در این زمینه در ایران کرده می توان او را پدر طنز تلویزیونی ایران نامید. هم اکنون برنامه "باغ مظفر" به کارگردانی او هر شب از شبکه ۳ سیما پخش می شود. برنامه ای که در کوتاه مدت بیننده را به خود جذب کرده و البته در نوع خودش ساختاری متفاوت از کارهای دیگر او دارد. استفاده از راوی که البته هیچ کمکی به پیش بردن داستان نمی کند!!! و همین طور بهم زدن رابطه یکسویه بیننده و بازیگر کمتر در برنامه های ما دیده میشود. شخصیت های نمایش هم هرکدام به فراخور خود به نوعی بیان کننده رفتار و آداب مردم ایران هستند.

 مظفر خان همان مرد سنتی ایرانی است که میخواهد به همه دستور بدهد و دنیا طبق خواست خودش بچرخد. برای او نشان دادن عاطفه و احساس نوعی عار محسوب می شود و کمتر پیش می آید که ذوق زده بشود. در یک کلمه او پیشرو است. فروغ دختر او نمایانگر یک دختر سنتی و یا بهتر بگویم معمولی ایرانی است. شدیداْ به دنیال این است که خود را بالاتر از دختران دیگر ببیند و هر زنگ دری را به آمدن خواستگار تعبیر می کند (گر چه هرگز با مردان رابطه خوبی ندارد!!!). نازی دختر امروزی داستان می باشد. کارهای بچه گانه اش هیچگونه منطقی را دنبال نمی کند. او از هر رفتار عجیب و غیرمعمولی استقبال می کند و در بدر دنبال پیدا کردن نامزد بوده. در حقیقت او نسخه بروز شده ی فروغ است. کامران یک پسر معمولی ایرانی است. توانایی های زیادی در او دیده نمی شود و همیشه به این خاطر از سوی پدرش بازخواست می شود. در یک کلام چوب دو سر نجس است و نتوانسته از بین همسر و خانواده حداقل یکی را با خود همراه کند. حیف نان یا نوکر خانواده هم نمایانگر عامه مردم ایران است. انسانی که دوست دارد همیشه کسی او را راهنمایی کند و پشت سر دیگران حرکت کند و توبیخ شود و تمام عمرش را برای کسب رضایت اربابش نوکری کند. جمشید مباشر خانواده که نماد انسان شیادی است که همه تلاش خود را می کند تا این خانواده را بچاپد و کمتر موفق می شود. جمشید از آن دسته آدم هایی است که حرفش با جهت وزش باد و البته میزان چربش مالی تغییر میدهد. شیدا که به تازگی وارد ماجرا شده است. در مورد او همین بس که متخصص قلب و مسایل قلبی(عاطفی!!) است.امیدوارم نقش او هرگز حذف نشود...

Dualism

من دو جنبه دارم. یک جنبه متعالی که ذهنم رو به بالاترین افکار و احساسات هدایت میکنه و وادارم میکنه ساعت ها به اخلاق و زندگی و اهمیت انتخاب فکر کنم. و جنبه دیگر که یه جور پستی و رذالت در درونم بوجود میاره. تشویقم میکنه که از بی محتواترین کارها لذت ببرم و گهگاه من رو به سراغ افکار ممنوعه ای میبره که از گفتنش شرم دارم.

اون جنبه والا زمانی آنچنان در من تقویت میشه که کلیه امیال و افکار زودگذر و پست رو از من دور میکنه (یا بهتر بگم من رو از اونها دور میکنه). با لذت تمام به زندگی نگاه میکنم. افکار و رفتار دیگران رو تجزیه و تحلیل می کنم و از آنالیز اونها به نتایج مفیدی میرسم که شاید خیلی از آدمهای میانسال به این نتایج نرسیده باشند. در این حالت سرشار از فلسفه و هدف هستم و بدون حضور هیچ اجبار بیرونی خودم از روی میل غرق این مسایل میشم...همه چیز رو زیر سوال میبرم. دوباره فکر می کنم و دنیای دلخواهم رو از روی خواسته هام میسازم...

اما بعضی وقتها اون جنبه احساسی و زودگذر چنان من رو در برمیگیره که حالم از هر چی تفکر و اخلاقیات بهم میخوره و بالکل بیخیال دنیا میشم و درباره هر چیزی به راحتی اون عبارت ... لقش رو بکار میبرم!!! غرق در امیال خودم میشم و از هر چیز غیرقانونی و نامتعارفی لذت میبرم حتی چیزهایی که شاید به فکرتون هم نرسه. وارد دنیای ممنوعه ها میشم. حقوق دیگران رو زیرپا میذارم. حریم ها رو میشکنم و با حداکثر سرعت به سراغ کارهایی میرم که هیچ توجیه منطقی ندارند. من مثل یک حیوان رذل میشم. شیطان درونم بیدار میشه و ...

من دو جنبه دارم. یک جنبه ...

"نرگس"

نکته اول: جامعه ای که 68% مردمش "نرگس" نگاه کنند همین میشه که هست!!!
نکته دوم: همیشه دختر خوبه چادریه و پسر مثبته ریشدار و دختر بده مانتویی و پسر خلافه چهار تیغه!!!
نکته سوم: تو همه ی سریالهای ارزشی تلویزیون اون زوجهایی که اصلاً با هم حرف نزدند و بابا و مامانشون براشون رفتن خواستگاری خوشبختند و تفاهم دارند ولی اون زوجهایی که قبل از ازدواج همدیگر رو میشناختند بعد از ازدواج کارشون به طلاق و طلاق کشی میرسه.. مثل اینکه آخرالزمون شده ننه!!!
نکته چهارم: خدمت آنان که فکر می کنند ما گوشمان دراز است آینه بدهید تا ببینند که ...
نکته پنجم: ساعت ها فکر و افسوس...

ما ایرانیها!!!

ما ایرانی هستیم. مردمانی که ادعا می کنیم بهترین فرهنگ ها رو داریم و به اصول اخلاقی پایبند هستیم. برای ما ایرانیها حفظ خانواده و ارزشهای اخلاقی یه امتیاز محسوب میشه و در مقایسه با دیگر جوامع و فرهنگها به این اصول می نازیم. اما اگه کمی به درون همین ارزشها بریم و رفتار اخلاقی خودمون رو موشکافانه زیر ذره بین ببریم متوجه یک دوگانگی اخلاقی میشیم. یعنی عموماً ایرانیها مردمی هستند با دو نوع رفتار و فرهنگ. یک فرهنگ رو زمانی می بینیم که مسایلی در مورد خودمون پیش میاد و یک فرهنگ دیگر رو وقتی می بینیم که با دیگران برخورد داریم. ادعای خانواده سالاری و حفظ ناموس ما گوش فلک رو کر کرده . ما هستیم که حاضر نیستیم هیچ بشری در مورد خانواده خودمون با نظر بد برخورد کنه ولی در خفا به تماشای فیلم جشن های خانوادگی دیگران میشینیم.  ما ایرانیان به خصوص مردها هرگز حاضر نیستیم مردی نسبت به خواهر یا مادرمون دید بد داشته باشه اما خودمون رو مجاز میدونیم که هر غلطی بکنیم. چون من من هستم و با بقیه فرق دارم!!!  برای حفظ ارزشها پوشیدگی رو انتخاب می کنیم ولی در عین پوشیدگی همیشه دنبال منافذی برای دیدزدن و شیطنت هستیم.  برای جلوگیری از مزاحمت دیگراه تلفنمون کالر آی دی داره ولی خودمون برای کارای مخفیمون از دبیت کارت استفاده می کنیم. آره!!! ما ایرانیها عادت کردیم که خود بیرونیمون رو متفاوت از خود درونیمون نشون بدیم. این یعنی دوگانگی رفتار. این یهنی بی هویتی. این یعنی هنوز خودمون هم نمیدونیم که ارزش چیه و اصول کدامند... درست که نگاه کنیم نوعی سرگردانی و بی هویتی رو در رفتار ایرانیها می بینیم شدیداً آزاردهنده است. ما ایرانی هستیم. آره! ما با همه ی دنیا فرق داریم و باید اذعان کنیم که بهترین فرهنگ رو داریم!!!

Presumption

یه چند وقتی هست که دارم به آدم ها و نتیجه کاراشون فکر می کنم. به این فکر می کنم که چی باعث میشه یک سری از آدمها به نتیجه ی دلخواهشون هر چند سخت و دست نیافتنی برسند و همین اسمشون رو در اذهان باقی نگه می داره و برای همیشه ماندگار میشن ولی بعضی دیگه حتی نمی تونند کارهای کوچک و قابل حصول رو انجام بدند و حتی برای زندگی خودشون تصمیم بگیرند ...
کمی که دقت کردم متوجه شدم همه کسانی که به موفقیتی رسیدند یا کارهای بزرگی انجام دادند در یک لحظه خاص جسارت به خرج دادند و تصمیمی گرفتند که بقیه نمی تونستند یا جراتش رو نداشتند. همین جسارت به موقع باعث میشه که افراد جسور به دنبال کارهایی برند که شاید به ظاهر منطقی نباشه ولی با سعی و تلاش به نتیجه میرسند و تعجب همه رو بر می انگیزند...
جسارت باعث میشه که گالیله بخاطر اظهار گرد بودن زمین برای ابد ماندگار بشه در حالی که شاید همون موقع یه چوپان ساده هم وقتی به آسمون نگاه میکرده همین برداشت رو داشته ولی جرات بیان کردنش رو نداشته. جسارت باعث میشه که نظر شخص چه درست چه غلط به نقد گذاشته بشه و دلایل درستی یا نادرستی اون مشخص بشه و در نهایت به نتیجه برسه ولی با محافظه کاری و مصلحت اندیشی هیچوقت نمیشه به موفقیت پایدار رسید. هیچ وقت!!!
اگه بخوام یه قانون کلی در این باره بگم اینه که:
"داشتن جسارت هیچ تضمینی برای رسیدن به موفقیت نیست ولی یادمون باشه که همه آدمهای موفق جسور هستند و به موقع از جسارتشون استفاده می کنند"
شاید بشه گفت جسارت یکی از فاکتورهای لازم برای موفقیت باشه منتها شخص باید توانایی مدیریت جسارت رو هم داشته باشه تا به بیراهه کشیده نشه. من هم یه چند وقتیه که تصمیم گرفتم که جسارت رو وارد زندگیم بکنم و به موقع ازش استفاده کنم و همین کار رو کردم و حتی در چند مورد که اصلاً انتظارش رو هم نداشتم به نتیجه رسیدم. کلام آخر:
" جسارت برای همه لازم است. حتی شما دوست عزیز"