تبليغاتX
چقدر خوب بود اگه ...

Where is The Peace Army

 

 


2 نوشته شده توسط آرمان در شنبه 30 دی1385 و ساعت 14:28 |

conscience

چقدر بده که ما انسانها چیزی به نام "وجدان" داریم. نشستی یه گوشه و با خودت خلوت کردی که یه دفعه غرق در افکارت میشی. سوار بر ماشین زمان برمیگردی به گذشته و تک تک افکار و اعمالت رو موشکافی میکنی. وجدانت به بهترین شکل ممکن و بطرز کاملاً عادلانه و منطقی در موردت قضاوت میکنه. لا مصب به هیچ شکلی هم نمیشه از دستش در رفت. حتی گاهی میخوای با ایجاد مشغله و هزار ماجرای جدید خودت رو به اون راه بزنی و وجدانت رو یه جورایی دست بسر کنی. اما در اولین فرصت ممکن وجدانت برمیگرده و محکمه ی همیشگی اش رو برپا میکنه. هیچ راه گریزی نیست. انسان میتونه از همه فرار کنه جز خودش. قضاوت هر کسی در مورد اعمالش(البته در درونش و برای خودش) بهترین مرجع برای شناخت اون فرده..

خدا جونم میدونم که موقع خلقت جهان میخواستی با جاگذاری وجدان در قلب انسان بهش کمک کنی. اما علیرغم نیت خیرت باید بگم یجورایی این نعمتت مایه عذابه. به خدا داره اذیتمون میکنه. یه فکری براش بکن. حداقل این رو به "لیست نقایص جهان آفرینش" اضافه کن. امیدوارم در ورژن بعدی عالم این نقیصه برطرف بشه!! (البته خدا جون زیاد به دل نگیر. منو که میشناسی هر کاری بکنی من ازت شاکیم...)

 انسان برای ساختن بهشت موعودش به فرشته نیاز نداره. تنها هم میشه بهشت ساخت. کافیه که با وجدانت رو راست باشی...


2 نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 27 دی1385 و ساعت 21:15 |

Friedrich Nietzche
قبل از هر چیز لازم میدونم بگم اگه برای خوندن این متن حوصله ندارید یا میخواهید کامنت تبلیغاتی بگذارید بهتره که همین الآن این صفحه رو ببندید و وقتتون رو تلف نکنید. چون در این متن روی سخنم با کسی است که خودش خوب منظورم رو میفهمه و این آخرین متنی است که خطاب به او می نویسم. دیروز فرصتی دست داد که بخش هایی از کتاب "چنین گفت زرتشت" اثر بیاد ماندنی "فردریش نیچه" رو مطالعه کنم. در این بین به حکایتی برخوردم که جالب بود و خلاصه ای از اون رو اینجا ذکر می کنم.

زرتشت وصف فرزانه ای را شنید که از خواب و فضیلت نیکو سخن می گفت. پس به سراغ او رفت و پای کرسی اش نشست. فرزانه چنین گفت: حرمت و شرم در پیشگاه خواب. این است سرآمد کارها! از بدخوابان و شب زنده داران بپرهیزید. خفتن هنر کوچکی نیست. برای آن سراسر روز بیدار می باید بود. روزانه می باید ده بار بر خود چیره شوید. زیرا این کار خوب خسته می کند و برای روان همچون افیون است.  روزانه می باید ده حقیقت بیابید وگرنه شبانگاه نیز در جستجوی حقیقت خواهید بود و روانتان گرسنه خواهد بود. کمتر کسی می داند که برای خوب خفتن فضیلت ها را باید تمام داشت. شهادت دروغ بدهم؟ زنا کنم؟ در کنیز همسایه طمع ببندم؟ این ها هیچیک با خواب خوش سازگار نیست. و آنکس که فضیلت ها را تمام دارد نیز باید یک نکته را بداند و آن به هنگام خواباندن فضیلت هاست. خواب خوش صلح با خدا و شیطان همسایه را می طلبد.  روز بر فضیلتمند چنین می گذرد. و با فرارسیدن شب هرگز خواب را به خود نمی خوانم. خواب آن خداوندگار فضیلت ها خوش ندارد که فراخوانده شود. می اندیشم که سراسر روز در چه کار بوده ام و چه اندیشیده ام و شکیبا چون گاو نشخوارکنان از خود می پرسم: و اما ده چیرگی من چه بوده است؟ همچنان که در اینها فرو میروم و در گاهواره خویش تاب میخورم ناگاه خواب برمن چیره می شود.

زرتشت چون سخنان فرزانه را شنید در دل بخندید و گفت: این فرزانه با چهل اندیشه اش در چشم من ابلهی است نیکبخت آنکه همسایه دیوار به دیوار این فرزانه است. چنین خوابی واگیر است حتی از خلال دیواری ستبر. این است فرزانگی او: بیدار باش تا خوب بخوابی! و به راستی اگر زندگی را معنایی نمی بود و بر من بود که به بی معنایی زندگی تن در دهم. مرا نیز تن در دادنی ترین بی معنایی همین بود. اکنون بر من آشکار شد که انسان آنگاه به دنبال واعظان فضیلت می رفت از همه بیش به دنبال چه می رفت. به دنبال خواب خوش و فضیلت های خواب آور! خوشا این خواب آلودگان. زیرا به زودی از هوش خواهند رفت!

چنین گفت زرتشت.


2 نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 19 دی1385 و ساعت 10:33 |

Mehran Modiri
مهران مدیری یکی از کسانی هست که برنامه هایش مورد قبول من بوده و هست. کسی که کارهایش هم از لحاظ پسند عامه مردم و هم از دید جامعه شناسانه درخور توجه است. با نگاهی به روند فعالیت های او و گروهش و توجه به نوآوری هایی که او در این زمینه در ایران کرده می توان او را پدر طنز تلویزیونی ایران نامید. هم اکنون برنامه "باغ مظفر" به کارگردانی او هر شب از شبکه ۳ سیما پخش می شود. برنامه ای که در کوتاه مدت بیننده را به خود جذب کرده و البته در نوع خودش ساختاری متفاوت از کارهای دیگر او دارد. استفاده از راوی که البته هیچ کمکی به پیش بردن داستان نمی کند!!! و همین طور بهم زدن رابطه یکسویه بیننده و بازیگر کمتر در برنامه های ما دیده میشود. شخصیت های نمایش هم هرکدام به فراخور خود به نوعی بیان کننده رفتار و آداب مردم ایران هستند.

 مظفر خان همان مرد سنتی ایرانی است که میخواهد به همه دستور بدهد و دنیا طبق خواست خودش بچرخد. برای او نشان دادن عاطفه و احساس نوعی عار محسوب می شود و کمتر پیش می آید که ذوق زده بشود. در یک کلمه او پیشرو است. فروغ دختر او نمایانگر یک دختر سنتی و یا بهتر بگویم معمولی ایرانی است. شدیداْ به دنیال این است که خود را بالاتر از دختران دیگر ببیند و هر زنگ دری را به آمدن خواستگار تعبیر می کند (گر چه هرگز با مردان رابطه خوبی ندارد!!!). نازی دختر امروزی داستان می باشد. کارهای بچه گانه اش هیچگونه منطقی را دنبال نمی کند. او از هر رفتار عجیب و غیرمعمولی استقبال می کند و در بدر دنبال پیدا کردن نامزد بوده. در حقیقت او نسخه بروز شده ی فروغ است. کامران یک پسر معمولی ایرانی است. توانایی های زیادی در او دیده نمی شود و همیشه به این خاطر از سوی پدرش بازخواست می شود. در یک کلام چوب دو سر نجس است و نتوانسته از بین همسر و خانواده حداقل یکی را با خود همراه کند. حیف نان یا نوکر خانواده هم نمایانگر عامه مردم ایران است. انسانی که دوست دارد همیشه کسی او را راهنمایی کند و پشت سر دیگران حرکت کند و توبیخ شود و تمام عمرش را برای کسب رضایت اربابش نوکری کند. جمشید مباشر خانواده که نماد انسان شیادی است که همه تلاش خود را می کند تا این خانواده را بچاپد و کمتر موفق می شود. جمشید از آن دسته آدم هایی است که حرفش با جهت وزش باد و البته میزان چربش مالی تغییر میدهد. شیدا که به تازگی وارد ماجرا شده است. در مورد او همین بس که متخصص قلب و مسایل قلبی(عاطفی!!) است.امیدوارم نقش او هرگز حذف نشود...


2 نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه 17 دی1385 و ساعت 19:34 |

Censorship
 کاملاْ گیج شدم. فکر میکنم تقویم دیواری اتاق من زمان رو چند قرن اشتباه نشون میده...احیانا الآن قرن ۱۴ و ۱۵ میلادی نیست؟ با خوندن وبلاگ عصیان (نیما اکبرپور) واقعاْ گیج شدم...حتماْ شنیدین که دولت طرحی رو تصویب کرده که به موجب اون جهت ساماندهی به امر انتشار اطلاعات و دسترسی عموم مردم به اخبار معتبر باید تمام وب سایت ها و وبلاگ ها برای ادامه فعالیت خودشون در این سایت ثبت نام کنند. در این سایت توضیحی درباره اهداف این طرح نوشته شده که جالبه :"انتظام امور و فعاليت‌های اطلاع‌رسانی و توسعه خدمات دسترسی به اينترنت در کشور و با هدف ساماندهی (ثبت، حمايت و نظارت) فعاليت پايگاه‌های اطلاع‌رسانی اينترنتی ايرانی در کشور، با مدنظر قراردادن حق دسترسی آزاد و سالم مردم به اطلاعات و دانش، حمايت از پايگاه‌های اطلاع‌رسانی قانونی و رعايت حقوق اجتماعی و صيانت از ارزش‌های اسلامی، ملی، فرهنگی و اجتماعی کشور" . زمان آغاز فعالیت این طرح هم دی ماه عنوان شده. یعنی از دی ماه من و شما باید برای ثبت وبلاگمون بریم و اسم و شماره شناسنامه و آدرس محل سکونت و محل کار و تلفن و ... خودمون رو بدیم تا اگه خدای نکرده به مشکلی برخوردیم (یا مشکلی پیش آوردیم!!!) دولت بیاد و ما رو ارشاد کنه. حمایت کنه. خلاصه کلی بهمون میرسه...

نمیدونم این طرح با چه نیتی ارائه شده اما من همون فکری رو میکنم که همه شما میکنید. ایجاد بستر قانونی برای کنترل فزاینده و سانسور گسترده. یعنی اینکه من حق ندارم در چهاردیواری وبلاگم حرفم رو بزنم خاطراتم رو بنویسم نظراتم رو در مورد دنیا بگم و حتماْ باید یه آقا بالاسر من رو کنترل کنه که مطابق خواست اون عمل کنم. نمیدونم شاید تقویم دیواری اتاق من زمان رو اشتباه نشون میده...احیانا الآن قرن ۱۴ و ۱۵ میلادی نیست؟

کیبورد آزاد در این مورد متن جالبی نوشته و این هم کمیته حمایت از حقوق وبلاگ ها

الحاقیه: در پی اعتراض گسترده وبلاگ نویسان و ترس از ایجاد یک بمب گوگلی دیگر وزارت فرهنگ و ارشاد طی یک اقدام بی سر و صدا ثبت نام وبلاگ های بدون دامنه اختصاصی را اجباری ندانست و در توضیحات خود آورد که:" ثبت وب لاگ های بدون دامنه اختصاصی ، اجباری نمی باشد. در صورت تمایل به ثبت وب لاگ ، از اطلاعات جمع آوری شده در طرح های حمایت از پایگاه های اینترنتی استفاده خواهد شد." بدین ترتیب تنها دارندگان وب سایت ها و وبلاگ های با دامنه اختصاصی ملزم به ثبت اطلاعات خود در سایت مزبور هستند.


2 نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 13 دی1385 و ساعت 15:49 |

The Game
با بازی شب یلدا که آشنا هستین؟ یه دوست تو رو دعوت میکنه که ۵ تا از خصوصیات ناگفته خودت رو بگی و بعدش هم ۵ نفر رو به بازی دعوت کنی تا این بازی ادامه پیدا کنه.  نگار خانوم لطف کرده و منو به بازی دعوت کرده گرچه یکمی(خیلی!!!) دیره و ۹ روز از زمان شب یلدا گذشته ولی خوب بخاطر جذابیت بازی میشه زمان رو نادیده گرفت. حالا من باید ۵ خصوصیت اخلاقی خودمو بگم؟

۱- در دوران کودکی به دو تا کارتون علاقه زیادی داشتم. یکی "داستانهای دانی" که تاریخچه ی اکتشافات علمی رو به زبون بچگانه میگفت و دیگری "خانواده دکتر ارنست". یادمه تو یه قسمت از کارتون دکتر ارنست و بچه ها وارد یه غار میشدن و یه اسکلت پیدا میکردن. بعد از دیدن این صحنه من تا ۱ ماه جرات نداشتم شبها برم توالت!!!

۲- تا سال پیش دانشگاهی همیشه شاگرد اول کلاس و مدرسه بودم  بدترین معدلم ۷۷/۱۸ بود. خیلی درسخون و بچه مثبت بودم و در تمام مدت تحصیلم ۱ بار تنبیه شدم اونهم بخاطر اشتباه مبصر کلاس بود که منو با یکی اشتباه گرفته بود و فکر میکرد من تو کوریدور سوت میزدم!!!

۳- سال اول در کنکور سراسری رتبه ام شد ۱۹۰۰۰ و سال دوم با تلاش زیاد رتبه ام به ۱۷۰۰ رسید. یکی از عوامل موفقیتم تو کنکور علاوه بر تلاش زیاد و ترس از سربازی (!!!)و بیکاری آشنایی با دختری بود که مثل فرشته ها بهم انگیزه میداد که درس بخونم. بعد از اعلام نتایج کنکور من اسم دانشگاهمو بهش گفتم و اونم بهم گفت که هفته ی بعد مراسم نامزدیشه. برای هم آرزوی خوشبختی کردیم و بعدش هرگز همدیگه رو ندیدیم.

۴- با خیلی از آداب و رسوم و عادات فرهنگی ایرانیها مشکل دارم. از تعارف و غیبت بدم میاد و دلم میخواد با صراحت با طرف مقابلم صحبت کنم. از اینکه همه چیز رو سیاه و سفید ببینم حالم بد میشه و کاملاْ به نسبیت در اخلاق اعتقاد دارم.

۵- بخاطر یه سری مسائل عاطفی بهترین زمان برای قبولی در آزمون کارشناسی ارشد و رفتن از ایران رو از دست دادم. تا عمر دارم باعث و بانیشو نمی بخشم ولی امیدوارم که سال آینده بتونم موفق بشم.

این هم ۵ نکته خصوصی من. حالا من هم سارا خانوم و شرمین جان و آقای بیگانه و مولود خانوم و میچ رو به این بازی دعوت می کنم.


2 نوشته شده توسط آرمان در شنبه 9 دی1385 و ساعت 14:35 |

Citizendium
فکر می کنم همه ی کسانی که با اینترنت سر وکار دارند اسم دایره المعارف ویکی پدیا رو شنیده اند. دایره المعارف آنلاینی که نویسندگان آن کاربران عادی اینترنت هستند. روند کار ویکی پدیا به این صورت است که همانند هر دایره المعارف دیگری درباره هر مدخل و اصطلاحی اطلاعات جامعی ثبت شده است که کاربر می تواند از اطلاعات آن استفاده کند و تا اینجا ویکی پدیا هیچگونه تفاوت ساختاری با دایره المعارف های زمان پدربزرگمان ندارد! اما نقطه تمایز ویکی پدیا از دیگر نمونه های مشابه در این است که هر کاربر می تواند با توجه به اطلاعات خود در مورد هر مدخل آن را بازنویسی و ویرایش کند. به این ترتیب دایره المعارفی بر اساس دانسته های کاربران که عموم مردم جهان هستند شکل می گیرد که در نوع خودش از لحاظ ایده و ساختار بی نظیر است. اما این روش حضور کاربران در تالیف اطلاعات ضعف بزرگی نیز دارد و آن اینست که آیا اطلاعاتی که به این صورت توسط مردم عادی ثبت می شوند مطمئن و قابل استناد هستند؟

در عمل و با توجه به شواهد باید گفت نه. نمونه های فراوانی در ویکی دیا وجود دارد که اثبات می کند اطلاعات ثبت شده توسط کاربران غلط بوده است.پس راه چاره چیست که هم بتوان از مردم عادی و اطلاعاتشان استفاده کرد و هم اینکه از اعتبار علمی کار کاسته نشود؟

 لری سنگر که از بنیانگذاران اصلی ویکی پدیا بوده در اینباره راه حلی ارائه کرده که تاکنون موفق بوده است. طرح لری سنگر به این صورت است که شعبه دیگری از ویکی پدیا با نام سیتیزن دیوم ( به معنای موارد مورد نیاز شهروندان) ارائه میشود که ساختار ارائه اطلاعات آن همانند روال کار ویکی پدیا است با این تفاوت که کاربران به دو گروه نویسنده و ویراستار تقسیم می شوند و هر نویسنده ای قادر است که درباره هر اصطلاح و مدخلی مطلب بنویسد اما تا زمانی که یک ویراستار که در زمینه ی متن او تخصص دارد آن را تایید نکند متن نوشته شده از اعتبار برخوردار نیست. در این صورت شما به عنوان خواننده "سیتیزن دیوم" مطمئن خواهید بود که می توانید به متن هایی که مورد تایید ویراستار قرار گرفته اعتماد کنید و  می دانید که باقی متن ها که تایید نشده اند چندان مورد اعتماد نیستند. به این صورت هم از مشارکت کاربران در ساخت دایره المعارف استفاده می شود و هم  اعتبار آن زیر سوال نمیرود. پروژه های اینچنینی در رسانه های بین المللی آنچنان مورد توجه قرار گرفته که از آن بعنوان نسل دوم وب یاد می کنند چون نشانگر تعامل مستقیم کاربر و سرور می باشد و رابطه یکسویه رایج در رسانه های دیگر را یک قدم به جلو برده است.

پ ن: ای کاربران ایرانی حالا شما هی بروید چت کنید باشد که مورد قبول حق تعالی قرار گیرد.

پ ن: ظاهرا سایت سیتیزن دیوم به دلایل نامعلومی در دسترس نیست.


2 نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه 7 دی1385 و ساعت 14:20 |

Good, Bad, Ugly
فیلم خوب بد زشت واقعاْ بی نظیره. خیلی از صحنه هاش ساختار و لحنی دارند که ناخودآگاه به دل میشینه. یه صحنه ای از فیلم هیچوقت از ذهنم بیرون نمیره. شخصیت بد داستان در حالی که یه هفت تیر تو دستش داره یه بیل رو به سمت شخصیت زشت پرتاب میکنه و میگه:

"آدم ها دو دسته اند: یه دسته اونهایی که هفت تیر پر دستشونه و یه دسته اونایی که با بیل زمین رو میکنن. تو جز اونهایی هستی که زمینو میکنن!!!"

 به نظر من هم آدم ها دو دسته اند: یه دسته اونهایی که فکر می کنند خیلی زرنگ اند و یه دسته اونهایی که به دادگاه شکایت می کنند و حقشون رو می گیرند. تو جز اونهایی هستی که فکر می کنند خیلی زرنگ اند!!!

 

 

 


2 نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 6 دی1385 و ساعت 12:30 |

Pleasure of Sin
یک تخت سفیده سفید. ملحفه  و بالشت ها از سفیدی میدرخشند. همه چیز سفیده سفید است. اتاق و دکور آن. همه و همه سفید هستند. حضور دو نفر بر روی تخت کاملاْ  واضح است. یکی مردی است به نام هوس با پوستی برنزه و بدنی عضلانی. دیگری زنی به نام خیانت که رنگ پوستش از سفیدی به بالشت ها شبیه است. آنها در هم میلولند و از این سمت به آن سمت تخت غلت میزنند. آواهای مبهمی از تخت بگوش میرسد. حالت چهره شان هر چند لحظه تغییر میکند. معجونی از  لذت و رنج و کنجکاوی...

 

به سرعت همدیگر را کشف می کنند و به سراغ سرزمین های کشف نشده میروند. چند دقیقه ای به این روال میگذرد تا اینکه لحظه ای میرسد که حرکاتشان به رودخانه در حال طغیان مانند است. کم کم آرام میگیرند و بدن های بهم پیوسته شان از هم جدا می شود. زن بر روی تخت پهن می شود و مرد بلند می شود. چند قدم به سمت پنجره بر میدارد و پشت آن می ایستد. زن بیحرکت بر روی تخت خوابیده و به مرد خیره شده...


2 نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 5 دی1385 و ساعت 12:16 |

If I were God
اگر من خدا بودم ارتشی تشکیل میدادم که سربازانش فرشتگان آسمانی بوده و بر انجام هر کاری توانا باشند و نامش را ارتش صلح می گذاشتم. اولین کاری که میکردم این بود که دستور میدادم تمام سیاستمداران عالم را بدون هیچگونه تبعیضی از دم تیغ بگذرانند. مرزهای جغرافیایی را از روی نقشه ها بردارند. قاره ها را بهم بچسبانند تا دیگر آفریقا و اروپا معنا نداشته باشد. دستور میدادم نوای موسیقی در فضای کره زمین طنین انداز بشود و کارناوال های جشن و شادی در خیابان ها سرازیر شوند و مصیبت و ماتم را تا ابد الدهر ممنوع اعلام میکردم و نوحه خوانان را به حبس ابد محکوم میکردم. 

دستور میدادم رنگ ها بی معنا بشوند تا دیگر کسی بخاطر رنگ پوستش مورد تمسخر قرار نگیرد. برنامه ای می چیدم که رستورانهای McDonald بطور رایگان از همه پذیرایی کنند و هیچ شبکه ای بابت پخش برنامه از بینندگانش آبونمان دریافت نکند و برنامه ای می چیدم که هرسال بازی های جام جهانی برگزار شود!!! اگر من خدا بودم کلیه کشیشان و عاقدها را از کار بیکار میکردم. عشق را نمی توان با خواندن جمله ای بی معنا رسمیت بخشید عشق اینجاست(من به قلبم اشاره می کنم!!!). اگر من خدا بودم دستور میدادم که هر تکی را مجازات کنند و همه می بایست بصورت اجباری زوجی داشته باشند. برنامه ای تدارک میدیدم که بر اساس آن همه کودکان در مدرسه تیزهوشان تحصیل کنند و البته در دل معلمان مهر و محبت می کاشتم تا به کودکان منتقل کنند و اگر خدا بودم دستور میدادم که انسان طوری طراحی شود که هرگز نمیرد. اگر من خدا بودم...


2 نوشته شده توسط آرمان در شنبه 2 دی1385 و ساعت 12:52 |

Great Decision
از امروز میخوام بشینم و درست و حسابی برای آزمون کارشناسی ارشد بخونم. خیلی از وقتم رو از دست دادم و برای این هم دلایلی داشتم که برای خودم موجه هستند اما این ۲ ماه باقیمانده رو میخوام درست و حسابی و از روی برنامه ریزی به خوندن کنکور اختصاص بدم و تمام تمرکزم رو روی درس بذارم. برای همین خیلی کمتر فرصت می کنم که بیام نت و به وبلاگ سر بزنم.

برای همه شما دوستان خوبم آرزوی موفقیت می کنم و گهگاه میام بهتون سر میزنم. امیدوارم شما هم برای من دعا کنید. تا ۱۰ اسفندماه خدانگهدارتون...

 

 

 


2 نوشته شده توسط آرمان در جمعه 1 دی1385 و ساعت 15:3 |