امروز رو میخوام احمقانه زندگی کنم. میخوام مزخرف باشم.برم بیرون مردم رو دید بزنم. تخمه بشکونم. "نرگس" نگاه کنم. رمانهای عاشقانه فارسی بخونم. شب به اون دختری که تو خیابون دیدم فکر کنم و فردا صبح هر وقت که دلم خواست بیدار بشم. احمقانه ی احمقانه...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۵ ساعت 18:54 توسط آرمان
|
امروز پر از جنگ و صلحم. پر از احساس و منطق. پر از آتش و آب...
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۵ ساعت 20:28 توسط آرمان
|
پا به هستی گذاشته ایم که بخندیم یا بگرییم؟ این مرگ است که بر ما سایه افکنده یا حیاتی است دوباره؟ یک طرف زیبایی است و طرف دیگر درهم شکستگان و پایمال شدگان. هر قدر هم این کار دشوار باشد من می خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم. من از همه رنگ ها آزاد شدم و دیگر سرنوشت روح خود را به سرنوشت هیچ عقیده ای پیوند نمی زنم. من می دانم که مقام عقاید پایین تر از مقام یک روح خلاقه است.