بطالت شایسته
امروز ۲۹ مهر ماه
در کنار دریای سرد و آبی خزر ایستاده ام به انتظار. امواج کف آلود بدون معنا به ساحل می خورند و من دیوانه وار از اثر توبورگی که زده ام هذیان می گویم. میشنوی؟ دریا با من بحث می کند. از همه چیز می گوییم.سیاست و عشق و تنفر...دریا مرا می رنجاند و من به گریه می افتم. امواجش را به من بخشد. کمی آرام شوم. متقابلاْ من هم استفراغم را به او هدیه می کنم. حالا یر به یر شدیم...
+ نوشته شده در جمعه ۲۸ مهر ۱۳۸۵ ساعت 20:29 توسط آرمان
|
پا به هستی گذاشته ایم که بخندیم یا بگرییم؟ این مرگ است که بر ما سایه افکنده یا حیاتی است دوباره؟