صف به آرومی حرکت میکنه. من سینی استیل خط افتاده ای رو تو دستم گرفتم و از کندی حرکت صف گلایه می کنم. یکی یکی جلو میریم. من برگه رو میدم. یه ساندیس سیب موز برمیدارم که میدونم اصلاْ طعم سیب موز نمیده... جالبه به هر کی میگم که قبلاْ طعم سیب موز اینجوری نبود فکر میکنه دیوونه شدم!!! ولی به خدا قبلاْ ساندیس سیب موز یه طعم دیگه داشت. یکی حرفمو باور کنه. به غذای اصلی میرسم. یه رون مرغ سرخ شده است که روش حک شده: "۲۴ آذر روز تجدید میثاق". مرغ رو برمیدارم و کمی زیر رو رو میکنمش. فکر نمی کنم این حرف خود مرغه باشه. به احتمال زیاد یه دوربین صداوسیما رو دیده و سریع این جمله رو روی رونش خالکوبی کرده. بهرحال اونهم کلی جوجه داره که باید نون بخورن... میرم ته سالن روی یه میز خلوت میشینم. مرغ رو برمیدارم و شروع می کنم به خوردن. با ولع تمام مرغ رو میخورم و ساندیس رو با نی سر میکشم. یه جوری شدم. سرم کمی درد میکنه...

چند ساعت بعد:

الآن تو خوابگاه نشستم و دارم تلویزیون تماشا می کنم. یه دلقکی مدام دو تا عدد رو تکرار میکنه. ۲۸ و ۲۹. نمیدونم چه معنایی داره... احساس می کنم که یه جمله داره تو سرم وزوز میکنه. تجدید میثاق یا چیزی توی این مایه ها... نمیدونم چرا ساق پام میخاره. از وقتی اون غذای لعنتی رو خوردم شروع شده...من هم بدون توجه چند ساعتی هست که پامو میخارونم ولی خیلی درد میگیره. شلوارمو بالا میزنم تا ببینم چی شده... باورم نمیشه پام چقدر ورم کرده!! باید یه مرض جدید باشه که توی این زمان کم اینقدر پیشرفت کرده...شاید یه عفونت جدید و شاید یه ...