گاهی اوقات تمام تلاشتو می کنی و میخوای که نتیجه بگیری ولی متوجه میشی که یه چیزایی خارج از محدوده توانایی و تلاش انسانه... مثل یه توپ تنیس که به تور میخوره و میچرخه و میره بالا و اصلاْ معلوم نیست که قراره آروم آروم کدوم سمت تور بیفته؟ اونوقته که میفهمی که میبازی یا میبری و باید در کنار همه چیز به شانس (بخت) هم معتقد باشی.


پاراگراف بالا جملات اول فیلم Match Point ساخته ی وودی آلن هست. در کل روال فیلم هیچ حادثه خارج از ذهنی رخ نمیده و همه ی اتفاقات درست همونجوری هستند که انتظار داری: عشق و جاه طلبی و احساس اغوا کننده ی خیانت... اما در ده دقیقه پایانی اونجا که همه انتظار دارن که طبق عرف سینمای دنیا آقا بده ی فیلم لو بره و همه ی پنهان کاری ها و خیانتش آشکار بشه می بینیم که با یه اتفاق ساده و بی اهمیت همه چیز جوری پیش میره که اون در اذهان اطرافیانش پاک معصوم و قابل ستایش باقی میمونه. دقیقا همون حسی رو داشتم که از دیدن فیلم Crash بهم دست داد. بار دیگه می بینیم که همه ی انساها لزوماْ سیاه و سفید نیستند. خیلی اوقات حوادث و شرایط و کمی شانس در بوجود آوردن دید مثبت یا منفی از اونها دخیل هستند و همیشه هم افراد اونطور که به نظر میان نیستند هم انسانهایی که از دید ما صالحند و هم اونهایی که خبیثند. توصیه می کنم اگه این دو فیلم رو ندیدین حتماْ برین دنبالشون. واقعاْ حرفهایی برای گفتن دارند.


پ.ن:با اینکه سالهاست موج نسبی گرایی و عدم قطعیت در سینمای روز دنیا وارد شده و رو به افزایشه ولی ما هنوز سریال ها و فیلم هایی میسازیم که توش همه آدمها یا خوب خوبند یا بد بد!!! (ر.ک "نرگس"!!!)