بوی باروت می آید...
در خیابان هستم. حس می کنم بوی باروت می آید .
همه جمعیت همصدا جمله قاضی را تکرار می کنند. قاضی برای صدور حکم 10 دقیقه استراحت اعلام می کند و برای تشکر از
مردم بخاطر همراهی با او اجازه پخش ترانه ای را می دهد که تا دیروز غیرمجاز بود.
ترجیع بند ترانه اینچنین است:
نازی تو که یار نداشتی قصد فرار نداشتی
چرا رفتی و بیخبر باز داغ رو دلم گذاشتی؟
ترانه تمام می شود، از چهره مردم میتوان سرخوشی و احساس رضایت از شنیدن ترانه
را خواند.
تمام این مدت به این فکر می کردم که مگر می شود با محکوم کردن اندیشه و خواسته
ی دیگران، همچنان غرورآمیز کتاب "تاریخ تمدن" را ورق زد و به تجربه و
پختگی خود بالید؟ نمی دانم چرا اصرار دارید همه اندیشه ها در گرو نظر شما باشد؟
حتی وقتی کودکی 5 ساله بودم می دانستم که هر آنچه بوی پیروی محض بدهد، تنها شکلی
از حماقت و ساده لوحی است.
دادگاه دوباره تشکیل می شود و حکم من اعلام می شود: "همراهی و پذیرش
خواست عموم مردم تا ابد"، و برای آزادی تعلیقی ِ من از من پاسپورت خواستند، و
من پاسپورت نداشتم. آنها فکر می کردند که من هر شب در کنار خیابان و از داخل
خودروی شخصی ام "سینه و پاچه ی خوش فرم" سفارش می دهم!
آخر می دانید در جامعه ی من زنان و دختران کم کم دارند عادت می کنند تا
موجودیت خویش را با عبارتِ "من موجودی پستاندار هستم" اعلام کنند و
پدرانشان به یمن مسئولیت خطیر و غیرت و تعصب مردانه شان در مراسم خواستگاری ِ
دخترانشان برای آنها "فی" مشخص می کنند! هرچه خوشگلتر باشی یا ثروت و
تحصیلات بیشتری داشته باشی "فی" بالاتر است! و آنوقت من را بی اعتقاد و
نا مطمئن می نامند!!!
دادگاه ادامه می یابد و من همچنان بی توجه به آن غرق در افکارم هستم. چرا
جامعه ی من باید بوی باغ وحش بدهد؟ چرا
اینهمه "مغازه ی بیهوده فروشی" باز شده است؟ چرا تاجرانی که با یک تماس
تلفنی "هزاران مدل پوچی" وارد می کنند و "زورگویی با مارک مصلحت و آینده
نگری" صادر می کنند قدرتمندترند؟ چرا اینهمه کارخانه ی بازیافت
"اراده" احداث شده است؟
حتماً فلسفه ای در پی این است که کسی نپرسد و کسی نفهمد و همه در این ناآگاهی
بمیرند!
روزگاری چنین می اندیشیدم که زندگی شعری است که باید سروده شود و الان مطمئنم
که "زندگی سیلی ای است که باید خورده شود!".
آی مردم بوی باروت می آید...
با الهام از نوشته های "علی شمیسا" سردبیر
ماهنامه "روانشناسی جامعه"
پا به هستی گذاشته ایم که بخندیم یا بگرییم؟ این مرگ است که بر ما سایه افکنده یا حیاتی است دوباره؟