بهار...
کسی چه میدونی شاید یه روز از فاصله ی ۰.۰۱ سانتی متری هم گذشتیم. شاید اون موقع به یاد بیاریم که روزی چقدر دیوونه هم بودیم و شاید هم نه! شاید در این لحظه که من از تو پر از عطشم تو خیانتکارانه ترین افکار را در موردم مرور می کنی و شاید در آن لحظه که من در بودن تو مرددم تو از من سرشاری... شاید امروز با فرسنگ ها فاصله از فردا که در کنار همیم بهم نزدیکتر باشیم و شاید نه! شاید...شاید تو بهار باشی...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵ ساعت 15:29 توسط آرمان
|
پا به هستی گذاشته ایم که بخندیم یا بگرییم؟ این مرگ است که بر ما سایه افکنده یا حیاتی است دوباره؟