"بار هستی"
"بار هستی" اثر
"میلان کوندرا" حکایت انسانهایی است که همین نزدیکی زندگی می کنند،
حکایت من و شما و خویشان و اقوام مان است. حکایت آدم هایی که به حکم آدم بودنشان
خواه ناخواه ضعیف هستند و خود بهتر از هر کسی بر ضعف و سبکی وجلف بودن خود آگاهند.
بخاطر همین آگاهی از ضعف خویشتن، تنها راهی که برای جلب رضایت خود پیدا می کنند
ضعیف کردن و به پستی کشیدن دیگران است. وقتی همه با هم ضعیف باشیم آیا ضعف ما برای
دیگران جلب توجه خواهد کرد؟ و آیا از این بابت شرمسار خواهیم بود؟ مسلماً خیر.
"بار هستی" داستان انسان هایی است که از روی بزرگ منشی و انتخاب
آگاهانه برای خود تصمیمات حساس و سرنوشت ساز نمی گیرند بلکه تنها از روی ضعف و
سبکی و پستی و تا حدی از روی عادت به پستی در مسیر آینده به جلو میروند، و آنگاه
که ما متوجه این پستی و سبکی ِ زندگی می شویم عمق فاجعه بشری برایمان آشکار می
شود. حتی ترجمه عنوان اصلی کتاب نیز "سبکی تحمل ناپذیر هستی" می باشد که
مترجم برای سهولت در فهم عنوان فارسی، آن را به "بار هستی" تغییر داده
است.
در سرتاسر داستان کوندرا با نگاهی عمیق و نافذ کوچکترین رفتار قهرمانان داستان
را می بیند (دقت کنید که میلان کوندرا داستان را در ذهن خود نساخته، بلکه مانند
ناظری آنرا روایت کرده) و بدون رودربایستی و خجالت نقاط ضعف و کژرفتاری های آنان
را بیان می کند، و چه تلخ است که می بینیم بسیاری از این نکات و ضعف ها و پستی
ها حدیث خود ماست...
مایی که ضعیفیم و برای آسایش خاطر خود، دیگران را ضعیف میخواهیم. حتی اگر این
دیگران، همسر یا فرزند یا دوست صمیمی خود ما باشد...
،"محاکمه" و "قصر" را مطالعه کنم. در برخورد اول با فضای مبهم و غریب رمانهای کافکا تا حدی سردرگم و مبهوت شدم. ترسیم وضعیت هایی خاص و عجیب همچون "مردی که تبدیل به سوسک می شود" یا "جوانی که صبح از خواب بیدار شده و متوجه می شود که به اتهامی نامشخص محکوم شده است" و یا "مساحی که به قصری دعوت می شود اما کسی از ورود و دعوت به کار او خبری ندارد" در نگاه اول برای خواننده نامفهوم و تا حدی گیج کننده است. اما با پیش رفتن در ماجرای این کتاب ها، نه تنها موقعیت های مذکور غریب و نامانوس نیستند بلکه خواننده به نوعی با قهرمانان داستانهای کافکا احساس نزدیکی می کند و خود را همدرد با آنها می یابد.
نقص را به صریح ترین شکل ممکن به ما می نمایاند...
"اگزیستانسیالیسم" به شمار می رود.
رومن گاری که تا کنون خواندم
قبل از هر چیز باید بگم که این رمان ناتمامه و پایانی نداره! دلیلش هم اینه که کافکا در زمان حیاتش دستنوشته هایی داشته که هیچگاه چاپشون نکرده و پس از مرگش در وصیت نامه اش از دوست نزدیکش "
برای خوندنش دست نداده بود. ابتدای رمان با ترسیم فضای تاریک و مبهم یک شهر ِ بهم ریخته و بی نظم شروع میشه که خواننده رو برای ادامه دادن ترغیب میکنه. تمام ِ چیزی که ما در کتاب میخونیم نامه ای است که دختر جوانی به نام "آنا بلوم" برای دوستش مینویسه و اوضاع و احوال خودش رو در این شهر عجیب توصیف میکنه. آنا برای پیدا کردن برادرش ویلیام به این شهر پا میذاره، ویلیام خبرنگاری بوده که از طرف روزنامه ای که در اون مشغول کار بوده به اینجا فرستاده میشه تا اوضاع شهر رو گزارش کنه اما بعد از گذشت چند ماه خبری ازش نمیشه. آنا در بدو ورودش به این شهر ِ درهم ریخته و مصیبت زده با مناظر عجیبی روبرو میشه، گویا
معتقدند این کتاب در میان آثار کامو مقامی ممتاز و جداگانه داره تا جایی که
که دوستش دارد و اسم او را به خاطر می اورد و اصولاْ اسمی روی او هست. مدتی همینطوری پهلویش ماندم تا وقت بگذرد. آقای هامیل غالباْ برایم می گفت که وقت با کاروان شترش آهسته از سوی بیابان می آید و عجله ای هم ندارد. چون بارش ابدیت است. اما چنین تعریفی وقتی واقعاْ شنیدنی است که آن را عملاْ روی صورت آدم پیری ببینیم که هر روز چیزهای بیشتری از او دزدیده می شود. اگر عقیده ی مرا بخواهید می گویم که سراغ وقت را باید از دزدها گرفت. آقای دریس صاحب کافه آمد و نگاهی به ما انداخت. آقای هامیل گاهی تنگش می گیرد و باید قبل از اینکه گندش دربیاید کسی او را به مستراح ببرد. اما نباید فکر کنید که آقای هامیل دیگر نمی تواند خودش را نگاه دارد و بنابراین ارزشی ندارد. من که فکر می کنم پیرها همانقدر باارزش هستند که دیگران. حتی اگر یک ریز تحلیل بروند. آنها هم مثل من و شما احساس دارند و حتی گاهی اوقات بیشتر از ما رنج می برند. چون نمی توانند از خودشان دفاع کنند. اما طبیعت که رذالت دارد بهشان حمله ور می شود و زجر کش شان می کند. میان ما آدم ها این وضع از دل طبیعت هم بدتر است چون خلاص کردن پیرها ممنوع است در حالی که طبیعت آهسته حلق شان را فشار می دهد تا جایی که چشم هایشان از کاسه بیرون می زنند...
حالا خوندم. جریان داستان در یک مزرعه در انگلستان اتفاق میفته که حیوانات مقیم اون از اوضاع زندگی و شرایط کاریشون در مزرعه راضی نیستند و به رهبری خوکها علیه صاحب مزرعه شورش می کنند و با تلاش و زحمت موفق میشند که اداره مزرعه رو بدست بگیرند و از این به بعد برای خودشون کار کنند. برای اداره بهتر امور هم یه سری قوانین ویژه وضع می کنند (از جمله اینکه رابطه با چهار پایان خوب و رابطه با دوپاها (انسانها) خلاف قوانینه). خوکها هم به عنوان مدیران جدید مزرعه انتخاب میشن. در ابتدا همه چیز خوب پیش میره و حیوانات حس می کنند که به تمام خواسته های خود رسیدند اما با گذشت زمان متوجه میشن که اوضاع تغییر چندانی نکرده و تنها جای انسان زورگو با خوکهای زورگو عوض شده و خوکها با تحریف خواسته های حیوانات و تغییر اهداف اولیه شورش برای خودشون یه حکومت دیکتاتوری تشکیل دادند و با استفاده از تعدادی گوسفند (خیلی جالبه!) بعنوان شاهدان شورش این طور وانمود می کنند اوضاع در آینده بهتر میشه و حیوانات برای مقابله با دشمن (انسانها) باید برای مدتی نامعلوم این سختیها رو تحمل کنند....
به ارتفاعات ۲۵۰۰ متری کوهستانهای سوییس روی آورده اند. انسانهایی با خصوصیات غیر متعارف که دوست ندارند همرنگ جمعیت شوند و در یک کلبه کوهستانی گرد هم آمده اند و به زمین و زمان و سیاست های آمریکا بد و بیراه می گویند. در این میان پسرکی بلند بالا و خوش سیما حضور دارد که همه او را به نام "لنی" می شناسند. او از راه تعلیم اسکی به توریست ها کسب در آمد می کند. با سیمایی که "لنی" دارد می تواند دل هر زنی را به دست آورد اما او معمولاْ در روابطش با انسانها مشکل دارد. چندین بار رابطه ای صمیمانه با دخترها برقرار کرده ولی بخاطر ایجاد دلبستگی شدید در آنها رابطه را قطع کرده. البته عموماْ داستان به این صورت است که دخترها برای همزبانی با "لنی" به سراغ یادگیری زبان انگلیسی می روند و این آغاز مشکلات لنی است. او معتقد است که انسانها تا زمانی که زبان هم را نمی دانند می توانند احساسات همدیگر را درک کنند اما همینکه زبان یکدیگر را یاد گرفتند و همزبان شدند دیگر تفاهم نخواهند داشت و خود را پشت کلمات پنهان می کنند. به اعتقاد "لنی" کلمات دشمن شماره یک بشرند چون به راحتی می توان آنها را پس و پیش کرد و با آنها ایدئولوژی ساخت و به خورد مردم داد. در جایی از داستان "لنی" خطاب به "ترودی" دخترکی که دلبسته ی او شده می گوید: "گوش کن ترودی تا من برات توضیح بدم. وقتی دو نفر اینجور که تو میگی بهم بچسبن عاقبت کارشون به اونجا میکشه که اتومبیل و خونه میخرن و کار و کاسبی و بچه راه می اندازن.. اونوقت دیگه رابطه شون عشق نیست. اسمش میشه زندگی!!!". و مشکل همین است "لنی" و دوستانش از زندگی به سبک معمول و متداول بیزارند. در نگاه آنها صحبت های سیاسی وجنگ ویتنام و تحصیل و عشق و تلاش برای زندگی بهتر بیهوده و پوچند....
"رنج روح" عنوان کتابی است از "
پا به هستی گذاشته ایم که بخندیم یا بگرییم؟ این مرگ است که بر ما سایه افکنده یا حیاتی است دوباره؟