چند ماه قبل کتاب "کشور آخرین ها" اثر "پل استر" نویسنده آمریکایی رو خریده بودم اما تا هفته ی پیش فرصتی برای خوندنش دست نداده بود. ابتدای رمان با ترسیم فضای تاریک و مبهم یک شهر ِ بهم ریخته و بی نظم شروع میشه که خواننده رو برای ادامه دادن ترغیب میکنه. تمام ِ چیزی که ما در کتاب میخونیم نامه ای است که دختر جوانی به نام "آنا بلوم" برای دوستش مینویسه و اوضاع و احوال خودش رو در این شهر عجیب توصیف میکنه. آنا برای پیدا کردن برادرش ویلیام به این شهر پا میذاره، ویلیام خبرنگاری بوده که از طرف روزنامه ای که در اون مشغول کار بوده به اینجا فرستاده میشه تا اوضاع شهر رو گزارش کنه اما بعد از گذشت چند ماه خبری ازش نمیشه. آنا در بدو ورودش به این شهر ِ درهم ریخته و مصیبت زده با مناظر عجیبی روبرو میشه، گویا  به شهری قحطی زده اومده که همه چیز در اون آخرینه. امروز خونه ای سر جاشه و فردا دیگه نیست. خیابانی که دیروز در اون قدم میزدی امروز دیگه وجود نداره. همه چیز در حال تغییر و البته ویرانیه. خیابانها کثیف و پر از دست انداز هستند، غذای مناسب پیدا نمیشه، آدم ها لباس کهنه و ژنده پوشیدند، ساختمانها در حال ریزش و نابودی اند و در گوشه و کنار ِ شهر جسد انسان هایی رو می بینی که از فرط گرسنگی و نا امیدی مردند و بقیه ساکنین شهر هم در انتظار مرگ هستند. آنا با دیدن این مناظر شوکه میشه اما در ادامه به شرایط خو میگیره و کم کم به سراغ هدف اصلیش یعنی پیدا کردن برادرش میره و در این بین حوادث زیادی رو از سر میگذرونه. نمیخوام داستان ِ کتاب رو براتون تعریف کنم تا از مزه بیفته فقط چند خطی از موارد جالبی رو که آنا در نامه اش میگه براتون می نویسم:

"فرقه ای از مردم شهر با بیشترین سرعت ممکن توی خیابانها میدوند. در حال دویدن بازوها را می چرخانند، به هوا مشت می کوبند و فریاد می کشند. دونده ها در گروه های شش، ده یا بیست نفری حرکت می کنند، می دوند و به هیچ دلیلی توقف نمی کنند. آنقدر می دوند که از شدت خستگی از پا می افتند. هدف این است که هر چه زودتر بمیرند. دونده ها می گویند هیچ کس به تنهایی جرات این کار را ندارد. دویدن در کنار یکدیگر باعث می شود هر عضو گروه بوسیله دیگری تحریک شود. دونده ها قبل از اینکه دویدن را شروع کنند از مدتها پیش آموزش می بینند و رفته رفته از مقدار خوراک خود کم می کنند. وقتی یکی از اعضا آماده دویدن به قصد مرگ می شود که هم به نهایت قدرت و هم به نهایت ضعف رسیده است. قدرت روحی دویدن تا ابد را دارد ولی هیچ نیرویی برای بدنش باقی نمانده. این وضع دوگانه نتیجه ی دلخواه(مرگ) را فراهم می کند."

"آنچه به نظرم عجیب می رسد این نیست که همه چیز در حال فروپاشی است بلکه این است که چیزهای بسیاری همچنان باقی مانده است. زمان درازی طول می کشد تا جهانی نابود شود، بسیار بیش از آنچه تصور کنی. درست است که دیگر مدرسه ای باقی نمانده، آخرین فیلم ها را 5 سال پیش نمایش داده اند و شراب چنان کمیاب است که تنها ثروتمندان توانایی خرید آن را دارند. اما آیا منظور ما از زندگی این است؟ بگذار همه چیز فرو بریزد و از میان برود، آن وقت ببینیم چه چیز باقی می ماند. شاید جالبترین پرسش همین باشد. این که ببینیم وقتی که دیگر هیچ چیز باقی نمانده چه پیش می آید و این که آیا می توانیم از آن پس نیز زنده بمانیم؟"