"سیری در جهان کافکا"
در طول یک سال گذشته فرصتی دست داد تا 3 اثر ماندگار و تاثیرگذار "فرانتس کافکا" به نام های "مسخ"
،"محاکمه" و "قصر" را مطالعه کنم. در برخورد اول با فضای مبهم و غریب رمانهای کافکا تا حدی سردرگم و مبهوت شدم. ترسیم وضعیت هایی خاص و عجیب همچون "مردی که تبدیل به سوسک می شود" یا "جوانی که صبح از خواب بیدار شده و متوجه می شود که به اتهامی نامشخص محکوم شده است" و یا "مساحی که به قصری دعوت می شود اما کسی از ورود و دعوت به کار او خبری ندارد" در نگاه اول برای خواننده نامفهوم و تا حدی گیج کننده است. اما با پیش رفتن در ماجرای این کتاب ها، نه تنها موقعیت های مذکور غریب و نامانوس نیستند بلکه خواننده به نوعی با قهرمانان داستانهای کافکا احساس نزدیکی می کند و خود را همدرد با آنها می یابد.
برای درک بهتر این آثار کتاب "سیری در جهان کافکا" نوشته ی "سیاوش جمادی" را تهیه کردم. فصل های اولیه کتاب به بیان رابطه ی بیماری و نبوغ کافکا می پردازد. بی شک یکی از عوامل موثر در تقویت نبوغ جنون آمیز کافکا، بیماری سل می باشد که برای سالهای متمادی کافکا را به خود مشغول کرده بود. سرگرم نشدن به زرق و برق های معمول زندگی ذهن کاوشگر کافکا را بر آن داشت تا با فراغ بال به تفکر درباره هستی و مرگ و هر آنچه بین این دو هست بپردازد. بخش های بعدی کتاب شامل توصیف فضای ذهنی کافکا و بررسی روند فکری موجود در آثار کافکا می باشد.
ادبیات کافکا برخلاف نظر بسیاری از کسانی که حتی زحمت خواندن آثار او را به خود نداده اند ادبات یاس و پوچی نیست. این ادبیات دربرگیرنده نگاه عمیق و واقع گرایانه به زندگی، امید، آزادی و مرگ است. این نگاه هیچ گونه توهم و فریب و سراب را بر نمی تابد. کافکا با دید خاص خود همچون جراحی ماهر بدن بیمار را می درد و بیماری و
نقص را به صریح ترین شکل ممکن به ما می نمایاند...
در کلام کافکا هرگز اثری از واکنش یا حساسیت نسبت به اقبال عمومی به اثرش یا تحسین و تقبیح خواننده یا منتقد یافت نمی شود. داستان های کافکا حدیث خود اوست. حقیقت ِ محض است تا آنجا که حدیث من و تو می شود و شاید بخاطر همین واقع گرایی و تلخی ناشی از نمایش حقیقت است که کافکا از دوستش "ماکس برود" می خواهد که پس از مرگش اثارش را نابود کند. کافکا در بخشی از خاطراتش می نویسد:
"از حقیقت وحشت دارم، ولی مگر راه دیگری هم هست؟ وقتی کمکی از دستمان بر نمی آید بهتر است خاموش بمانیم. هیچ پزشکی حق ندارد با یاس خود وضع بیمار را وخیم تر کند. این است که اباطیل مرا باید نابود کرد. من نور نیستم. درمانده ای هستم که راهش را به میان خارها گم کرده است. من کوچه ای بن بستم."
در جهان کافکا از پرتو ملکوت خبری نیست و همین بی ایمانی و نارسایی زبان زمینه ی آثار اوست. اگر چه کافکا از روی فروتنی خود را از درک ِ جهان کسانی که از رستگاری دینی در این عصر دم می زنند عاجز می خواند، اما کنایه نهفته در بیان او نشانگر بی اعتقادی به ادعای پوچ آنهاست.
تقریباً می توان گفت مضمون تمام کشمکش های روحی کافکا تضادی است که از دو نیروی مخالفت حکایت می کند: یکی نیروی خاموش نشدنی و آزمندِ زیستن، که خون آن به مدد پنهان کاری و پنهان مانی می جوشد. و دیگری افشای پنهان کاری، که نیروی زیستن را از درون تخریب می کند. پرسش آن است که چرا چیزی به ما داده اند به نام شور ِ زندگی که از مواد متلاشی کننده ی خود ساخته شده؟
پا به هستی گذاشته ایم که بخندیم یا بگرییم؟ این مرگ است که بر ما سایه افکنده یا حیاتی است دوباره؟