براي هميشه دوستت دارم فرشته نازنينم
نميدوني و ناراحتي. اعصابت ميريزه بهم. ميخواي همه چيزو بفهمي تا از اين شك و ترديد و دوگانگي بياي بيرون. شب تا صبح خوابت نميبره و همه جور احتمالي مياد تو ذهنت. از بدترين احتمالات ممكن تا خوشايندترين اتفاقات قابل وقوع. لحظه اي پريشوني و لحظه اي خوشحال. اما در تمام این مدت ضعف و ناراحتي ناشي از ندونستن آزارت ميده. با خودت كلنجار ميري و نهايتاً داخل جنگل انبوه تفكراتت گم ميشي. يه ابر جلوي ديدن حقيقت رو گرفته...
ميفهمي و شرايط رو هضم ميكني. تعجب ميكني. از خودت خجالت ميكشي و كمي هم در تعجب و بهت ناشي از آگاهي فرو ميري. همه چيز برات روشن و واضح ميشه. حقيقت رو مي بيني و حالا در قبال دونستن حقيقت مسئوليتي داري كه تو رو از انجام خيلي كارها منع ميكنه. نميتوني مثل قبل نادانيت رو فرياد بزني و خلاص بشي. بايد ساكت بموني و نظاره گر باشي. حقيقت مثل يه بغض تو گلوت گير ميكنه كه نه ميتوني بياريش بالا و با صداي بلند به همه اعلامش كني و نه ميتوني بديش پايين و دفعش كني. همون وسط ميمونه و گلوت رو ميخراشه. چقدر سخته دونستن و تحمل كردن و اظهار بي اطلاعي كردن...خيلي سخته.
براي هميشه دوستت دارم فرشته نازنينم
و بخاطر تمام اشتباهاتم فرياد ميزنم كه: ازت عذر ميخوام
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵ ساعت 20:40 توسط آرمان
|
پا به هستی گذاشته ایم که بخندیم یا بگرییم؟ این مرگ است که بر ما سایه افکنده یا حیاتی است دوباره؟