تبليغاتX
چقدر خوب بود اگه ...

فالاچی نامه!!!
یادمه تو کتاب " نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد" از اوریانا فالاچی خوندم که:


"هیچ چیز مثل رابطه ی یه زن و مرد نمیتونه آزادی رو از آدم سلب کنه"


و امروز هم خودم میگم:


" هیچ چیز مثل پنهان کاری نمیتونه رابطه ی یه زن و مرد رو خراب کنه".


حالا بگردید و ربط این ۲ جمله رو پیدا کنید !!!


2 نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه 29 تیر1385 و ساعت 9:55 |

یادته؟
اون دود اول آشناییمون یادته؟ داروین چی داروین یادته؟ آرایش و زیبایی هم یادته؟ رابطه مهریه و ماهیگیری چی؟ منم همشون یادمه...  من هم با یاد تک تک اون لحظات زنده ام. هنوز برای اون لحظه ها حرمت قائلم. هنوز وقتی به اون شبها فکر می کنم موهای تنم سیخ میشن. هنوزم با خوندن حرفامون ناخودآگاه اشکم در میاد. هنوز وقتی به ساعت ۷:۳۰ عصر فکر می کنم حواسم میره رو گوشی تلفن. هنوزم منتظر تماستم... هنوزم صدات تو گوشمه... هنوزم اون یک دقیقه که بهم وقت میدادیم تا حرفمون رو بزنیم یادمه... هنوزم دوست دارم...
2 نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه 26 تیر1385 و ساعت 8:56 |

بدون شرح!!!

                            مادرم دوستت دارم.


2 نوشته شده توسط آرمان در شنبه 24 تیر1385 و ساعت 19:13 |

تناسخ و جنیفر لوپز

راستش من هم مثل خيلی هاي ديگه اصلاً به قضيه "تناسخ" اعتقاد نداشتم. اصلاً نمي تونستم باور كنم كه كسي بعد از مرگ در يك كالبد جديد و شخصيت متفاوت دوباره به زندگي برگرده...تا اينكه اين جريان پيش اومد:


بذارين از اول بهتون بگم من يه مهندس نفت بودم و محل كارم معمولاً بر روي دكل هاي نفتي بود كه عموماً تو نواحي بيابوني و دورافتاده هست. شيفت كاري من 14 روز به 14 روز تغيير ميكنه يعني 14 روز كار تو بيابون و بعدش 14 روز استراحت. بخاطر همين دوري دراز مدت از جامعه و مردم بعد از مدتي خيلي آدم گوشه گيري شدم و اصلاً نمي تونستم با ديگران ارتباط برقرار كنم. كم كم به مرز 32 سالگي رسيدم ولي نه عاشق كسي شده بودم و نه كسي عاشقم ميشد. من هم فقط به رويا و خيال پناه ميبردم و توي خيالم عاشق جنيفر لوپز شده بودم!!! ما توي اين رويا عاشق هم بوديم و همديگرو تا حد جنون دوست داشتيم...بارها شده بود كه توي رويا از خواب بيدار مي شدم و ميديدم كه همه اش يه خواب بوده و در واقعيت من هرگز دستم به جنيفر لوپز نمي رسيد. تنها دلخوشيم ديدن كليپ هاي جذابش بود كه همشون رو 1000 بار ديده بودم. تا اينكه اون اتفاق افتاد... يك روز روي دكل مشغول انجام عمليات حفاري يك چاه نفت بوديم كه ناگهان دكل فوران كرد و منفجر شد و همه چيز نابود شد. من و تمام كارمندان و خدمه دكل مرديم... آره من مردم...بدون اينكه از زندگيم لذت برده باشم! بدون اينكه احساس خوشبختي كنم.


ساعتي پس از مرگم روحم رو به بخشي منتقل كردن و بعد از 2 ساعت معطلي منو بردن به يه بخش ديگه و اونجا من رو به يه خرگوش تبديل كردند. آره من خرگوش شدم!!! اصلاً راضي نبودم. من تو زندگي اولم كه يه آدم بودم و مهندس هم شده بودم هيچ لذتي از زندگي نبرده بودم چه برسه به الآن كه خرگوش شده بودم!!!


سريعاً من رو به دنيا فرستادن و در يكي از مزارع ذرت ايالت پنسيلوانياي آمريكا به دنيا اومدم. صاحب مزرعه آدم خوش قلبي بود و خيلي به حيوانات ميرسيد. براي من اسم هم انتخاب كردند. اسمم رو گذاشتند "جسيكا" در حالي كه من از نظر فيزيولوژيك پسر محسوب ميشدم ولي براي من يه اسم دخترونه گذاشتن و چندين بار خواستم با مدرك بهشون ثابت كنم كه من پسرم ولي نشد! بعد از مدتي اونها من رو به يه آقاي خيلي ثروتمند در لس آنجلس فروختند. اين آقاي متشخص صاحب يه استوديوي تبليغاتي بزرگ بود و خيلي هم به من علاقه داشت. بعد از مدتي اون آقا تصميم گرفت كه از من در تبليغات مواد بهداشتي مثل خميردندان و مسواك و شامپو استفاده كنه..چون پوست و دندان من بسيار سفيد و درخشنده بود. از من توي تبليغ چند تا شركت استفاده كردند تا اينكه قرار شد در تبليغ يكي از همين خميردندانها از من و جنيفر لوپز همزمان استفاده بشه. به اين صورت كه جنيفر منو بغل كنه و دندونهامو به دوربين نشون بده.همين طور هم شد و من به همراه جنيفر لوپز تو تبليغ همكاري كرديم..جنيفر منو خيلي دوست داشت و مدام منو ميبوسيد و يه روز از مدير استوديو خواست كه منو از اون بخره و در نهايت منو به قيمت 22000$ خريد. حالا من به عشق اصليم رسيده بودم.. واي خدايا باورم نميشد منو جنيفر لوپز با هم توي يه خونه زندگي كنيم.خيلي زيبا و رويايي بود... جنيفر هر روز بعد از كار روزانه اش كه معمولاً كار در لوكيشن فيلم هاي معروف هاليوودي بود خسته و مونده ميومد و يه دوشي ميگرفت و كمي با من بازي ميكرد و بعدش تو بغل من به خواب ميرفت...البته در اين بين به ورزش و تناسب اندامش هم توجه خاص داشت. خودش ميگفت نون تو تناسب اندامه ولي من هرگز نفهميدم منظورش چيه!!!


حالا ديگه من كنار عشق زندگيم بودم. من روز و شبم رو با جنيفر ميگذروندم با هم به خونه هاي قشنگي ميرفتيم كه خيلي سرسبز و قشنگ بود.و شبها با هم غذا ميخورديم... البته من معمولاً هويج ميخوردم ولي جنيفر چيزاي ديگه اي ميخورد و البته به همراهش يه مايع قرمزي هم ميخورد كه خيلي خوشرنگ بود و بعد از خوردنش كلي خوشحال ميشد. بعد منو ميگرفت تو بغلش و به تماشاي تلويزيون مي نشست.معمولاً يه شبكه خاص رو نگاه مي كرد كه اسمشو نميدونم ولي فقط چند بار ديدم كه اون شبكه فيلمهاي بي ناموسي نشون ميده!!! هر چند خوشم نميومد كه جنيفر از اين فيلمها نگاه كنه ولي نميتونستم بهش چيزي بگم به هر حال اون صاحب من بود و حق نداشتم بهش حرفي بزنم...


همين كه كنار جنيفر بودم برام كافي بود...


آره اينجوري بود كه من به تناسخ ايمان آوردم و از طرفداراي سر سختش شدم. شما چي به تناسخ اعتقاد دارين؟


2 نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه 22 تیر1385 و ساعت 13:9 |

درس هفته
بعضي از حوادث هست كه نبايد به ظاهرشون توجه كرد و بيشتر بايد به نكته اي توجه كرد كه اون حادثه براي ما داره. الان من اون درس رو گرفتم و از اين بابت خيلي خوشحالم. خدايا شكرت....



2 نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 20 تیر1385 و ساعت 22:39 |

شکستم. نه خرد شدم... دیگه راحت باش.


2 نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه 18 تیر1385 و ساعت 11:5 |

نیازمندیها
احیاناْ کسی یه صندلی و چند متر طناب و یه لگد نداره که به من بده؟


2 نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه 11 تیر1385 و ساعت 0:51 |

دلمشغولی
تمام دلمشغولیم تویی ..تمام حواسم به تو و آینده بود و هست. در اعماق افکارم بودم که متوجه شدم تو را فراموش کردم.
2 نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 6 تیر1385 و ساعت 23:43 |