ساناز...
ساناز تنهام نذار...
بی انصاف من تحملشو ندارم.
ساناز من دیگه طاقت دوریتو ندارم، بخدا اگه نباشی مرگ رو انتخاب می کنم...
آخرین پست
میتونی عنوان وبلاگت رو حذف کنی.
میتونی آرشیو وبلاگت رو حذف کنی.
میتونی آدرس ایملیت رو حذف کنی.
میتونی راهی واسم نذاری که باهات تماس بگیرم.
میتونی دیگه هرگز باهام تماس نگیری.
اما یه کار رو نمیتونی بکنی... خاطرات ما همیشگی هستند، نمیتونی علاقه مون بهم رو حذف کنی...
هرچقدر میخوای سعی کن، این یکی رو نمیتونی. نمیخوای... نمیخوای، نمیتونی...
* * *
کاش یادت نرود
روی آن نقطه پر رنگ بزرگ
بین بی باوری آدمها
یک نفر می خواهد با تو تنها باشد
نکند کنج هیاهو بروم از یادت...
بدون تاریخ، برای همیشه
چونان بادبادکی ام
بازیچه ی دستان کودکی بازیگوش
نخم را رها کن خدای خویش خواه کوچک !
دلم لک زده بر باد روم ...
اسم تو
همیشه اسم تو بوده، اول و آخر حرفهام
بس که اسم تو رو بردم، بوی تو میده نفسهام
*بدون اغراق، بدون تاریخ، برای همیشه
تصویر رویایی
زمان دست تو افتاده
تماشا کن
سکوت تو عجب عمقی به شب داده
تمام خونه پر میشه
از این تصویر رویایی
تماشا کن، تماشا کن
چه بیرحمانه زیبایی...
پدران خاص
دیروز در تمامی برنامه
های خبری، گزارشی از جنایت هولناک یک مرد اتریشی در مورد دخترش مخابره شد که
هر
انسان نرمال و عاقلی از شنیدن اون شوکه میشد. آقای جوزف فریتزل اهل اتریش به مدل 24 سال
دخترش الیزابت رو در زیرزمین خانه اش حبس کرده بود و از 14 سالگی به او تجاوز می کرد و 7
بار دخترش رو حامله کرد و در مورد مرگ یکی از فرزندان دخترش هم سستی کرد و بطور
غیر مستقیم باعث مرگ نوزاد شد. اونکه میدونست نوزاد جدید دخترش از مشکل تنفسی رنج
میبره، نوزاد رو به بیمارستان نبرد تا در نهایت نوزاد بیچاره جونشو از دست بده...
در طول این 24 سال وی دخترش رو در زیر زمین خونه زندانی و بارها به دخترش تجاوز کرده و هیچ چیزی به همسرش نگفته بود و حتی الیزابت رو مجبور کرده بود که نامه ای بنویسه به این مضمون که از خونه فرار کرده و نمیخواد به خونه برگرده. خبر وحشتناکی هست. آدم از تصور جنایات این پدر اتریشی چندشش میشه. اینکه برای 24 سال آزادی رو از انسانی سلب بکنی و هر روز اون رو مورد آزار و اذیت قرار بدی و در نهایت هم اسم خودت رو بذاری پدر. سرانجام دادگاه دیروز برای آقای فریتزل حکم صادر کرد و اون رو به حبس ابد محکوم کرد.
* * *
گرچه این مورد
خیلی وحشتناک و نادره اما به نظرم از این دست پدرها کم نداریم. پدرهایی که بصورت
جسمی
و فیزیکی به دخترشون تجاوز نمی کنن اما از لحاظ فکری و روانی اونقدر
فرزندانشون رو تحت سلطه و شکنجه قرار میدن که فرقی با تجاوز جسمی نداره.
پدرانی که حتی آزادی انتخاب مسیر زندگی، انتخاب همسر و خیلی موارد دیگه رو به فرزندانشون نمیدن و فرزندشون رو درون فکر محدود خودشون زندانی می کنن و با محدودیت ها و قیدو بندهای بی مورد هر روز روان فرزندشون رو مورد تجاوز قرار میدن. امثال آقای فریتزل کم نیستند، حتی در ایران، حتی دور و بر خودمون... کافیه دقیقتر نگاه کنیم...
واقعاً میشه به چنین انسانهایی گفت پدر؟
"ترانه خانه"
من خواب دیده ام
که "ترانه های بیداری" به میلادی دوباره می رسند
عشق در راه است
من خواب دیده ام
عشق در راه است
و تو را "ضیافت آواز"، چشم به راه است
دیر نخواهد شد
میدانم...میدانی...ضیافت
آواز
میدانم که خواندن را بهتر از همیشه میدانی
"ترانه
خانه" از عطر تو مست است
از اتفاق دوباره
شنیدنِ تو سر از پا نمی شناسد
"ترانه
خانه" شنیدنت را دل دل می کند
من خواب دیده
ام!
من خواب دیده ام
که "ضیافت بیداری" در راه است...
من بیداری آواز
را خواب دیده ام...
* چه شیرین بود و هست. من، تو، ترانه خانه و طعم لبهایمان، لرزش دستان من بر اندام لطیف تو، رد لبهای تو بر روی لبهای من...
زندگي چيست مگر
زندگي زندانست
و در آن
زنده بودن بي عشق بي شوق
زنده بودن تهي از شور و حيات
خيمه شب بازي بس مسخره ايست
در دل يك زندان
آه ، بازيچه شدن
چه غم جانكاهيست .......
هنوز هم اسم تو تنها اسمیه که حرف اولش رو با حروف بزرگ می نویسم...
Mr. By the Law
من هر لحظه تو رو تازه و ناب و خواستنی تر پیدا می کنم و عاشقتر میشم و واسم ملموستر میشی.
ذهنمو که میشناسی؟ مدفن خاطرات نیست. کارگاه تولید آینده ی دلخواهمونه!
تا کور شود هر آنکه نتواند دید!
سال نو
سالی باشه که در اون بهم زور نگیم، به حقوق هم احترام بذاریم و برای فکر و عقیده و خواست دیگران تعیین تکلیف نکنیم.
هیچ کس حق نداره به بهانه تجربه ای که معلوم نیست داشته باشه و یا بکارش بیاد، دیگران رو به خواست خودش مجبور کنه، همونطور که هیچ کسی حق نداره بجای دیگری نفس بکشه کسی هم حق نداره برای دیگران آینده ترسیم کنه.
اگه در قلب آدمها جا داریم نیازی به اجبار برای اثباتش نداریم، اگه در قلب دیگران جا داریم مطمئناً میتونیم اینو در نگاه اونها ببینیم، اگه نمی بینیم میتونیم به گذشته برگردیم و اشکال کارمون رو ببینیم...
میشه در کنار هم از زندگی لذت برد.
بوی باروت می آید...
در خیابان هستم. حس می کنم بوی باروت می آید .
همه جمعیت همصدا جمله قاضی را تکرار می کنند. قاضی برای صدور حکم 10 دقیقه استراحت اعلام می کند و برای تشکر از
مردم بخاطر همراهی با او اجازه پخش ترانه ای را می دهد که تا دیروز غیرمجاز بود.
ترجیع بند ترانه اینچنین است:
نازی تو که یار نداشتی قصد فرار نداشتی
چرا رفتی و بیخبر باز داغ رو دلم گذاشتی؟
ترانه تمام می شود، از چهره مردم میتوان سرخوشی و احساس رضایت از شنیدن ترانه
را خواند.
تمام این مدت به این فکر می کردم که مگر می شود با محکوم کردن اندیشه و خواسته
ی دیگران، همچنان غرورآمیز کتاب "تاریخ تمدن" را ورق زد و به تجربه و
پختگی خود بالید؟ نمی دانم چرا اصرار دارید همه اندیشه ها در گرو نظر شما باشد؟
حتی وقتی کودکی 5 ساله بودم می دانستم که هر آنچه بوی پیروی محض بدهد، تنها شکلی
از حماقت و ساده لوحی است.
دادگاه دوباره تشکیل می شود و حکم من اعلام می شود: "همراهی و پذیرش
خواست عموم مردم تا ابد"، و برای آزادی تعلیقی ِ من از من پاسپورت خواستند، و
من پاسپورت نداشتم. آنها فکر می کردند که من هر شب در کنار خیابان و از داخل
خودروی شخصی ام "سینه و پاچه ی خوش فرم" سفارش می دهم!
آخر می دانید در جامعه ی من زنان و دختران کم کم دارند عادت می کنند تا
موجودیت خویش را با عبارتِ "من موجودی پستاندار هستم" اعلام کنند و
پدرانشان به یمن مسئولیت خطیر و غیرت و تعصب مردانه شان در مراسم خواستگاری ِ
دخترانشان برای آنها "فی" مشخص می کنند! هرچه خوشگلتر باشی یا ثروت و
تحصیلات بیشتری داشته باشی "فی" بالاتر است! و آنوقت من را بی اعتقاد و
نا مطمئن می نامند!!!
دادگاه ادامه می یابد و من همچنان بی توجه به آن غرق در افکارم هستم. چرا
جامعه ی من باید بوی باغ وحش بدهد؟ چرا
اینهمه "مغازه ی بیهوده فروشی" باز شده است؟ چرا تاجرانی که با یک تماس
تلفنی "هزاران مدل پوچی" وارد می کنند و "زورگویی با مارک مصلحت و آینده
نگری" صادر می کنند قدرتمندترند؟ چرا اینهمه کارخانه ی بازیافت
"اراده" احداث شده است؟
حتماً فلسفه ای در پی این است که کسی نپرسد و کسی نفهمد و همه در این ناآگاهی
بمیرند!
روزگاری چنین می اندیشیدم که زندگی شعری است که باید سروده شود و الان مطمئنم
که "زندگی سیلی ای است که باید خورده شود!".
آی مردم بوی باروت می آید...
با الهام از نوشته های "علی شمیسا" سردبیر
ماهنامه "روانشناسی جامعه"
زبان آوری
"گر جاهلی در زبان آوری بر عالمی فائق آید، عجب نیست.
سنگ است که گوهر همی شکند."
متز
میگه هر روز صبح که بیدار میشه تا بره سر کلاسهاش، دختره زنگ خونه رو میزنه و
میاد تو و با ایمان میره تو اتاق و بعد از ظهر که از دانشگاه برمیگرده اون 2 تا
هنوز با هم داخل اتاق هستند.
دختره به ایمان گفته اسمش "ویتارا" است، ایمان هم بهش گفته اسمش
"آرش" هست و دانشجوی ارشد عمرانه...
...
تازگیا متوجه یه چیزی شدم، جدیداً یه تصمیم می گیرم و بعدش سعی می کنم برای
تصمیم ام یه فلسفه ی قانع کننده بسازم، این عادت داره عذابم میده.
بدترش اینه که یه روزی برسه که تصمیمی بگیرم و بعدش حتی نتونم براش یه دلیل و
منطق بتراشم...
...
زندگی در کنار آبهای آزاد همیشه برام لذتبخش بوده. حس می کنی هر وقت که بخوای
میتونی به هر جای این دنیا سرک بکشی و از هرجای دنیا چیزای قشنگشو ببینی.
این چینیها هم خیلی طفلکی هستن! بعضی وقتها دلم برای اون مهندس چینیه که فکر
میکردم 15 سالشه تنگ میشه! حرکات سرش برای رسوندن منظورش خیلی جالب بود. دارم کم
کم متوجه میشم چرا چینی ها هیچوقت ابرقدرت نمیشن!
گمشده
...
کاش فرهنگستان ادب پارسی به جای واژه هایی چون "ناموس"، "تعصب" و "غیرت" کلماتی مثل "انسانیت" و "احترام به حقوق دیگران" رو جایگزین می کرد.
اون وقت نصف مشکلاتمون حل می شد.
یک انسان عادی
چیزی از ما نمی خواهند. تنها این خواسته رو دارند که مانند بقیه رفتار کنیم. نه درست رفتار کنیم و نه معقول باشیم تنها مانند بقیه باشیم. فرزندم تنها مانند همه ی مردم دیگر رفتار کن تا ما بعنوان پدر و مادر در نگاه دیگران معقول و موفق جلوه کنیم.
چرا تو مثل همه ی مردم رفتار نمی کنی؟ دختر فلانی و پسر بهمانی را ببین. مثل بچه ی آدم به دانشگاه می رود، عصر ها با ظاهر جوان پسند در خیابان قدم می زند، مثل بقیه جوانان به جنس مخالف فکر می کند، در خفا نقشه فریب بچه همسایه را می کشد و در ظاهر مانند امامزاده رفتار می کند. یاد بگیر. تو چرا نمیتوانی مانند آنها رفتار کنی؟ چرا با عقاید و نگاه عجیبت میخواهی ما را در بین دیگران انگشت نما کنی؟ اصلاً چرا داخل اتاقت هستی و ساعت ها کتاب میخوانی؟ مگر همه اینطور هستند که تو هستی؟ تو با بقیه چه فرقی داری؟ عادی باش فرزندم. عادی رفتار کن تا ما هم با خیال راحت زندگی کنیم. این آدم های عادی و نرمال در مورد مسایل مادیشون به راحتی دو دوتا چهار تا می کنند اما در مورد مسایل شخصی فرزندانشون تنها به عرف(عرف مضحک و پوچ) تکیه می کنند. جمله معروفی دارند که همیشه تکرار می کنند:" مثل بقیه باش. عادی باش".
* * * *
هیچ چیز به اندازه "دوستت دارم" گفتن های تو نمیتونه به من زندگی بده. وقتی تو یواشکی بهم میگی" برای همیشه دوستت دارم. برای همیشه" زندگی برای لحظه ای در من شکل میگیره ، میل به بودن و خواستن در من اوج میگیره و کم کم از اوج به زیر میاد تا دفعه ی بعدی که این جمله رو ازت بشنوم. در وجود پاک ِ تو و صدای دلنشینت چی هست که اینجور میتونه روزهامو دگرگون کنه؟ چرا اون آدمهای نرمال و معمولی(!!!) نمیتونن این دلنشینی و پاکی رو حس کنند؟چرا ذهن خلاقشون فقط برای شمردن صفرهای جلوی اسکناس ها ساخته شده و نمیتونن خالص ترین احساس انسانی که تو جملاتت هست رو تحمل کنند؟ نمیدونن که به اندازه تمام ریالهای توی حساب بانکیشون من و تو بهم "دوستت دارم" گفتیم و همدیگر رو بوسیدیم؟ و این رو نمیدونند که ما این لحظات رو با هیچ چیزی عوض نمی کنیم؟ چیزی که اونها هرگز نخواهند شنید و هرگز هم درک نمی کنند. اونها عادی هستند. نرمال هستند. معمولی رفتار می کنند و ما غیرعادی هستیم...
همه جور آجیل
تو این پست میخوام جمله هایی گزینش شده از کتاب هایی که اخیراً خوندم رو بنویسم. شاید این پست پیوستگی و انسجام معمول هر پست رو نداشته باشه اما خوندنش خالی از لطف نیست. من معمولاً زمانی که کتاب میخونم یه دفتر یادداشت و روان نویس کنار دستمه و نکات جالبی رو که میخونم خلاصه نویسی می کنم، این پست هم در برگیرنده چند خطی از اون دفتر یادداشته...
- فکر می کنم این گناهکارانند که راحت می خوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس، بی گناهان نمی توانند حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود، بی گناه نمی شدند.
- هر انسانی همانطور که به هوای پاک نیاز دارد، محتاج وجود بردگان است. حکم راندن یعنی نفس کشیدن. پست ترین فرد در سلسله مراتب اجتماعی باز هم برای خود همسری و یا فرزندی و اگر مجرد باشد سگی دارد. رویهم رفته مهم این است که شخص بتواند خشمگین شود بی آنکه دیگری حق جواب داشته باشد.
- جذابیت چیست؟ شیوه ای برای کسب جواب موافق بدون طرح هیچ سوال صریح.
- در برابر همه چیز می توانم مقاومت کنم، مگر وسوسه عشق.
- مادر مقدس است. زیرا پیش بینی ناپذیرترین موجود کائنات را می زاید. زیرا محمل آینده ای است که در بطن خود نیروی امکانات بیشمار را نهفته دارد. چه اهمیت دارد که خود، یا خدا یا طبیعت خالق ِ این مولود باشد؟
- آنچه اهمیت دارد ایمان داشتن یا ایمان نداشتن نیست، بلکه نکته اساسی شیوه ایمان داشتن یا شیوه ایمان نداشتن است.
- همه ما حق داریم آن باشیم که هستیم بی آنکه همسایه مان بتواند به بهانه اعتقادات شخصی خود ما را از آن باز دارد!
- هر حقیقتی ابتدا باید در میان همه پخش شود. باید مردم را تا آنجا که ممکن است آزاد کرد بدون آنکه ذهنمان مشغول به این باشد که آیا بی درنگ آماده اند که از این آزادی خوب استفاده کنند یا نه. آزادی نعمتی است که فراگرفتن بهره مندی از آن اندک اندک صورت می گیرد و آن هم فقط با بکار گرفتن بی اندازه آن.
Triumph of the Will
بلاخره بعد از چند روز کشمکش و درگیری ذهنی با خودم تونستم. برگشتم به همون شرایط قبلی. شدم همون آرمان قبلی
با همون انگیزه ، اعتماد به نفس و خواسته های گذشته. تونستم خودم رو از درونِ تمام ضعف ها و سردرگمی های اخیرم بیرون بکشم. همون حس سیری ناپذیر ِ حرکت به جلو و پیشرفت و جاه طلبی رو در خودم زنده کردم.
شدم همون آرمان چند سال ِ پیش بعلاوه یک دید و بینش جدیدتر، بازتر، و البته منطقی تر. دیگه نمیذارم کسی، چیزی یا حسی جلوی راهم رو سد کنه.با اشتیاق به استقبال آزمون های بزرگ میرم، مثل گذشته. مثل همون روزهایی که برای همه اطرافیان مثال ِ یک جوون و دانشجوی موفق بودم. خودم رو برای مقابله با تمام موانع و مشکلات آماده کردم و مطمئنم که نمیذارم هیچ کدومشون تاخیری در راه رسیدن به اهدافم به وجود بیارن.
روزهای گذشته رو در آینده تکرار می کنم ، زیباتر، روشن تر و رنگی تر...
دیروز روز بزرگی بود.
روز من
روز تو
روز آینده
روز پیروزی اراده
پا به هستی گذاشته ایم که بخندیم یا بگرییم؟ این مرگ است که بر ما سایه افکنده یا حیاتی است دوباره؟